+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
این پست را اختصاص داده ام به یکی از فضائل امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع) که همان خطبه های بی نقطه و بدون "الف" حضرت می باشد. این خطبه ها جدا از اینکه از این لحاظ بی نظیر می باشند، دارای آهنگ و معانی بسیار زیبایی نیز می باشند.
خطبه بی نقطه -۱
الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ. الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ. سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ دَحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها. الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ. عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ. وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ. أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً، وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً. صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً، وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ. أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم، وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً. اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ، وَ اعدِموا الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها، وَ هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها. هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ، وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ، وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً. اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ. عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم، وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ هَداکُم، وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم. وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ، وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ. ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است. از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین ترین آن و سعادت بخش ترین ستایش و سخاوت بار ترین(و شریف ترین) آن و پاک ترین ستایش و بلند ترین آن و ممتاز ترین ستایش و سزاوارترین آن. یگانه و یکتای بی نیاز(ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند). نه پدری دارد و نه فرزندی. شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت وبه تاختن واداشت. و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند. و سجایای بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید. و آسمان را بالا برد و بلند گردانید. بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده ساخت. آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی در آن) به درستی. (و حکمت) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت. و نشانه های بلند (هدایت) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار ساخت. معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی. خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است و دانا، فرمانروا و مهربان، پاک و بی آلایش. فرمانش ستوده است و حریم کویش آباد (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش مورد امید. کلامش را به شما آموخت و نشانه هایش را به شما نمایاند. و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد. بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند. (همان) رسول گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده، پاک و پیراسته است. خداوند این امّت را به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید. او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است. او بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار. و درست پیمان ترین و کریم ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی. درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی در پی و مکرّر (برای آنان) و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته، (برای همیشه:) تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی مقرّر. او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان و آرامش سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان. و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش و موجب حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ و فراگیر). از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید. آنچه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛ آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی را وا نهید. رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه را که موجب دغدغه سینه ها (:و تشویش دلها) و روی کردِ درماندگی و پریشانی به سوی به آنهاست – بشناسید.
خطبه بدون نقطه ۲
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الْمَلِکِ الْمَحْمودِ الْمالِکِ الْوَدودِ، مُصَوِّرِ کُلِّ مَوْلودٍ وَ مَآلِ کُلِّ مَطْرودٍ. ساطِحِ الْمِهادِ وَ مُوَطِّدِ الْاَطْوادِ وَ مُرْسِلِ الْاَمْطارِ وَ مُسَهِّلِ الْاَوْطارِ، عالِمِ الْاَسْرارِ وَ مُدْرِکِها وَ مُدَمِّرِ الاَمْلاکِ وَ مُهْلِکِها وَ مُکَوِّرِ الدُّهورِ وَ مُکَرِّرِها وَ مُورِدِ الْاُمورِ وَ مُصْدِرِها، عَمَّ سَماحُهُ وَ کَمُلَ رُکامُهُ وَ هَمَلَ وَ طاوَعَ السُّؤالَ وَ الْاَمَلَ وَ اَوْسَعَ الرَّمَلَ وَ اَرْمَلَ.
