تبليغاتX
علمی اجتماعی فرهنگی (اموزش زبان عربی)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

حكايت



كسي از رعايا، پيش كسري انوشيروان، سنگي بزرگ فرستاد. كسري ملازمان را فرمود تا علت ارسال آن معلوم كنند ؛ كه گفته اند: دوچيز بي حكمت نيست: وقوع قضايا و هدية رعايا!

بيت:

مادري با پسرش گفت كه: اندر كوچه
بي سبب، اي پسر از هيچكسي هديه مگير!

حالي، تمامي ملازمان در حكمت آن فروماندند، مگر بوذرجمهر حكيم كه زمين ادب بوسه داد وگفت: عمر خداوندگار دراز باد، سنگ بزرگ،علامت نزدن باشد و اين رعيت در لباس كنايه گفته است كه : بزرگان را نسزد وعده اي گذاردن كه نتوان در عمل آوردن.

قطعه:

گفت آن بزرگمرد كه سنگ بزرگ را
مي بركنم ز راه ودو نيمش كنم به تيغ !
سنگ بزرگ را ز ره لطف و مكرمت
جز پيش پاي بنده نينداخت اي دريغ !

انوشيروان را اين تعبير خوش آمد. فرمود: حال اين را چه جواب نويسيم؟ گفت: بر پاره اي كاغذ بنويسند: «اي مرد، ك…» و نزد او فرماييد فرستادن. كسري گفت: اين كاف وسه نقطه را چه معني باشد؟گفت: يعني: «كشكت را بساب!»

قطعه:

عمل به وعده نكرد آن كه گفت: هست حرام
به چشمم از غم ادبارخلق، خوابيدن
به پير ميكده گفتم كه: چيست راه نجات؟
به خنده آمد و فرمود: «كشك سابيدن!»
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه  | 
می گن یه روزی ملانصرالدین به سبک شیوخ عرب نشسته بوده و یه سوزن هی می زده به حساس ترین جای بدنش که بیشترین درد رو داشته. طبق معمولم آدمهای کم تدبیر دیرآموز که همیشه تو کف کاراشن ولی نمی فهمنش بهش گیر می دن که بابا ملا این چه کاری با خودت می کنی؟ مگه مازوخیسم داری؟ یا دوشخصیتی شدی سر آیرین دعواتون شده؟ ملا که از اولشم می دونست طبق رسوم ناکجاآباد باید برای کاراییم که با خودش می کنه به همه جواب پس بده، فوری آستینشو میزنه بالا و جوابشو می کشه بیرون، و می گه: یه مدت سوزن می زنم، بعدش که نمی زنم اونقدر حال می ده...

منم فکر می کنم ملا خوب می دونه که به هر حال معمولا این ما آدمهاییم که دردها رو برای خودمون درست می کنیم. چون خودمونیم که می تونیم تصمیم بگیریم که از یه اتفاق ناراحت شیم و بعدش از پشت سر گذاشتنش لذت ببریم یا اصولا بی خیال خودش و لذتهای بعدش باشیم.

آمما، یه سوال تاریخی: اگر به جای اون رهگذرهای بی هنر، یه نفر مثل قصه گوی شهر قصه با اون دور باسن چهل متریش می رفت سراغ ملا، و می گفت "وای عزیزم، دردت اومد. چرا این کارو با خودت می کنی؟"بازم جوابش همین بود؟

من که فکر می کنم ملا فورا ننه من غریبم بازی در می آره که ۀ آخ دارم می میرم. به دادم برس که مرهمش فقط پیش تو اه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 7:8 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 7:3 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 6:51 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 6:47 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه  | 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

New Page 2

This free script provided by webloger site