|
الشجرة والنهر والعصفور الكاتب: إيمان علي
~ النهر والشجرة والعصافير~ أرسلتها: البشرى سال النهر صديقته الشجرة: - لماذا أنت حزينة؟ ![]() أجابت الشجرة: - أوه، كيف عرفت؟ قال النهر: - عندما مرت الريح، قبل قليل، لم ترقص أوراقك وأغصانك رقصتها الجميلة، أخبريني لماذا أنت حزينة؟ ألست صديقك؟ والصديق لا يخفي عن صديقه أي شيء! اهتزت أوراق الشجرة، ومال غصن حتى كاد يلامس صفحة النهر قالت: - كل الأشياء تتحرك، أنت تمضي من مكان إلى مكان، ترى الدنيا وتشاهد الناس، والحيوانات... ولك.. كل شيء، أما أنا فجذري مغروس في الأرض، ثابتة في مكاني، لا أتحرك، أنا حزينة أيها النهر، حزينة لأنني بدأت أحس بالملل والضجر. استمع النهر إلى صديقته الشجرة بانتباه، ومودة وقال لها: سأحاول أن أساعدك، فلا تحزني، عليّ الآن أن أواصل مسيري في مجراي حتى أصل إلى الوادي الكبير ثم إلى البحر، يجب أن لا أتاخر، فالكثيرون في انتظار وصولي! وداعا. ![]() منذ ذلك اليوم، امتنعت الشجرة عن امتصاص المياه والطعام، فبدأ الشحوب والاصفرار على الشجرة، ولم تظهر براعم جديدة لأية زهرة. وهذا ما لم يحدث من قبل للشجرة. ![]() حزن النهر كثيرا على صديقته، التي كان يراها تزداد اصفرارا يوما بعد يوم، ولكنه لم يستطع أن يفعل شيئا في البداية، فقد كان عليه أن ينحدر إلى الوديان، ويسير بين القرى لسقي الأرض، ويعطي المياه للكائنات. فيما كانت حياة النهر تهدر ببطء من إحدى الصخور، وقف عصفور على قمة صخرة، وصاح: - ما بالك أيها النهر تبدو حزينا على غير عادتك؟ أين سرعتك؟ وأين صوت خريرك الجميل؟ دعني أصغي إليك، فلقد تعلمت منك لحنا جميلاً، أحبه زملائي العصافير في الغابة، فلماذا لا تسمعني خريرك الجميل؟ صمت النهر قليلا. ثم أصدر صوتا جميلا مليئا بالحزن، وأخبره بحكاية صديقته الشجرة. هز العصفور جناحيه ورفع رأسه وزقزق طويلا، وقال: - لدى فكرة أيها النهر الصديق! ![]() ثم طار وهو يقول : " ستعرف غدا كل شيء" وفي اليوم التالي، اصطحب العصفور كروان مجموعة من العصافير: حساسين وبلابل وكناري، وحطوا جميعا على الشجرة. ![]() قال العصفور كروان صديق النهر: - أيتها الشجرة جئنا إليك من كل الغابات، ومن أعالي الجبال، فالنهر قد أخبرنا وهو صديق كل الطيور، وأنت أيتها الشجرة جميلة، مليئة بالأغصان، ولا نريد أن تحمل أغصان أية أوراق صفراء فهل تقبلينا أصدقاء لك؟ فرحت الشجرة بأسراب العصافير والطيور وهتفت: - أجل، فكيف أكون صديقة لكم؟ قال العصفور كروان، بينما كان الجميع يزقزقون، وينشدون بفرح: " نحن نسكن بلادا بعيدة، وقد جاء الشتاء وستساقط الثلوج، ويشتد البرد، فهل تسمحين لنا بالإقامة بين أغصانك لتعطينا دفئك الجميل ولنضع البيض في أعشاشنا؟ أضاف الكناري الصغير: - ونربي صغارنا- أفراخنا بين أغصانك. أكمل السنونو: - وكلما طرنا، وعدنا، وسنروي لك ما نشاهده في الدنيا، سنغني لك ونشدو، ونغرد ونزقزق، ونحكي لك كل شيء عن الدنيا. فرحت الشجرة كثيراً، وضمت أغصانها في حنان على أصدقائها العصافير وقالت: - سأحميكم من الرياح، ومن أشعة الشمس حين تشتد حرارتها. ![]() ![]() فرحت الشجرة، فرح النهر، خرجت العصافير، وبدأت تشدو وتغرد وعاد النهر يواصل خريره الجميل، ويواصل سيره إلى الوديان والحقول، والقرى، ويسقي من مياهه الأشجار والكائنات.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
چندی پیش چیزی نوشته بودم در باره ی حافظ. که در این وب سایت هم هست. دیروز که روز حافظ نام گذاری شده ب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
الجمـل الطيب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
حكايت كسي از رعايا، پيش كسري انوشيروان، سنگي بزرگ فرستاد. كسري ملازمان را فرمود تا علت ارسال آن معلوم كنند ؛ كه گفته اند: دوچيز بي حكمت نيست: وقوع قضايا و هدية رعايا! بيت: مادري با پسرش گفت كه: اندر كوچه حالي، تمامي ملازمان در حكمت آن فروماندند، مگر بوذرجمهر حكيم كه زمين ادب بوسه داد وگفت: عمر خداوندگار دراز باد، سنگ بزرگ،علامت نزدن باشد و اين رعيت در لباس كنايه گفته است كه : بزرگان را نسزد وعده اي گذاردن كه نتوان در عمل آوردن. قطعه: گفت آن بزرگمرد كه سنگ بزرگ را سنگ بزرگ را ز ره لطف و مكرمت انوشيروان را اين تعبير خوش آمد. فرمود: حال اين را چه جواب نويسيم؟ گفت: بر پاره اي كاغذ بنويسند: «اي مرد، ك…» و نزد او فرماييد فرستادن. كسري گفت: اين كاف وسه نقطه را چه معني باشد؟گفت: يعني: «كشكت را بساب!» قطعه: عمل به وعده نكرد آن كه گفت: هست حرام به پير ميكده گفتم كه: چيست راه نجات؟ ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
کسی که به قصر سلطان میره، باید موقع رفتن کور و موقع برگشتن کر ولال باشه.
