|
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
أنا
اللیلُ یسألُ من أنا أنا مثلها فی لا مکان
والدهرُ یسألُ من أنا
من کیستم شب از من میپرسد کیستم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
أدب الطفل
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
الشـعــر
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 6:23 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
در زمان قدیم مردی بود که سه پسر داشت . او در زندگی خود تنها ثروتی که داشت یک نردبان ، یک طبل و یک گر
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
دزد و قاضی برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود دزد گفت از مردم آزاری چه سود گفت، بدکردار را بد کیفر است گفت، بد کار از منافق بهتر است گفت، هان بر گوی شغل خویشتن گفت، هستم همچو قاضی راهزن گفت، آن زرها که بردستی کجاست گفت، در همیان تلبیس شماست گفت، آن لعل بدخشانی چه شد گفت، میدانیم و میدانی چه شد گفت، پیش کیست آن روشن نگین گفت، بیرون آر دست از آستین دزدی پنهان و پیدا، کار تست مال دزدی، جمله در انبار تست تو قلم بر حکم داور میبری من ز دیوار و تو از در میبری حد بگردن داری و حد میزنی گر یکی باید زدن، صد میزنی میزنم گر من ره خلق، ای رفیق در ره شرعی تو قطاع الطریق می*برم من جامه*ی درویش عور تو ربا و رشوه میگیری بزور دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم من ربودم موزه و طشت و نمد تو سیهدل مدرک و حکم و سند دزد جاهل، گر یکی ابریق برد دزد عارف، دفتر تحقیق برد دیده*های عقل، گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید و قاضی را ندید من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران میخواستی دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب، عیب خود مپوش
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
مست و هوشیار محتسب ، مستي به ره ديد و گريبانش گرفت گفت : مستي ، زان سبب افتان خيزان ميروي گفت : مي بايد تو را تا خانه قاضي برم گفت : نزديك است والي را سراي ، آن جا شويم گفت : تا داروغه را گوييم ، در مسجد بخواب گفت : ديناري بده پنهان و خود را وارهان گفت : از بهر غرامت ، جامه ات بيرون كنم گفت : آگه نيستي كاز سر در افتادت كلاه گفت : مي بسيار خوردي ، زان چنين بي خود شدي مست گفت اي دوست اين پيراهن است ، افسار نيست گفت : جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست گفت : رو صبح آي ، قاضي نيمه شب بيدار نيست گفت : والي از كجا در خانه خمار نيست گفت : مسجد خوابگاه مردم بد كار نيست گفت : كار شرع ، كار درهم و دينار نيست گفت : پوسيده است ، جز نقشي ز پود و تار نيست گفت : در سر عقل بايد ، بي كلاهي عار نيست گفت : اي بيهوده گو ، حرف كم و بسيار نيست گفت : بايد حد زند هشيار مردم ، مست را گفت : هشيار بيار ، اين جا كسي هشيار نيست
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
اشکی در گذر گاه تاریخ از همان روزیکه دست حضرت هابیل گشت الوده به خون حضرت قابیل , از همان روزیکه فرزندان ادم صدر پیغام اوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ,
ادمیت مرده بود , گرچه ادم زنده بود , از همان روزیکه یوسف را برادرها به چاه انداختند ,
از همان روزیکه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند , ادمیت مرده بود
این اسیاب هی گشت و گشت ,دنیا هی پر از ادم شد و قرنها از مرگ ادم هم گذشت