اَحمَدُهُ حَمْداً مَمْدوداً مَداهُ وَ اُوَحِّدُهُ کَما وَحَّدَ الاَوّاهُ، وَ هُوَ اللهُ لا اِلهَ لِلاُمَمِ سِواهُ وَ لا صادِعَ لِما عَدَّلَهُ وَ سَوّاهُ. اَرْسَلَ مُحَمَّداً عَلَماً لِلْاِسْلامِ وَ اِماماً لِلْحُکّامِ، مُسَدِّداً لِلرَّعاعِ وَ مُعَطِّلَ اَحْکامِ وَدٍّ وَ سُواعٍ، اَعْلَمَ وَ عَلَّمَ وَ حَکَمَ وَ اَحْکَمَ وَ اَصَّلَ الْاُصولَ وَ مَهَّدَ وَ اَکَّدَ الوُعودَ وَ اَوْعَدَ، اَوْصَلَ اللهَ لَهَ الاِکْرامَ وَ اَوْدَعَ روحَهَ السَّلامَ وَ رَحِمَ آلَهُ وَ اَهْلَهُ الْکِرامَ، مالَمَعَ رِئآلٌ وَ مَلَعَ رالٌ وَ طَلَعَ هِلالَ وَ سُمِعَ اِهْلالٌ. اِعْمَلوا -رَعاکُمُ اللهُ- اَصْلَحَ الْاَعْمالِ وَ اسْلُکوا مَسالِکَ الْحَلالِ وَ اطرَحوا الْحَرامَ وَ دَعوهُ وَ اسمَعوا اَمرَ اللهِ وَ عوهُ وَ صِلوا الْاَرْحامَ وَ راعوها وَ عاصوا الْاَهْواءَ وَ اَردَعوها وَ صاهِروا اَهْلَ الصَّلاحِ وَ الْوَرَعِ وَ صارِموا رَهْطَ اللَّهْوِ وَ الطَّمَعِ وَ مُصاهِرُکُمْ اَطْهَرُ الْاَحْرارِ مولِداً وَ اَسْراهُمْ سؤدُداً وَ اَحْلاهُمْ مَورِداً وَ ها؛ هُوَ اَمَّکُمْ وَ حَلَّ حَرَمَکُمْ مُملِکاً عَروسَکُم المُکَرَّمَةَ وَ ماهَرَ لَها کَما مَهَرَ رَسولُ اللهِ اُمَّ سَلَمَةَ وَ هُوَ اَکْرَمُ صِهْرٍ اَوْدَعَ الْاَوْلادَ وَ مَلَکَ ما اَرادَ وَ ما سَها مُمَلِّکُهُ وَ لا وَهِمَ وَ لا وُکِسَ مُلاحِمُهُ وَ لا وُصِمَ. اَسْئَلُ اللهَ لَکُم اِحمادَ وِصالِهِ وَ دَوامَ اِسْعادِهِ وَ اَلْهَمَ کُلّاً اِصْلاحَ حالِهِ وَ الْاِعْدادَ لِمَآلِهِ وَ مَعادِهِ، وَ لَهُ الْحَمْدُ السَّرْمَدُ وَ الْمَدْحُ لِرَسولِهِ اَحْمَدَ. سپاس از آن خداوندی است که پادشاهی ستوده و مالکی پر مهر، صورت گر هر مولود و پناهگاه هر مطرودی است. گستراننده بستر زمین و استوار کننده کوهها و فروفرستنده بارانها و آسان کننده نیازها (و آرزوها) است. دانا و آگاه به همه رازها و درهم کوبنده پادشاهان و نابودکننده آنهاست. در هم پیچنده (:و پایان بخش) روزگاران و برگرداننده آنهاست. اوست که هر چیز را وارد دَور می نماید و از دور خارجش می گرداند. عطایش همه چیز را فراگرفته و ابرِ سخایش کمال یافته و فروباریده و خواسته ها و آرزو(های بندگان) را برآورده است. و (به حکمتش) ریگزارها را گسترد و به ریگ آراست. ستایش می کنم او را، ستایشی که امتدادش بلند (:و بی انتها) است؛ و یگانه اش می شمارم بدان گونه که (پیامبرِ) پر تضرّع و ابتهال یگانه اش می شمرد. و اوست خداوندی که امّتها را خدائی جز او نیست. آنچه که او استوار و مرتّب نمود کسی نیست که درهم ریزد. محمّد را – به عنوان نشانه هدایت اسلام و پیشوای زمام داران (:و پیشوایان)، و اصلاح گر توده ها و تعطیل کننده احکام (:و رسوم بتهایی چون) وَدّ و سُواع – فرستاد. او (نیز تعالیم رسالت را) ابلاغ نمود و تعلیم فرمود (هر حکمی که لازم به بیان بود بدان) حکم نمود و (مبانی را) محکم ساخت؛ و اصول اساسی را پایه گذارد و زمینها(ی عملی اش را) مهیّا ساخت، و بر وعده ها(ی بشارت) تأکید ورزید و انذار و بیم داد. خداوند اِکرام (خویش) را برای او پیوسته سازد و سلام (:و درود) را ملازم روانش گرداند، و آل و اهل بیت بزرگوارش را رحمت عطا کند، تا وقتی که کواکب می درخشد و بچه شتر مرغ می دود و ماه طلوع می کند و بانگی به گوش می رسد. خداوند حفظتان کند. شایسته ترین اعمال را انجام دهید، و به مسیرهای حلال روید، و حرام را کنار افکنید و ترک گویید، به فرمان خدا گوش فرا دهید آن را به خاطر بسپارید و پیوند با خویشان را محکم نمایید، و مراعاتشان نمایید، و با هوسها مخالفت ورزید، و آنها را از خود دور کنید. با اهل درستی و تقوا وصلت نمایید و از اهل لهو و آز ببُرید. این کسی که در پی وصلت با شماست از پاکزاده ترین آزادگان و شریفترین آنان، و شیرین (:و محبوبترین) آنان در (تبار و) خواست گاه. آگاه باشید؛ که او اینک آهنگ شما را نموده، به حریم شما وارد گشته تا عروس گرامی (از تبار) شما را بگیرد و مهریّه اش را همان مهری قرار می دهد که رسول خدا، برای (همسرش) امّ سلمه قرار داده است، با اینکه این بزرگوار یهترین دامادی بود که فرزندانی را به ودیعه نهاد و آنچه را که خواست بدست آورد (و کسی از وصلتش امتناع نمی کرد). و هر که به او همسر داد، دچار سهو و اشتباه نشد و بر آن که با او پیوند نمود خرده ای گرفته نشد و خسارتی ندید. از خداوند برایتان مسئلت می کنم که پیوندتان را ستوده گرداند و امدادش را به شما مداوم کند و به هر یک را آن چه مایه صلاح کار و آمادگی برای سرانجام و معادِ اوست الهام نماید. و ستایش همیشگی مخصوص آن ذات (یکتا)ست و مدح و ثنا از آنِ رسول او احمد.