- وقتی سرِ شتر وارد چادر شد، بقیه تنهاش هم داخل میشه. - اگه خیلی نرم باشی تورو له میکنن، اگه خیلی خشک باشی تورو میشکنن. - هر دمِ سگی مستقیم نیس. - فلانی سرش طاسه امّا برای شانه دعوا میکنه. - نگذار زبان گلویت رو قطع کنه. - استبداد و ظلم ترک بهتر از عدالت عربه. - سگ نجیب، کاری به مرغهای خونگی نداره. - انسان صد سال هم زندگی نمیکنه ولی غصه هزارسال میخوره. - کسی که سوار پلنگ بشه نمیتونه مدت زیادی سواری بگیره. - بادام نصیب کسی میشه که دندون نداره. - دست شکستهات رو توی آستینت بگذار. - فقط پرندههای زیبا زندانی میشن. - اگه نمیخوای کلاه سرت بره، قیمت جنس رو از سهتا مغازه بپرس. - کلاغها، همه جای دنیا سیاه هستن. - هرچه انسان فقیرتر باشه به شیاطینِ بیشتری بر میخوره. - وقتی نوبت خوشگذرانی به پایان رسید نوبت درد فرا میرسه. - یک سگ بی جهت عوعو میکنه بقیه سگها به تقلید ازاو عوعومیکنن. - وقتی دائم شیر رو بهم بزنی کره بدست میآد. - اگر گذشته را دونستی آینده را هم میدونی. - لکههای حیوان روی پوستشه لکههای انسان توی دلش. - کسی که خانهای از نی داره، با آتش بازی نمیکنه. - رودخونهها منبع و سرچشمه دارن و درختها ریشه. چند ضرالمثل جدید! - کم بخور همهشو بخور. - نفت که مفت باشه میشه باش طهارت گرفت. - پدران ما کاشتند ما خوردیم، ما میکاریم تا عربها بخورند. - هرکه آمد عمارتی نو ساخت، شش برابر به مشتری انداخت. - کور وقتی چشمش به پول مفت بیافته روشن میشه. - تو دوتا پا داری حقوق ماهانه صدتا. - از وقتی مسلمونا از فرنگیها تقلید کردند، گوجه فرنگی هم دم در آورد. - بدون پول نمیتونی یک آدم رو حرکت بدی، با پول میتونی حتا خدارو به حرکت در بیاری. - ماهی رو هروقت از آب بگیرند گرونه. - یک کرم پولدار یک اژدهاست. - پول داشته باشی همه به حرفات گوش میدن، و گرنه باید تو به حرف دیگرون گوش بدی. - بیپولها زیاد کارمیکنن و کم حرف میزنن، پولدارها کم کارمیکنن زیاد حرف میزنن. - پول، زشتیها رو میپوشونه. - یک دست پراز پول بالاتر از هزارتا دست پر از حَقّه. - مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که سنگریزه ها را جمع کرد. - یک متر طلا نمیتونه یک سانتیمتر وقت رو بخره. - اگه نیکبخت هستی حیله لازم نیست، اگه دلت پاکه لباس تقوی لازم نداری. - دستت رو که از رو کلاهت برداری تا کلاه جلویی روبقاپی، یکی هم از پشت کلاه خودت رو برمیداره. - همیشه دزدی هست که دزد دیگهای رو غارت کنه. - هرچه تعداد نوکر کمتر باشه کیفیت خدمت بهتره. - وقتی از جو آب مینوشی به یاد چشمه باش. - اگه ریگ توی کفشت باشه نمیتونی راست راه بری و به ستارهها نگاه کنی. - حشرههای تابستون نمیتونن زمستون رو پیش بینی کنن. - حتا ببر هم گاهی چرت میزنه. - ماهیها طعمه رو میبینن قلاب رو نمیبینن، آدما سود رو میبینن، خطر رو نمیبینن.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
![]() درد عاشق را دوائی بهتر از معشوق نيست شربت بيماری فرهاد را شيرين كنيد
آموخته ام بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست . آموخته ام وقتي كه عاشقيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود . آموخته ام تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا شاد كردي آموخته ام داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد . آموخته ام كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است . آموخته ام كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت . آموخته ام كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم . آموخته ام كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم . آموخته ام كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او ، و قلبي است براي فهميدن وي . آموخته ام كه راه رفتن كنار پدرم در يك شب تابستاني در كودكي ، شگفت انگيز ترين چيز در بزرگسالي است . آموخته ام كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند . آموخته ام كه پول شخصيت نمي خرد . آموخته ام كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند . آموخته ام كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد كه من بيانديشم ميتوانم همه چيز را در يك روز به دست بياورم . آموخته ام كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد . آموخته ام كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان . آموخته ام كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد . آموخته ام كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم . آموخته ام كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم . آموخته ام كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ، بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد . آموخته ام كه آرزويم اين است قبل از مرگ مادرم يكبار به او بيشتر بگوييم دوستش دارم . آموخته ام كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد . آموخته ام كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