اما دریغ ادمیت بر نگشت ,قرن ما روزگار مرگ انسانیت است, سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از مردانگی, پاکی, مروت ابلهی است
صحبت از موسی و محمد نا بجاست , قرن موسی چمبه هاست
من که از پزمردن یک شاخه گل , از نگاه ساکت یک کودک بیمار ,از فقان یک قناری در قفس , از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتل برادر . اشک در چشمم و بغضم در گلوست , و اندرین ایام زهرم در پیاله , زهر مارم در سبوست
مرگ او را در این زمان از کجا باور کنم
صحبت از پزمردن یک شاخه گل نیست,
وای جنگل را بیابان می کنند, دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ,
انچه ا ین نا مردمان , با جان انسان می کنند
صحبت از پز مردن یک برگ نیست,
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست,
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست,
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست,
در کویری سوت و کور,
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت , مرگ عشق
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
أيها الناس أنا المسؤول عن أحلامكم اذ تحلمون وأنا المسؤول عن كل رغيف تأكلون وعن الشعر الذي – من خلف ظهري – تقرؤون فجهاز الامن في قصري يوافيني بأخبار العصافير وأخبار السنابل ويوافيني بما يحدث في بطن الحوامل أيها الناس أنا سجانكم وأنا مسجونكم فلتعذروني أنني المنفي في داخل قصري لا أرى شمسا ولا نجما ولا زهرة نفلى منذ أن جئت الى السلطة طفلا ورجال السيرك يلتفون حولي واحد ينفخ نايا واحد يضرب طبلا واحد يمسح جوخا واحد يمسح نعلا منذ أن جئت الى السلطة طفلا لم يقل لي مستشار القصر كلا لم يقل لي وزرائي ابدا لفظ كلا لم يقل لي سفرائي ابدا في الوجه كلا لم تقل احدى نسائي في سرير الحب كلا انهم قد علموني ان ارى نفسي الها وارى الشعب من الشرفة رملا فاعذروني ان تحولت لهولاكو جديد أنا لم أقتل لوجه الله يوما انما اقتلكم كي أتسلى
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
بــاقـــة زهـــور مــن جـنـيـنـة نـزار الــشعــريــة
من يوميات كلب مثقف.. مولاي: لا اريد منك ياقوتأ.. ولا ذهب ولا اريد منك أن تلبسني الديباج والقصب كل الذي أرجوه أن تسمعني لأنني أنقل في قصائدي إليك جميع اصوات العرب جميع لغات العرب..
إن كنت- يا مولاي لا تحب الشعر والصداحفقل لسيافك أن يمنحني حرية النباح…
. .. . . . . قرص الأسبرينلا.. ليس هذا وطني الكبير لا لا ليس هذا الوطن المربع الخانات كالشطرنج والقابع مثل نمله في أسفل الخريطة.. هو الذي قال لنا مدرس التاريخ في شبابنا بأنه موطنا الكبير. لا ليس هذا الوطن المصنوع من عشرين كانتونأ ومن عشرين دكانا.. ومن عشرين صرافا.. وحلاقا.. وشرطيا.. وطبالا.. وراقصة.. يسمى وطني الكبير.. لا... ليس هذا الوطن المحكوم من عشرين مجنونا ومن عشرين سلطانا... ومن عشرين قرصانا ومن عشرين سجانايسمى وطني الكبير … لا... ليس هذا الوطن السادي.. والفاشي والشحاذ.. والنفطي والفنان .. والأمي والثوري.. والرجعي والصوفي.. والجنسي والشيطان.. والنبي والفقيه ، والحكيم، والامام هو الذي كان لنا في سالف الايام حديقة الأحلام.. لا... ليس هذا الكائن المحكوم بالإعدام.. والمصاب بالفصام، والجالس مثل الكلب تحت جزمة النظام، والممنوع من حرية التعبير لا... ليس هذا الجسد المصلوب فوق حائط الأحزان كالمسيح لا... ليس هذا الوطن الممسوخ كالصرصار، والضيق كالضريح.. لا.. ليس هذا وطني الكبير.