خطبه بدون الف
کفعمی در مصباح، از هشام بن سایب کلبی و او از ابی صالح روایت می کند که: روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد.حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است. فرمودند.
حَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ، وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ، وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ، وَ بَلَغَت حُجَّتُهُ، و عَدَلَت قَضیَّتُهُ، وَ حَمِدتُ حَمَدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِن خَطیئتِهِ، مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ، مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ، مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ، یَومَ یُشغَلُ عَن فَصیلَتِهِ وَ بَنیهِ، وَ نَستَعینُهُ، وَ نَستَرشِدُهُ، وَ نُؤمِنُ بِهِ، وَ نَتَوَکَّلُ عَلَیهِ، وَ شَهِدتُ لَهُ بِضَمیرٍ مُخلِصٍ موقِنٍ، وَ فَرَّدَتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتقِنٍ، وَ وَحَّدَتُهُ تَوحیدَ عَبدٍ مُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریکٌ فی مُلکِهِ، وَ لَم یَکُن لَهُ وَلیٌّ فی صُنعِهِ، جَلَّ عَن مُشیرٍ وَ وَزیرٍ، وَ تَنَزَّهَ عَن مِثلٍ وَ نَظیرٍ، عَلِمَ فَسَتَرَ، وَ بَطَنَ فَخَبَرَ، وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ، وَعُصیَ فَغَفَرَ، وَ عُبِدَ فَشَکَرَ، وَ حَکَمَ فَعَدَلَ، وَ تَکَرَّمَ وَ تَفَضَّلَ، لَم یَزَل وَ لَم یَزولَ، وَ لیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ، وَهُوَ قَبلَ کُلِّ شَیءٍ وَ بَعدَ کُلِّ شَیءٍ، رَبٌّ مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ، مَتَمَلِّکٌ بِقُوَّتِهِ، مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ، مُتَکَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِکُهُ بَصَرٌ، وَ لَم یُحِط بِهِ نَظَرٌ، قَویٌ، مَنیعٌ، بَصیرٌ، سَمیعٌ، علیٌّ، حَکیمٌ، رَئوفٌ، رَحیمٌ، عَزیزٌ، عَلیمٌ، عَجَزَ فی وَصفِهِ مَن یَصِفُهُ، وَ ضَلَّ فی نَعتِهِ مَن یَعرِفُهُ، قَرُبَ فَبَعُدَ، وَ بَعُدَ فَقَرُبَ، یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ، وَ یَرزُقُ عَبدَهُ وَ یَحبوهُ، ذو لُطفٍ خَفیٍّ، وَ بَطشٍ قَویٍّ، وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ، وَ عُقوبَةٍ موجِعَةٍ، رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ، وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مؤصَدَةٌ موبِقَةٌ، وَ شَهِدتُ بِبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ وَ رَسولِهِ صَفیِّهِ وَ حَبیبِهِ وَ خَلیلِهِ، بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ، وَ حینَ فَترَةٍ، وَ کُفرٍ، رَحمَةً لِعَبیدِهِ، وَ مِنَّةً لِمَزیدِهِ، خَتَمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ، وَ قَوّی بِهِ حُجَّتَهُ، فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ، وَ بَلَّغَ، وَ کَدَحَ، رَؤفٌ بِکُلِّ مُؤمِنٍ، رَحیمٌ، ولیٌّ، سَخیٌّ، ذَکیٌّ، رَضیٌّ، عَلَیهِ رَحمَةٌ، وَ تَسلیمٌ، وَ بَرَکَةٌ، وَ تَعظیمٌ، وَ تَکریمٌ مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ، قَریبٍ مُجیبٍ، وَصیَّتُکُم مَعشَرَ مَن حَضَرَنی، بِتَقوی رَبِّکُم، وَ ذَکَّرتُکُم بِسُنَّةِ نَبیِّکُم، فَعَلَیکُم بِرَهبَةٍ تُسَکِّنُ قُلوبَکُم، وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَکُم، وَ تَقیَّةٍ تُنجیکُم یَومَ یُذهِلُکُم، وَ تُبلیکُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنَ حَسَنَتِهِ، وَ خَفَّ وَزنَ سَیِّئَتِهِ، وَ لتَکُن مَسئَلَتُکُم مَسئَلَةَ ذُلٍّ، وَ خُضوعٍ، وَ شُکرٍ، وَ خُشوعٍ، وَ تَوبَةٍ، وَ نَزوعٍ، وَ نَدَمٍ وَ رُجوعٍ، وَ لیَغتَنِم