* الأعمى والأقرع والأبرص * الكاتب: إيمان علي
الأعمى والأقرع والأبرص ~ في قديم الزمان، كان في بني إسرائيل ثلاثة رجال، كان أحدهم مصابًا بالبَرَص - وهو مرض يصيب الجلد - وكان الثاني أقرع، وكان الثالث أعمى. أراد لله عز وجل أن يختبرهم ويمتحن صبرهم وإيمانهم، فبعث إليهم مَلَكًا. ذهب الملَك إلى الأبرص، وقال له: أي شيء أحب إليك؟ قال الأبرص: لون حسن وجلد حسن. فقد تجنبني الناس خوفًا من العدوى ومن قذارة منظر جلدي. فمسح المَلَك جلده فذهب عنه البرص، وأصبح له لون حسن وجلد حسن. فقال الملَك: أي المال أحب إليك؟ قال: الإبل. فأعطاه الملَك ناقة حاملا، وقال له: بارك الله لك فيها. ![]() ثم ذهب الملَك إلى الأقرع، وقال له: أي شيء أحب إليك؟ قال الأقرع: شعر حسن، ويذهب عني هذا، فقد قذرني الناس. فمسحه الملَك فأصبح شعره حسنًا. ثم قال الملَك: فأي المال أحب إليك؟ قال: البقر. فأعطاه بقرة حاملا، وقال له: يبارك الله لك فيها. ![]() وبعد ذلك، ذهب الملَك إلى الأعمى، وقال له: أي شيء أحب إليك؟ فقال الأعمى: يرد الله إليَّ بصري فأبصر به الناس. فمسحه الملَك فرد الله إليه بصره. ![]() ؤثم قال الملَك: فأي المال أحب إليك؟ قال: الغنم. فأعطاه شاة والدًا. ![]() وبعد مدة من الزمن، أصبح الثلاثة من الأغنياء ، وكثرت الإبل والأبقار والغنم، فأصبح للأول وادٍ من إبل، وللثاني وادٍ من بقر، وللثالث وادٍ من غنم. وفي يوم من الأيام، ذهب الملَك إلى الأبرص في صورته التي نزل إليه بها من قبل. وقال له: إني رجل مسكين ليس معي مال ولا زاد في سفري، فلا بلاغ اليوم إلا بالله ثم بك. أسألك بالذي أعطاك اللون الحسن والجلد الحسن والمال أن تعطيني بعيرًا أستعين به في سفري. فقال له: إن الحقوق كثيرة. فقال الملَك: كأني أعرفك، ألم تكن أبرص يقذرك الناس، فقيرًا فأعطاك الله. فقال الرجل: لقد ورثت هذا المال عن آبائي وأجدادي. فقال الملَك: إن كنت كاذبا فصيرك الله إلى ما كنت. ثم ذهب الملَك إلى الأقرع في صورته التي نزل إليه بها من قبل. فقال له مثل ما قال للأبرص، فرد عليه مثل ما رد عليه الأبرص، فقال الملَك: إن كنت كاذبا فصيرك الله إلى ما كنت. وأتى الأعمى في صورته التي نزل إليه بها من قبل. فقال: إني رجل مسكين وابن سبيل وتقطعت بي الحبال في سفري فلا بلاغ اليوم إلا بالله ثم بك. أسألك بالذي رد عليك بصرك شاة أستعين بها في سفري. فقال الرجل: لقد كنتُ أعمى فردَّ الله بصري، وفقيرًا فأغناني، فخذ ما شئت. فوالله لا أجهدك اليوم بشيء أخذته لله. فقال الملَك: أمسك عليك مالك فإنماكان هذا امتحانًا من الله؛ فقد رضي الله عنك وغضب على صاحبيك. [ أصل القصة في حديث ورد في صحيح البخاري ].
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
الحـــــوت الظـــــالم كتبتها: << بتــــــــــول >> ![]() يروى أنه في قديم الزمان كان هناك حوت كبير .. كبير جداً .. وكان يتغذى على الأسماك بكل أنواعها .. كان يفتح فمه الكبير ويبتلع كل ما يصادفه من أسماك .. صغير وكبير .. حي وميت .. وديع وشرس .. جميل وقبيح ..لم يكن يفرق بين أحد .. كان من الطبيعي أن يتغذى الحوت على الأسماك .. ولكن هذا الحوت كان يكره الأسماك ويقتلها متعمداً حتى لو كان غير جائع .. ويكون الحوت مسروراً كلما قتل أكبر عدد ممكن من الأسماك. وكانت الأسماك تتمنى دائما أن تتخلص منه .. وذات يوم جاءت سمكة ذكية صغيرة وجلست على أذن الحوت وقالت له: السلام عليك أيها الحوت الكبير فرد الحوت: ما هذا ؟ من أنت ؟ قالت السمكة: أنا سمكة صغيرة .. صغيرة جداً .. ولكن عندي لك فكرة قال الحوت: ما هذه الفكرة ..قوليها بسرعة وإلا أكلتك على الفور خافت السمكة .. ولكنها كانت مصممة على أن تمضي في خطتها قالت السمكة: أيها الحوت الكبير .. إنك دائماً تأكل الأسماك .. ولا بد أنك مللت طعمها وتريد شيئاً جديداً قال الحوت: وهل لديك طعام آخر لي ؟ فردت السمكة: هل جربت طعم الإنسان ؟ إنه شهي ولذيذ .. بل إنه أشهى طعام في الكون أحس الحوت بلعابه يسيل وقال للسمكة: الإنسان ؟ وأين أجد هذا الإنسان ؟ فأجابت السمكة: اصعد إلى سطح البحر وستجد جسماً بني اللون يسمونه القارب .. اقترب منه .. وافتح فمك عن آخره ، وابتلع القارب بما فيه . ![]() كان جاسم فتى صيّاداً من فتيان قرية السعادة التي تقع على شاطئ البحر .. وكل أهلها صيادون .. وكان ينوي الحصول عل صيد وفير هذا اليوم فابتعد بقاربه .. ولكنه وجد نفسه فجأة أمام حوت كبير .. فتح الحوت فمه وابتلعه مع القارب . ووجد جاسم نفسه داخل الحوت مع قاربه .. وجد هناك أشياء كثيرة غريبة .. فكر جاسم في طريقة للخروج .. فما كان منه إلا أن قام وأخذ يضرب ويرفس أحشاء الحوت .. أحس الحوت بألم في بطنه .. فنادى الحوت: ماذا تفعل أيّها الإنسان ؟ فرد جاسم : إنني أتمرن قال الحوت بانزعاج : بالله عليك توقف عن ذلك .. إنك تؤلمني قال جاسم: لن أتوقف إلا إذا سمحت لي بالخروج. غضب الحوت وقال : لن أدعك تخرج .. وسأتحمل ضرباتك .. قرر الحوت أن يتحمل ضربات جاسم .. وأحس جاسم بذلك .. فما كان منه إلا أن جمع بعض الأخشاب من قاربه .. وأشعل فيها النار وعندها أحس الحوت بالألم الشديد .. فنادى : أيها الإنسان .. ماذا تفعل ؟ قال جاسم : الجو بارد وأريد أن أتدفأ .. فأشعلت بعض الحطب فقال الحوت: أطفئها .. إنك تحرقني فأجاب جاسم : لن أطفئها إلا إذا سمحت لي بالخروج كانت السمكة الصغيرة لا تزال جالسة على أذن الحوت .. فقالت السمكة بسرعة : أيها الحوت .. يبدو أن هذا الإنسان غير عادي .. ولا بد أن تسمح له بالخروج. فكر الحوت قليلاً .. لكن ازدياد الألم جعله يحسم أمره .. فنادى : أيها الإنسان لقد سمحت لك بالخروج .. سأفتح فمي كله وعليك أن تهرب بسرعة. ![]() فرد عليه جاسم : لا أيها الحوت .. لقد تحطم قاربي في أحشائك .. وعليك أن تضعني على الشاطئ فقال الحوت بغضب: إن هذه فرصتك الأخيرة إما أن تخرج الآن وإلا فلن أسمح لك بعد ذلك قال جاسم ببرود وصبر: افعل ما تشاء .. أما أنا فسأستمر في تدفئة نفسي بالنار .. اشتد الألم على الحوت .. وأصبح لا يطاق .. وهنا سمع السمكة الصغيرة تهمس له في أذنه: عليك أن ترمي هذا الإنسان على الشاطئ وإلا سبب لك الأذى .. انطلق الحوت إلى الشاطئ حيث قرية الصيادين .. كان الصيادون مجتمعين على الشاطئ ينتظرون عودة جاسم الذي تأخر .. وبينما هم كذلك إذ رأوا حوتاً ضخماً يقترب منهم .. اقترب الحوت من الشاطئ .. لكنه توقف عندما رأى الصيادين عليه .. تردد قليلاً .. ثم قال : أيها الإنسان .. لقد اقتربنا من الشاطئ .. هيا أخرج فصاح جاسم : لن أخرج إلا على الشاطئ .. عليك أن تقترب أكثر. انطلق الحوت إلى الشاطئ .. ومن شدة الألم لم يهتم بالصيادين المجتمعين .. ولكنه ما إن وصل إلى الشاطئ حتى انطلقت الحراب من كل مكان وهجم عليه الصيادون .. اضطرب الحوت ولم يدر ماذا يفعل .. حاول أن يتراجع ويهرب .. ولكن جاسم سارع بأخذ صاري قاربه وأخذ يمزق أحشاء الحوت .. لم تمض لحظات إلا وكان الحوت جثة هامدة .. أخذ الصيادون يحتفلون بانتصارهم على الحوت .. واشتد فرحهم عندما رأوا جاسم يخرج سالماً من بطن الحوت .. ولكن الفرحة لم تكن على الشاطئ فحسب .. بل كانت أيضاً في البحر .. حيث الأسماك مع السمكة الصغيرة أخذوا يحتفلون بانتصارهم على الحوت الكبير .. وهذه عاقبة الظلم والطمع! ![]() ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
آن پيامبر گرامى را انسان آگاه از غيب معرفى مىكند، به طور مسلم اين آگاهى از درون ذات او نجوشيده بلكه
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
~ سر الجوهرة ~
نقلتها: lemo من شبكة الإسلام يحكى أنه في قديم الزمان كان رجل عجوز ، له ثلاثة أبناء ، وكانوا جميعًا يعيشون في حب وسعادة . وفى أحد الأيام مرض الأب ، وازداد الألم عليه حتى اقترب من الموت ، وكان الأبناء الثلاثة يتنافسون في خدمة أبيهم وتمريضه . فطلب الابن الأصغر من إخوته أن يسمحوا له بأخذ أبيه إلى بيته ؛ ليتفرغ لخدمته وتمريضه، رفض الأبناء في البداية ولكنهم وافقوا عندما أخبرهم أخوهم أنه سوف يتنازل لهم عن نصيبه من ميراث أبيه، وأخذ الابن الأصغر أباه إلى منزله، وتعاون الزوجان على رعاية الأب المريض وخدمته حتى مات. ![]() وفى إحدى الليالي رأى الابن أباه في المنام ، فأخبره أنه قد خبأ كنزًا في مكان بعيد، وفى الصباح ذهب الابن إلى المكان الذي حدده أبوه ، فوجد صندوقًا صغيرًا مملوءًا بالجواهر والأموال ، أخذ الابن الصندوق ، وذهب إلى إخوته ، فقص عليهم ما حدث، فقالوا له : لقد تنازلت لنا عن نصيبك في ميراث أبيك ، وليس لك حق في هذه الأموال ! وفى الليلة التالية رأى حلمًا مماثلاً ، وعندما عثر على الأموال ذهب بها إلى إخوته ، فأخذوها منه ، وقالوا له كما قالوا من قبل . ![]() وعاد الابن إلى بيته حزينًا ، فلما نام رأى أباه في منامه ؛ فأخبره أنه وضع دينارًا في جرة الماء في حقلهم البعيد ، فذهب الابن إلى إخوته ، فلما أخبرهم بما رأى ، أخذوا يسخرون منه، وقالوا له : دينار واحد ؟! .. خذه أنت إن شئت . ذهب الابن إلى الحقل ، فأخذ الدينار وبينما هو في الطريق قابل صيادًا عجوزًا يعرض سمكتين للبيع فاقترب منه وسأله : بكم تبيع هاتين السمكتين ؟! فقال الصياد : لا أريد سوى دينار واحد . فأعطاه الدينار وأخذ السمكتين ، وحينما وصل إلى البيت أعطى السمكتين لزوجته، وطلب منها أن تعدهما للطعام . وما إن شقت الزوجة بطن السمكة الأولى حتى وجدت شيئًا يلمع ، فلما أخرجته ، وجدت جوهرة كبيرة ، ومدت الزوجة يدها بالسكين لتفتح بطن السمكة الأخرى ، فكانت المفاجأة ، لقد وجدت جوهرة ثانية في بطن السمكة الأخرى. وتناقل الناس أخبار تلك الجوهرة الثمينة، فلما علم الملك أمر بإحضارها له ، وكافأ الرجل عليها بأموال كثيرة. ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
جن واژهای عربی و به معنی "موجود پنهان و نادیدنی" است یا نامرئی (ناپیدا). جن از جمله موجودات خيالی وافسانهای فرهنگ عامه و خرافات است.[1] همزمان در میان بعضی از مسلمانان باور به وجود جن با ایمان به منابع دینی وجود دارد. در عرف فارسی «اَجِنّه» جمع جن شمرده می شود. در عربی جمع واژه جن، جِنان است و نوع آن جِنَّه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