لا... ليس هذا الأبله المعاق.. والمرقع الثياب، والمجذوب، والمغلوب.. والمشغول في النحو وفي الصرف.. وفي قراءة الفنجان والتبصير.. لا.. ليس هذا وطني الكبير.. لا... ليس هذا الوطن المنكس الاعلام.. والغارق في في مستنقع الكلام، والحافي على سطح من الكبريت والقصدبر لا... ليس هذا الرجل المنقول في سيارة الإسعاف، والمحفوظ في ثلاجة الأموات، والمعطل الإحساس والضمير لا... ليس هذا وطني الكبير. لا.. ليس هذا الرجل المقهور.. والمكسور .. والمذعور كالفأرة.. والباحث في زجاجة الكحول عن مصير لا... ليس هذا وطني الكبير.. يا وطني: يا أيها الضائع في الزمان، والمكان، والباحث في منازل العربان.. عن سقف وعن سرير لقد كبرنا.. واكتشفنا لعبة التزوير فالوطن المن أجله مات صلاح الدين يأكله الجائع في سهولة كعلبة السردين.. والوطن المن أجله قد غنت الخيول في حطين يبلعه الانسان في سهوله.. كقرص أسبرين!!.. بيروت 85/1/8
. .. . . . . ….. من قصيدة : الــتــأشـيـرة
في مركز للأمن في إحدى البلاد النامية وقفت عند نقطةالتفتيش ، ما كان معي شئ سوى أحزانية كانت بلادي على بعد ميل واحد وكان قلبي في ضلوعي راقصاً كأنه حمامة مشتاقة للساقية كلن جوازي بيدي يحلم بالأرض التي لعبت في حقولها واطعمتني قمحها ، ولوزها ، وتينها وأرضعتني العافية وقفت في الطابور ، كان الناس يأكلون اللب والترمس كانوا يطرحون البول مثل الماشية من عهد فرعون إلى أيامنا هناك دوماً حاكم بأمره وأمة تبول فوق نفسه كالماشية في مركز للأمن في بلادية وليس في الكونغو ولا تانزانيا الشمس كانت تلبس الكاكي ، والوردة كانت تلبس الملابس المرقطة كان هناك الخوف من أمامنا والخوف من ورائنا وضابط مدجج بخمس نجمات وبالكراهية يجرنا من خلفه كأننا غنم من يوم قابيل إلى أيامنا كان هناك قاتل محترف وأمة تسلخ مثل الماشية في مركز العذاب ، حيث الشمس لا تدور والوقت لايدور أين أنا ؟ كل العلامات تقول : هذه ( أعرابياً ) كل الإهانات التي نسمعها كل الدروب ، كلها تَفضي لسيف الطاغية أين أنا ؟ ما بين كل شارع وشارع قامت بلد ما بين كل نخلة وظلها قامت بلد في مركز الجنون ، والصداع ، والسعال ، والبلهارسيا وقفت شهراً كاملاً وقفت عاماً كاملاً وقفت دهراً كاملاً أمام أبواب زعيم المافيا أشحذ منه الإذن بالمرور أشحذ منه منزل الطفولة والورد ، والزنبق ، والأضاليا قلت لنفسي وأنا أواجه البنادق الروسية المخرطشة واعجبي واعجبي هل أصبح الله زعيم المافيا ؟؟
وقفت عمراً كاملاً وعندما أصبحت شيخاً طاعناً ووافقوا على دخولي وطني عرفت أن الوطن الغالي الذي عشقته ما عاد في الجغرافيا ما عاد في الجغرافيا ما عاد في الجغرافيا . .. . . . .
أطفال الحجارة
. .. . . . .
هل في العيون التونسية شاطيء
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
سیمین بهبهانی سیمین بهبهانی (متولد ۱۳۰۶ در تهران) از بانوان غزلسرای ایران است. سیمین بهبهانی فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به د و زبان فارسی و عربی شعر میگفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمانهای متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند. مادر سیمین بهبهانی نیز از شاعران زمان خود بود و بنابر این سیمین در محیطی ادبی به دنیا آمد و رشد یافت. سیمین بهبهانی از زنان پیشرو و سنت ستیز معاصر است که در زمینه حقوق زنان نیز فعالیت میکند و در کانون نویسندگان ایران نیز فعالیت دارد. او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزنهای بیسابقه به "نیمای غزل" معروف است. برخی از معروفترین غزلهای او با این ابیات آغاز میشود: شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد خشم است و آتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد و دوباره میسازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو میزنم، اگرچه با استخوان خویش ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
|
SCRIPT
{
|