کُلُّ مُغتَنَمٍ مِنکُم، صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ، وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ، وَ سِعَتَهُ قَبلَ عَدَمِهِ، وَ خَلوَتَهُ قَبلَ شُغلِهِ، وَ حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ، قَبلَ هُوَ یَکبُرُ، وَ یَهرَمُ، وَیَمرَضُ، وَ یَسقَمُ، وَ یُمِلُّهُ طَبیبُهُ، وَ یُعرِضُ عَنهُ جَیِبُهُ، وَ یَتَغَیَّرَ عَقلُهُ، وَ لیَقطِعُ عُمرُهُ، ثُمَّ قیلَ هُوَ مَوَعوکَ، وَ جِسمُهُ مَنهوکٌ، قَد جَدَّ فی نَزعٍ شَدیدٍ، وَ حَضَرَهُ کُلُّ قریبٍ وَ بَعیدٍ، فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ، وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ، وَ رَشَحَ جَبینُهُ، وَ سَکَنَ حَنینُهُ، وَ جُذِبَت نَفسُهُ، وَ نُکِبَت عِرسُهُ، وَ حُفِرَ رَمسُهُ، وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ، وَ تَفَرَقَ عَنهُ عَدَدُهُ، وَ قُسِّمَ جَمعُهُ، وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ سَمعُهُ، وَ کُفِّنَ، وَ مُدِّدَ، وَ وُجِّهَ، وَ جُرِّدَ، وَ غُسِّلَ، وَ عُرِیَ، وَ نُشِفَ، وَ سُجِیَ، وَ بُسِطَ لَهُ، وَ نُشِرَ عَلَیهِ کَفَنُهُ، وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ، وَ قُمِّصَ، وَ عُمِّمَ، وَ لُفَّ، وَ وُدِعَّ، وَ سُلِّمَ، وَ حُمَلِ فَوقَ سَریرٍ، وَ صُلِّیَ عَلَیهِ بِتَکبیرٍ، وَ نُقِلَ مِن دورٍ مُزَخرَفَةٍ، وَ قُصورٍ مُشَیَّدَةٍ، وَ حَجُرٍ مُنَضَّدَةٍ، فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ، ضَیِّقٍ مَرصوصٍ بِلبنٍ، مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ بِجُلمودٍ، وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ، وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ، فَتَحَقَّقَ حَذَرُهُ، وَ نُسِیَ خَبَرُهُ وَ رَجَعَ عَنهُ وَلیُّهُ، وَ نَدیمُهُ، وَ نَسیبُهُ، وَ حَمیمُهُ، وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ، وَ حَبیبُهُ، وَ صَفیُّهُ، وَ نَدیمُهُ فَهُوَ حَشوُ قَبرٍ، وَ رَهینُ قَفرٍ، یَسعی فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ، یُسحَقُ ثَوبُهُ وَ لَحمُهُ، وَ یُنشَفُ دَمُهُ، وَ یُدَقُّ عَظمُهُ، حَتّی یَومَ حَشرِهِ، فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ، وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ، وَ یُدعی لِحَشرٍ وَ نُشورٍ، فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ، وَ حُصِّلَت صُدورٌ، وَ جیء بِکُلِّ نَبیٍّ، وَ صِدّیقٍ، وَ شَهیدٍ، وَ مِنطیقٍ، وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُکمِهِ رَبٌّ قدیرٌ، بِعَبیدِهِ خَبیرٌ وَ بَصیرٌ، فَکَم مِن زَفرَةٍ تُضنیهِ، وَ حَسرَةٍ تُنضیهِ، فی مَوقِفٍ مَهولٍ عَظیمٍ، وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ، بَینَ یَدَی مَلِکٍ کَریمٍ، بِکُلِّ صَغیرَةٍ وَ کَبیرَةٍ عَلیمٍٍ، حینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ، وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ، عَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ، وَ صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ، وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ، وَ تَؤلُ صَحیفَتُهُ، وَ تُبَیَّنُ جَریرَتُهُ، وَ نَطَقَ کُلُّ عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ وَ شَهِدَ عَینُهُ بِنَظَرِهِ وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ وَ فَرجُهُ بِلَمسِهِ وَ یُهَدِّدَهُ مُنکَرٌ وَ نَکیرٌ وَ کَشَفَ عَنهُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ وَ غُلَّت یَدُهُ وَ سیقَ یُسحَبُ وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِکَربٍ شَدیدٍ وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ وَ یُسقی شَربَةٌ مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ وَ تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ وَ یَستَصرخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرِّ کُلِّ مَصیرٍ وَ نَسئَلُهُ عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ وَ مَغفِرَةَ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَن زُحزِحَ عَن تَعذیبِ رَبِّهِ سَکَنَ فی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ وَ خُلِّدَ فی قُصورِ مُشَیَّدةٍ وَ مُکِّنَ مِن حورٍ عینٍ وَ حَفَدَةٍ وَ طیفَ عَلَیهِ بِکُئوسٍ وَ سَکَنَ حَظیرَةَ فِردَوسٍ، وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ، وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ وَ شَرِبَ مِن عَینٍ سَلسَبیلٍ، مَمزوجَةٍ بِزَنجَبیلٍ مَختومَةً بِمِسکٍ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورٍ مُستَشعِرٍ لِلسّرورِ یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ وَ لَیسَ یَنزیفُ هذِهِ مَنزِلَةُ مَن خَشِیَ رَبَّهُ وَ حَذَّر نَفسَهُ وَ تِلکَ عُقوبَةُ مَن عَصی مُنشِئَهُ وَ سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعصیَةَ مُبدیهِ ذلِکَ قَولٌ فَصلٌ وَ حُکمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ وَ وَعظٍ بِهِ نَصَّ تَنزیلٌ مِن حَکیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ بِهِ روحُ قُدُسٍ مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَکینٍ صَلَّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُکَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ رَحیمٍ مِن شَرِّ کُلِّ رَجیمٍ فَلیَتَضَرَّع مُتَضَرِّعُکُم وَ لیَبتَهِل مُبتَهِلُکُم فَنَستَغفِرُ رَبَّ کُلِّ مَربوبِ لی وَ لَکُم. ستایش می کنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش (بر غضبش) پیشی گرفته است. سخن (و حکم) اوتمامیّت یافته (و قطعی است)؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است. ستایش می کنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش (بریده و) کنده شده و به توحید او اقرار می نماید. و از وعید (و بیم) عذابش (به خود او) پناه می برد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که (انسان را به گرفتاری خویش مشغول و) از بستگان و فرزندانش غافل می سازد. از او یاری و هدایت می جوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او (به توحید) گواهی می دهم و او را به یکتایی می شناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار (در یقین). و او را یگانه می شمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. (بر کردارها) آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد. نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و (آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او) عطا فرمود. همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمی یابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه (و مقتدر). و به برتری شأنش پاک (و منزّه) است. و به علوّ مقامش (به حق) خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی بیند و نگرشی (در معرفت) بر او احاطه پیدا نمی کند. قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. (به آفریدگان) نزدیک است و (در رفعت مقام، از آنان) دور است. (به علوّ شأنش از آنان) دور است و (به آنان) نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می کند. و به بنده اش روزی می دهد و بدو عطا می فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیبباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار. و گواهی می دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را –در بهترین (و ضروری ترین) برهه و در دوران گسیختگی (وحی) و کفر- به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار (برانگیختن پیامبران به) پیامبری (از جانب) خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی (به قضا و حکم حق) بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی (ویژه و فراوان) از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد. ای گروهی که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دلهایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که هر که وزن نیکی اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما (از پروردگارتان) درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن (از گناه) و پشیمانی و بازگشت (به طاعت) باشد. هر کدامتان که غنیمت شمار (فرصت) است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری اش را پیش از تهی دستی و فراغتش را پیش از (گرفتاری و) مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و (به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و (نزدیکترین) دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای (به عیادت و وداع) به بالینش آمده است. پس دیده اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی اش عرق کرده، ناله های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد. (در چنین حالی می بینی که) تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی اش از بین رفته است. (هم اکنون می بینی) رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله اش کشیده اند و برهنه اش نموده، غسلش داده اند؛ (از هر جامه و پیرایه ای) عاری اش داشته، خشکش نموده اند و پارچه ای بر او افکنده و بر او کشیده اند و آماده اش نموده، (قطعه دیگر) کفنش را نیز بر او افکنده اند، (به گونه ای که) از آن کفن چانه اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده اند و (نزدیکان) با او وداع نموده، بدرودش گفتند. (اینک می نگری) بر تابوتش حمل نمودند و با تکبیر بر او نماز گزارند و از خانه های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاقهای منظّم و پی در پی، منتقل شده است. در گوری که برایش کنده اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشتهای محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگهایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و (کسانی که) یار و همنشین و خویشاوند و دوست (او بودند)، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند. (اکنون) درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش می دوند و خون و چرک از بینی اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می شوند، خونش می خشکد و استخوانش فرسوده می شود. (و بدین گونه است) تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می گردند و آنچه در سینه هاست، بیرون کشیده (و هویدا) می شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری (که مجاز به تکلّم است)، آورده می شوند. داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا (به حالشان) است. پس بسا ناله هایی که او را رنجور و زمین گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش می گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می رسد و اضطراب و ناراحتی اش، آرامش او را می رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی شود و ناله اش شنیده (و بدان توجّه) نمی گردد. و دلیل (و عذر) او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می گردد (و به وی سپرده می شود) و بدی کردارش (بر او و دیگران) بیان می شود. هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می دهد. چشمش به نگاه او (به حرام) و دستش به سخت گیری (نامورد) او و پایش به گام برداشتن (به سوی حرام)، پوستش به لمس (نامشروع) و شرمگاهش به تماس (به حرام) گواهی می دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را (به عذاب وحشتناک) تهدید می کنند و (خداوند) بینا از کارش پرده بر می دارد. پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می شود و کشان کشان و در تنهایی رانده می شود. و در آتش دوزخ عذاب می گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می شود که چهره اش پخته و پوستش را می کند. فرشته مأمور (عذاب او) به سوی آتش می راندش، او را با گرزی آهنین می زند، (پیوسته) پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می گردد (و تبدیل می شود). و فریاد استمداد برمی آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می گردانند. و فریاد سر می دهد و با ندامت دوران طولانی اش را در جهنم می ماند. به پروردگار توانا پناه می بریم از شرّ هر سرانجام (نا خجسته ای) و از او عفو می طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می جوییم همانند کسانی که (ایمان و طاعتشان