لا تغُرّنّكَ المظاهِـــــــر ~ خرج فأر صغير لوحده من جحره لأول مرة. وبعد لحظات قليلة عاد مذعوراً وقد نجا من الموت. سألته أمه عما حدث له ![]() فقال لها: خرجت إلى المزعرة المجاورة فاعترضني مخلوقان عملاقان، الأول هادئ ولطيف له فِراء ناعم وشاربين طويلين وأذنين تشبهان أذني وعينين واسعتين وصوت رقيق. ؟؟؟؟؟؟؟ والثاني شرس مخيف، ذيله من الريش ورأسه أحمر وصوته مريع أدخل الرعب في قلبي فهربت منه إلى الجحر. لقد كنت أتمنى لو بقيت مع المخلوق الهادئ. ؟؟؟؟؟؟؟ ردت الأم: إنني سعيدة بعودتك سالماً! لقد كنت في خطر عظيم. فصديقك اللطيف هو القط المريع آكل الفئران، فقد أكل أباك وجدّك وأخاك. ![]() أما الآخر صاحب الصوت العالي فهو صديقنا الديك، لقد رفع صوتك لينقذك ويعيدك إلي سالماً. ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
خير و دختر کرد
هر قدر «خير» در خانواده کرد بزرگ مانده بود بيشتر به دختر کرد و خوبي هاي او علاقمند شده بود و با اينکه هرگز صورت دختر کرد را درست نگاه نمي کرد از رفتار و گفتار او بيشتر خوشش مي آمد. کم کم «خير» حس کرد که به محبت دختر گرفتار شده است و هيچ سعادتي را از داشتن همسري مانند آن دختر بالاتر نمي داند. اما انديشه مي کرد که او کجا و آن آرزو کجا؟. نه مي توانست دل خود را از اين فکر آرام کند و نه مي توانست اميد همسري با دختر کرد را از مغز خود بيرون کند و با خود فکر مي کرد که: نيست ممکن که اين چنين دلبند با چو من مفلسي کند پيوند دختري را بدين جمال و کمال نتوان يافت بي خزينه و مال من که ناني خورم به درويشي کي نهم چشم خويش بر خويشي وقتي «خير» فکر کرد که چنين وصلتي ممکن نيست و نمي تواند توقع همسري دختر کرد را داشته باشد با خود گفت بهتر است اين سخن را به زبان نياورم و پدر و مادر دختر را ناراحت نکنم چون اگر هم خود آنها با اين کار موافق باشند ممکن است سرزنش دوستان و اقوام ايشان مايه غصه تازه اي بشود. ![]() «خير» مرد عاقلي بود که هيچ وقت اختيا عقل خود را به دست آرزوها و احساسات خود نمي داد. او مي دانست که عشقي مانند عشق ليلي و مجنون يک نوع بيماري است و عشق سالم هيچ وقت به ديوانگي نمي ماند. او مي دانست که خاطرخواهي دختر کرد بر اثر عادت و علاقه به خوبي هاي او پيدا شده و اگر از او دور باشد محبت ديگري جاي آن را مي گيرد. اين بود که با خود گفت بهتر است عذري بياورم و از آنجا سفر کنم و سرنوشت خود را به جاي ديگري بکشم. آن شب وقتي کرد بزرگ به چادر برگشت «خير» گفت: مي خواهم مطلبي را با شما بگويم که مدتي است درباره آن فکر مي کنم و ناراحتم. کرد گفت: هرچه مي خواهي بگو، هرچه بگويي پذيرفته است، ما از تو جز خوبي چيزي نديده ايم و براي تو جز خوبي چيزي نمي خواهيم. «خير» گفت: از جان و دل متشکرم. مطلبي که مي خواهم بگويم اين است که من زنده شده شما هستم، خانواده شما مرا از مرگ و آوارگي و از نابينايي نجات داده است، زبان من از شکرگزاري عاجز است و تا زنده ام با ياد شما زنده ام، اما چکنم که من هم بشرم و انسانم و مدتي است فکر اقوام و خويشان و شهر و ديارم مرا مشغول کرده است. مي خواهم بروم آنها را ببينم، مي دانم که شما مهمان نوازي را دوست مي داريد و از خوبي خوشحال مي شويد ولي مي ترسم بي خبري از من دوستانم را آزرده سازد. آخر هيچ کس نمي داند من کجا هستم، زنده ام يا مرده ام؟ و با اينکه در اينجا خيلي به من خوش مي گذرد غم يار و ديار مرا عذاب مي دهد و باز فکر مي کنم تنها هستم. مي خواهم از شما تقاضا کنم اجازه بدهيد از فردا صبح به شهر و ديار خودم بروم. اميدوارم هرچه در اينجا به من محبت کرده ايد بر من حلال کنيد، مي خواهم از من راضي باشيد ولي ديگر مشکل است که اينجا بمانم. حالا چه مي فرماييد؟ اختيار من در دست شماست. چون سخنگو سخن به پايان برد غم سرا گشت خيلخانه کرد گريه کردي از ميان برخاست هاي هاي افتاد از چپ و راست کرد گريان و کرد زاده بتر گونه ها ز آب ديده ها شد تر همه اهل خانه از رفتن «خير» غمگين شدند اما کرد بزرگ فکري کرد و بعد چادر را خلوت کرد و در جواب او گفت: - اي جوان عزيز و خوب و مهربان، من حرفي ندارم که تو به دلخواه خود عمل کني، اختيارت هم در دست خودت است. اما نمي دانم چه چيز تو را به خيال شهر و ديارت مي اندازد؟ گرفتم که به شهر خود رفتي و از يک همشهري ديگر هم مانند «شر» آزار تازه اي ديدي يا نديدي و مدتي خوش بودي، مگر در اينجا چه چيز کم داري؟ نعمت و ناز و کامکاري هست بر همه نيک و بد تو داري دست من هرچه فکر نمي دانم مي کنم از چه چيز ناراحت شده اي جز اينکه جواني و به قول خودت خيال مي کني تنها هستي- من اين حرف را مي فهمم، من هم يک روز مانند تو بودم و اگر تو در غريبي اين احساس را داري من در ايل و قبيله خود اين طور شده بودم. اين هم چاره دارد. من مي دانم که در اينجا هرچه بخواهي داري و همه زندگي من در اختيار تست بجز اينکه خود را غريب مي داني و مهمان مي داني و همينکه مي بيني بايد از زن و دختر من کناره بجويي و مانند نامحرم باشي رنج مي بري ولي اگر با خانواده ما پيوند داشتي اين طور نبود. بگذار بگويم که من اين رنج را هم مي توانم درمان کنم. مي داني که دختر من خوب و مهربان و خدمت دوست و پاکدل و باهوش است، زشت هم نيست اگر چه مانند دختران شهر زيبايي ساختگي ندارد اما زيبايي تنها هيچ دردي را درمان نمي کند و تا خوبي نباشد همه زيباييهاي عالم به دو جو نمي ارزد. من در اين دنيا همين يک فرزند را دارم و از جانم عزيزترش مي دارم و از رفتار او مي دانم که او هم ترا مي پسندد، اگر موافق باشي و دلت بخواهد من دخترم را به همسري با تو نامزد مي کنم و تو هم در خانواده ما مانند خود ما ميماني و از جان عزيزتر زندگي مي کني، ديگر چه مي گويي؟ حالا نوبت «خير» بود که از خوشحالي گريه کند. اشک شوق در چشمش دويد و در جواب گفت: زنده باشي اي پدر عزيز و پاينده باشي که زبان بسته مرا باز کردي و بار غم از دلم برداشتي. آنچه مدتها بود مي خواستم و نمي توانستم بگويم همين بود. من خود را کمتر و کوچکتر مي دانستم زيرا از مال دنيا هيچ ندارم و دختر عزيز شما دختر شماست، اما اگر چنين پيوندي ممکن باشد آن وقت شما به من زندگي بخشيده ايد، چشم داده ايد و خوشبختي هم داده ايد. پدر گفت: من فردا صبح يک بار از دخترم اين مطلب را مي پرسم و کار تمام است. فردا صبح پدر، دختر خود را با مادرش به خلوت خواست و موضوع را گفت و دختر نيز جز اشک شوق جوابي نداشت. دست پدر را بوسه زد و گفت:«پدر...» و ديگر نتوانست سخن بگويد. پدر گفت:«بسيار خوب، مي خواستيد زودتر بگوييد، معطل چه هستيد.» همان دم کرد بزرگ کار عروسي را فراهم کرد و به شادي و شادماني چنانکه رسم کردها بود جشن گرفتند و دختر را به عقد «خير» درآوردند. و بعد از آن کرد اختيار خانه و زندگي و سرپرستي کارهاي خود را نيز به «خير» سپرد و «خير» بعد از اينکه يک روز همه چيز حتي چشم خود را از دست داده بود، دوباره به همه چيز دست يافته و در خانواده کرد و با همسر خود زندگي خوش و خرمي داشتند ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:42 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:12 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 6:47 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 6:44 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 6:17 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
ترجمتها: إيمان علي من موقع pitara سامح وذو الأصابع الطويلة سامح عمره 10 سنوات، يهوى قراءة القصص المخيفة. كلما ذهب إلى المكتبة، استعار قصصاً مرعبة. وهذه تعتبر إشارة أنه يستعد لعمل حيلة يلعبها على أصدقائه. ![]() والداه يعرفان موعد هذه الحيل عادة، عينا سامح يغطيهما لمعان واضح وشعره المتموج يصبح أكثر تموجاً، وبالتالي يعرفان أنه قد قرأ قصة مخيفة وأنه يستعد لعمل حيلة يخيف بها أحداً ما. رغم أنه يحب القصص المخيفة ويحب إخافة كل من هو في طريقه، إلا أنه كان محبوباً لروحه المرحة وحبه لمساعدة الغير، ولهذا لم يمانع أحد حيله. بعض من أصدقائه فكروا أن يردوا له الصاع ويقومون بحيله يخيفونه فيها. في يوم ما، سأله صديقه أن يزوره بعد المدرسة. سأل سامح والديه فسمحا له على شرط أن يعود قبل الغروب. قال والده: تذكر يا سامح أن عليك أن تأتي قبل الغروب عبر الحديقة الكبيرة! وعد سامح والده أن يخرج من عند صديقه مبكراً ثم ذهب. قضى لدى صديقه وقتاً ممتعاً في مشاهدة صور لقصص مخيفة وقراءة بعض المقاطع من القصص المثيرة. ذهب الوقت واكتشف متاخراً أن السماء حالكة الظلمة. فركض مذعوراً قائلاً: علي أن أذهب إلى البيت حالاً. بدأ سامح طريقه عبر الحديقة والدنيا ظلام وهدوء شديد. تساءل لمَ لا يضع المسؤولون إضاءة في هذه الحديقة؟ ثم تذكر أنهم قد فعلوا ولكنهم كأطفال كانوا يقومون بعمل مسابقة من يرمي الحجار على الأضواء فيكسرها، ومن يفعل يعتبر بطلاً. الآن عرف أنها كانت فكرة سيئة وليست ذكية أبداً. بدأ صوت الحشرات الليلية يصبح مزعجاً بشكل كاد أن يصيبه بالطرش حتى أنه تخيل لو أن هناك أحد يتبعه، فلن يسمع وقع أقدامه. ثم سمع صوتاً خلفه، صوت إنسان! قال الإنسان بصوت أجش: هل تعرف ماذا يمكنني أن أفعل بأصابعي الطويلة الرفيعة وأسناني الحادة؟ ذعر سامح وبدأ بالركض. ولكن صوت الأقدام تبعته، وبعد أن كاد أن ينقطع نفسه، توقف وقال بصوت مرتجف: من هذا؟ ولكن لم يكن الرد إلا: هل تعرف ماذا يمكنني أن أفعل بأصابعي الطويلة الرفيعة وأسناني الحادة؟ بدأ سامح بالركض مرة أخرى. وتبعته الأقدام. توقف مرة أخرى وقال: من هناك؟ فجاءه الرد: هل تعرف ماذا يمكنني أن أفعل بأصابعي الطويلة الرفيعة وأسناني الحادة؟ لمَ لم يقل الشخص شيئاً آخراً؟ المسكين سامح بدأ يركض مرة أخرى. ومرة أخرى استجمع قواه وقال: من أنت؟ فكان الرد: هل تعرف ماذا يمكنني أن أفعل بأصابعي الطويلة الرفيعة وأسناني الحادة؟ ركض سامح حتى وجد نفسه أمام باب بيته ولكن الباب كان موصداً! والأقدام تتبعه. لم يبق لدى سامح أي قوى للهرب، فتوقف وقال: من هذا؟ ![]() ومرة أخرى جاءه الرد: هل تعرف ماذا يمكنني أن أفعل بأصابعي الطويلة الرفيعة وأسناني الحادة؟ ابتلع سامح ريقه الذي جف، واستجمع كل شجاعته وقال: من أنت وماذا يمكنك عمله بأصابعك الطويلة الرفية وأسنانك الحادة؟ ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه كان رد الوحش. أغلق سامح عينيه وأذنيه وجلس على مدخل بيته خائفاً. ثم فتح عينيه بعض الشيء ليرى أن الوحش يقف أمامه تماماً. كان يرتدي بنطالاً أسود اللون أنيقاً. نظر إلى أعلى جسد الوحش، لتصيبه صدمة قوية. لم يكن الوحش سوى والده. قال الوالد: سامح، ألم أخبرك أن تأتي قبل الظلام؟ قال سامح خجلاً: نعم، لقد فعلت. قال الوالد: ظننت أنه من الأفضل أن أعلمك درساً بأن أخيفك كما تخيف الآخرين فتعرف كيف يشعرون بعد مؤامراتك. نظر سامح إلى والده لفترة طويلة، ثم دخلا إلى المنزل يقلدون أصوات الوحوش، ولكن سامح تعلم درساً لن ينساه.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
أرواح صغيرة
قصة ، من : ناصر البدرى منذ أن جاءت بها خلسة إلي هناك .. عندما كان يخرج هو لصلاة الفجر .. تذهب متسللة في حذر .. تدفع باب " المنور برفق وتدخل لتبحث عنها بين " الكراكيب" القديمة، ولما لا تجدها، تضم شفتيها الصغيرتين للأمام محدثة صفارة رفيعة تعرفها هي جيدًا، فتأتي مهرولة إليها .. تلف جسدها الضئيل الناعم حول الساق الرقيقة وتمسحها برأسها الصغيرة، ولما تجلس علي ركبتيها فتصعد إلي صدرها، تربت في حنو علي ظهرها وتحملها بين كفيها وتضعها علي قطعة الفراء، ثم تفتح الكيس البلاستيك وتبدأ في إخراج تلك الأشياء التي أعدتها لها. منذ المحاولة الرابعة بدأ الشك يتسلل إلي نفس الحاج، ومنذ أن بدأت عيناها العميقتان اللتان تضيئان في الظلام تغرزان في نفسه بذور رهبة مبهمة. بدا له أن معاركه معها لم تعد متكافئة "هذه القدرة علي المراوغة ليست لحيوانات عادية" (هكذا حدثته نفسه) ، فغرابة هذا الظهور المفاجئ والاختفاء الأكثر فجائية قد أمالا عقله إلي منطق زوجته. - دى أرواح يا حاج .. والله العظيم أرواح كانت تعرف أن للتوائم أرواحًا تخرج بالليل في هيئة القطط .. تهبط علي أسطح المنازل، تخطف الطير من أعشاشها، وتتسلل إلي مطابخ البيوت فتسرق ما تيسر من لحم وجبن. تعرف أيضًا أن كل ما يصيب هذه القطط المزيفة أثناء سعيها بالليل يترك أذاه علي جسد صاحبها النائم في الفراش، وإذا ما ماتت إحدى هذه القطط فإن صاحبها النائم في الفراش لا يستيقظ أبدًا، كما أن هذه الأرواح المقنعة لا تترك فرصة إيذاء من أذاها، وإذا ما حدث وقتل شخص ما واحدًة منها فإن قرينتها روح توأم صاحبها لا تدع هذا الشخص دون انتقام. هكذا قالت زوجة الحاج للحاج مؤكدًة تصورها هذا بأن حكت له قصة عبد الرازق توأم جار أخيها الذي خرجت روحه القطة كعادتها كل ليلة طلبًا للرزق فأصابتها إحدى الجارات بعصاها الغليظة وهي تقفز من نافذة المطبخ، وعندما استيقظ عبد الرازق وجدوا ساقه مكسورة، ثم ألحقتها بقصة المرأة التي وجدوها ميتًة في صباح تلك الليلة التي اقتحمت فيها إحدى هذه القطط نافذة حجرتها وهي مستلقيًة في الفراش فنشبت مخالبها في رقبتها ولم تتركها إلا جثًة انتقامًا لروح أختها التي هوت المرأة علي رأسها بالساطور وهي تحاول الهرب بنصف الدجاجة التي أعدتها للعشاء في الليلة السابقة. ارتجف قلبه وهي تنظر إليه مقوسًة ظهرها ونافخًة شعرها كقنفذ ومكشرًة عن أنيابها، ولما فاجأته بهجمةٍ سريعة من مخلبها عندما لم تدرك لنفسها مخرجًا من حصاره .. تراجع عن موقفه تمامًا. في اللحظة التي كان الحاج يصارح فيها زوجته برؤيته الجديدة حيالها، كانت الطفلة الصغيرة ما تزال تحاول وضع "الفيونكة" الحمراء المصنوعة من قطيفة فستانها القديم حول عنق القطة المستسلمة لرغبتها وهي تلعق بقايا الحليب في الطبق الصغير بجوار الحائط.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
اِعْلال، مجموعه دگرگونيهايى كه ممكن است در حروف علّه، يعنى دو نيم مصوتِ6 و و ي w) و يا 3
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
پیامبر اسلام فرمود:« هنگامی که خداوند اراده کرد قوم حضرت نوح را هلاک کند، به نوح فرمان داد کشتی بزرگی بسازد. جبرئیل نیز با میخهایی برای ساختن کشتی فرود آمد. در میان انبوه میخها پنج میخ ویژه بود که درخشش خاصی داشت و بر روی هر یک نام یکی از پنج نور مقدس محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین نقش بسته بود. حضرت نوح هر کدام را بر می داشت، میخ همچون ستارهای در تاریکی شب می درخشید. هنگامی که میخ پنجم را برداشت، پس از درخششی، اشکی از آن جاری شد. نوح از جبرئیل پرسید:« این میخ و اشک چیست؟» جبرئیل در پاسخ گفت:« این میخ حسین بن علی است.» حضرت نوح نیز هر یک را در یک طرف از کشتی کوبید. پیامبر فرمود:« در آیه « و حملنا علی ذات الواح و دسر » منظور از « الواح » چوبهای کشتی و منظور از « دسر » ما هستیم. اگر ما نبودیم کشتی حرکت نمی کرد.» منابع: بحار الانوار، ج 26، ص 322، حدیث 14- امان الاخطار، ص 107 و 108.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
۱-قسمتی ا ز کليد طلائی درس منفی کردن و سوا لی کردن فعل ماضی ، مضارع که به دا نش آموزا ن داده شده است مطالعه و يادداشت بر دا ری
می کنند۲-
مطالبی را که فرا گرفته اند را برای ا عضا ی گروه به تر تيب شرح می دهند و ا ز يادداشتهای خود استفاده میکنند.
به شکل فردی به سوا لا ت داده شده جوا ب می دهند.
5
|
|
|
آ ما دگي هر فرد و روش ارائه موضوع توسط هر فرد در تيـم مورد بررسي قرار گيـرد. |
|
زمان ايـن مر حله از تدريـس 12 دقيـقه ا ست. |
1تذکر 1: سوا لا تي که توسط هر فرد با يـد ا نجا م شود به عنوان کمک آموزشي آ مده است.
تذکر 2: در تمام مرا حل تدريـس آ را مش هم گروه و نوع همکاري ا عضاي تيـم بايـد زيـر نظر دبيـر با شد. در ا يـن مورد دبيـر مي توا ند با دا دن امتيـاز به هر تيـم دا نش آ موزا ن را به همکا ري و ا نضباط تيـمي تشويـق نمايـد.
11- مرحله نتيـجه گيـري و جمع بندي در روش تدريـس ا عضاي تيـم که به وسيـله دا نش آ موزا ن ا نجا م مي گيـرد.دبيـر در پا يـان ايـن قسمت بايـد به کمک دانش آ موزان به روش سخنراني يـا روش پرسش و پاسخ در س را خلاصه کند و روي مطا لب مهم تأ کيـد بيـشتري دا شته
با شد.برا ي مثا ل :پرسش و پا سخ:
1- دانش آ موزان عزيـز فعل ماضي با چه چيـزي منفي مي شود؟
2- دانش آ موزان فعل مضارع با چه منفي مي شود؟
3- براي آ يـنده کردن فعل ا ز چه حروفي ا ستفا ده مي کنيـم؟
4- آيـا شما مي توانيـد چند فعل مضا رع منفي و مثبت در قر آ ن بگويـيـد.
يـک برگ فتوکپي شده از قرآ ن درسي که در آن فعل مضارع منفي و مثبت وجود داردبهدانشآموزانداده مي شود و آنها مي خواهيـم فعل هاي مورد نظر را پيـدا کنيـم.
زمان مرحله يـازدهم 5 دقيـقه مي باشد.
12- تعيـيـن تکليـف برا ي جلسه بعد
1-12 - جوا ب پرسش درس و بررسي آ ن در گروه( تکليـف تمريـني )
2-12 - چند جمله که در سا لهاي قبل خوا نده ايـد و يـا چند آ يـه ا ز قر آ ن مجيـد که فعل مضا رع منفي بکا ر رفته پيـدا کنند ( تکليـف بسطي )
سه مورد زيـر را هم به دلخواه انتخا ب کرده و به شکل فردي و يـا گروهي ا نجا م دهيـد.
3-12-تابلوي « صحيـح سنج مانند نمونه »
4-12- تهيـه روزنامه ديـو اري( تکليـف بسطيـ ) روز نامه ديـواري هم به سليـقه خودشا ن خلا قيـتي مي شود.
5-12- طرح 10 سوال ا ز جمله « جاءت طفلة و آ ثا ر ا لدموع علي عيـنها »
6- 12- هر کا ري خودتا ن د وست دا ريـد در با ره ي موضوع درس ا نجا م دهيـد( تکا ليـف خلا قيـتي)
7-12- معرفي سايت اينترنت اتحاد الكتاب العرب : 1ـ شامل 4 مجله به عنوانهاي :
«الموقف الادبي » « التراث العربي » « الفكر السياسي » « الاداب الاجنبيه » مي باشد كه در صفحات بعد از فهرست موضوعات آخرين شماره هريك از مجله ها نمونه اي آورده شده اتس و صفحه حاوي اطلاعاتي مي باشد كه همكارات را جهت استفاده بيشتر راهنمايي مي كند .
2ـ شامل بخش « كتب » مي باشد كه در بر دارنده :
الف : دراسات حاوي بيش از 120 عنوان كتاب در زمينه ادبي مي باشد
ب : ادب الطفل ج : قصص د : روايات ( رمانها )
هـ : شعر و: مسرح
هر كدام از موارد فوق حاوي كتابهاي سودمندي مي باشد .
3ـ شامل قسمت جستجو مي باشد كه با نوشتن موضوع مورد نظر مطالب موجود را به نمايش مي گذارد .
http://www.awu-dam.org
مرحله 13 تدريـس: گرفتن ا رزشيـا بي پا يـا ني
« وقت مرحله ي دوازدهم و سيـزدهم 3 دقيـقه مي با شد »
ارزشيـابي تکويـني
سوالات زير بصورت شفاهي يا كتبي از دانش آموزان خواسته شود
1- کدا م کلمه ا ستفها مي جوا ب آ ن با « نعم و لا » آ غاز مي شود؟
الف) لماذا ب)متي ج) کيـف د) هل
2- کد ا م فعل زما ن آ يـنده ا ست؟
الف) سأ ذهب ب)لا تذهب ج) ما ذهب د) ذهبت
3- پا سخ « من يـقراُ » کدا م گزيـنه ا ست؟
الف) الطالبة ب) مساءٌ ج) للشکر د)الطالب
4- تکميـل کنيـد.
براي پرسش شخص از ................... استفا ده مي شود.
فعل ماضي با ................. منفي ميشود.
فعل مضارع با ................ منفي مي شود.
فعل لا يـکتب فعل ................... است.
5- در برا بر گزيـنه ي صحيـح ( ص ) و گزيـنه ي غلط ( غ ) بگذا ريـد.
o الف) متي براي پرسش زما ن به کار مي رود
o ب) ترجمه نرفتم ( ما ذهَبتُ ) مي با شد
o ج) أ – هل حروف هستند.
1- هل
2- الف) سأ ذهب
3- د) الطالب
4- مَن- ما – لا- منفي
5- ص- ص- ص
يا الهي
يا الهي يا الهي يا مجيب الدعوات
اجعل اليوم سعيداً و كثير البركات
مالئا بالحب صدري و فمي بالبسمات
واعّني في دروسي و ادا الواجبات
واحمني و احم بلادي