را) از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است. پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان (بهشتی) بهره مند می گردد. و جامهایی (مملو از خوراکی و نوشیدنی) پیرامونش می گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم (و از نوشیدنی های بهشت) بدو نوشانیده می شود و از چشمه، سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط آفرین و سرور انگیز است. از نوشیدنی هایی (پاکیزه) در باغی روشن، (با درختانی) پربار می نوشد که هر کس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می شود و نه مست و مدهوش می گردد. ا این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن (نیز) کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس (شیطانی) او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید. این کلامی است قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه عدل. بهترین سخنی است که (از خدا و رسول) برگرفته شده و برترین پندی است که (درقرآن) بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده است و روح القدس (برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی) ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته (الهی) بر او باد. پناه می برم به پروردگار مهربان از شرّ هر (شیطان) رانده شده. پس باید هریک از شما (به درگاه خداوند) تذلّل نماید و (به آستانش) دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده ای، آمرزش بطلبیم برای خودم و شما.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 3:55 قبل از ظهر  توسط سلمان پناه
|
خطبه شماره 208 و من کلام له عليه السلام [12] قاله لما اضطرب عليه اصحابه في امر الحکومه [13] ايها الناس ، انه لم يزل امري معکم علي مااحب ، حتي نهکتکم الحرب ، [1] و قد ، والله ، اخذت منکم و ترکت ، وهي لعدوکم انهک [2] لقد کنت امس اميرا ، فاصبحت اليوم مامورا ، و کنت امس ناهيا ، [3] فاصبحت اليوم منهيا ، و قد احببتم البقاء ، و ليس لي ان احملکم علي ما تکرهون ترجمه [12] از سخنان امام ( ع ) اين سخن را امام عليه السلام به هنگام اضطراب وشورش اصحابش در مورد حکومت فرموده است : [13] اي مردم همواره وضع من و شما آن طور بود که من دوست مي داشتم . تا آنگاه که نبرد شما را خسته و در هم کوفته ساخت . [1] سوگند به خدا [ اعتراف مي کنم که جنگ عده اي از شما را [ از ما ] گرفت و جمعي را باقي گذاشت اما [ بدانيد ] اين نبرد براي دشمنانتان کوبنده تر و خستگي آفرين تر بود [2] من ديروز فرمانده و امير بودم ولي امروز مامور و فرمانبر شده ام ديروز نهي کننده و بازدارنده بودم [3] و امروز نهي شده و بازداشته شده ام شما زندگي و بقاي در دنيا را دوست داريد . و من نمي توانم شما را به راهي که دوست نداريد مجبور سازم خطبه شماره 209 و من کلام له عليه السلام [4] بالبصره ، و قد دخل علي العلاء بن زياد الحارثي و هو من اصحابه يعوده ، فلما راي سعه داره قال : [5] ما کنت تصنع بسعه هذه الدار في الدنيا ، و انت اليها في الاخره کنت احوج ? [6] و بلي ان شئت بلغت بها الاخره : تقري فيها الضيف ، [7] و تصل فيها الرحم ، و تطلع منها الحقوق مطالعها ، فاذا انت قد بلغت بها الاخره [8] فقال له العلاء : يا امير المؤمنين ، اشکو اليک اخي عاصم بن زياد قال : و ما له ? قال : لبس العباءه و تخلي عن الدنيا قال : علي به فلما جاء قال : [9] يا عدي نفسه لقد استهام بک الخبيث اما رحمت اهلک و ولد [1] اتري الله احل لک الطيبات ، و هو يکره ان تاخذها انت اهون علي الله من ذلک [2] قال : يا امير المؤمنين ، هذا انت في خشونه ملبسک و جشوبه ماکلک [3] قال : ويحک ، اني لست کانت ان الله تعالي فرض علي ائمه العدل [4] ان يقدروا انفسهم بضعفه الناس کيلا يتبيغ بالفقير فقره ترجمه [4] از سخنان امام عليه السلام در بصره به عيادت علاءابن زيادحارثي که از يارانش بود رفت و چون چشمش به خانه وسيع او افتاد فرمود : اين خانه با اين وسعت را در اين دنيا براي چه مي خواهي ؟ با اينکه در آخرت به آن نيازمندتري [5] آري مگر اينکه بخواهي به اين وسيله به آخرت برسي يعني مهماني کني [ و مهمانان در آن را گرامي داري ] [6] صله رحم نمائي و بدين وسيله حقوق [ لازم خود را ] اظهار کرده به مورد خود قرار دهي که در اين صورت با اين خانه به آخرت نائل شده اي [8] علاء گفت : اي اميرمؤمنان از برادرم عاصم بن زياد پيش تو شکايت مي آورم فرمود : مگر چه کرده ؟ علاء پاسخ داد : عبائي پوشيده و از دنيا کناره گرفته است . امام ( ع ) فرمود : حاضرش کنيد . هنگامي که آمد به او فرمود : [9] اي دشمنک جان خود شيطان در تو راه يافته و هدف تير او قرار گرفته اي آيا به خانواده و فرزندانت رحم نمي کني ؟ [1] تو خيال مي کني خداوند [ به ظاهر ] طيبات را بر تو حلال کرده اما [ در واقع ] دوست ندارد که از آنها استفاده کني ؟ تو در پيشگاه خداوند بي ارزشتر از آني که بدينگونه با تو رفتار کند [2] عاصم گفت : اي اميرمؤمنان اما تو خود با اين لباس خشن و آن غذاي ناگوار به سر مي بري [ در حالي که پيشوا و امام ما هستي ؟ و بر ما لازم است به تو اقتدا کنيم ] [3] فرمود : واي بر تو من مثل تو نيستم [ وظيفه من غير از شما است ] خداوند بر پيشوايان حق واجب شمرده [4] که بر خود سخت گيرند و همچون طبقه ضعيف مردم باشند تا نداري فقير او را هيجان نياورد که سر از فرمان خداوند برتابد . خطبه شماره 210 و من کلام له عليه السلام [5] و قد ساله سائل عن احاديث البدع ، و عما في ايدي الناس من اختلاف الخبر ، فقال عليه السلام [6] ان في ايدي الناس حقا و باطلا ، و صدقا و کذبا ، و ناسخا و منسوخا ، [7] و عاما و خاصا ، و محکما و متشابها ، و حفظا و وهما [8] و لقد کذب علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم علي عهده ، حتي قام خطيبا ، [9] فقال : [[ من کذب علي متعمدا فليتبوا مقعده من النار ] ] [10] و انما اتاک بالحديث اربعه رجال ليس لهم خامس : [11] المنافقون [12] رجل منافق مظهر للايمان ، متصنع بالاسلام ، لا يتاثم و لا يتحرج ، [1] يکذب علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم متعمدا ، [2] فلو علم الناس انه منافق کاذب لم يقبلوا منه ، و لم يصدقوا قوله ، [3] ولکنهم قالوا : صاحب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [4] رآه ، و سمع منه ، ولقف عنه ، فياخذون بقوله ، [5] و قد اخبرک الله عن المنافقين بما اخبرک ، و وصفهم بما وصفهم به لک ، [6] ثم بقوا بعده ، فتقربوا الي ائمه الضلاله ، والدعاه الي النار بالزور والبهتان ، [7] فولوهم الاعمال ، وجعلوهم حکاما علي رقاب الناس ، [8] فاکلوا بهم الدنيا ، و انما الناس مع الملوک و الدنيا ، [9] الا من عصم الله ، فهذا احد الاربعه [10] الخاطئون [11] و رجل سمع من رسول الله شيئا لم يحفظه علي وجهه ، فوهم فيه ، [12] و لم يتعمد کذبا ، فهو في يديه ، و يرويه و يعمل به ، و يقول : [13] انا سمعته من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ، فلو علم المسلمون انه وهم فيه لم يقبلوه منه ، [14] و لو علم هو انه کذلک لرفضه [15] اهل الشبهه [16] و رجل ثالث ، سمع من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم شيئا يامر به ، [17] ثم انه نهي عنه ، و هو لا يعلم ، او سمعه ينهي عن شيي ء ، [1] ثم امر به و هو لا يعلم ، فحفظ المنسوخ ، و لم يحفظ الناسخ ، [2] فلو علم انه منسوخ لرفضه ، و لو علم المسلمون اذ سمعوه منه انه منسوخ لرفضوه [3] الصادقون الحافظون [4] و آخر رابع ، لم يکذب علي الله ، و لا علي رسوله ، [5] مبغض للکذب خوفا من الله ، و تعظيما لرسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [6] و لم يهم ، بل حفظ ما سمع علي وجهه ، فجاء به علي ما سمعه ، [7] لم يزد فيه و لم ينقص منه ، فهو حفظ الناسخ فعمل به ، [8] و حفظ المنسوخ فجنب عنه ، و عرف الخاص والعام ، [9] و المحکم و المتشابه ، فوضع کل شي ء موضعه [10] و قد کان يکون من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم الکلام له و جهان : [11] فکلام خاص ، و کلام عام ، فيسمعه من لا يعرف ما عني الله ، سبحانه ، به [12] و لا ما عني رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [13] فيحمله السامع و يوجهه علي غير معرفه بمعناه ، و ما قصد به ، و ما خرج من اجله ، [14] و ليس کل اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من کان يساله و يستفهمه ، [15] حتي ان کانوا ليحبون ان يجي ء الاعرابي و الطاري ء ، فيساله عليه السلام حتي يسمعوا ، [1] و کان لا يمر بي من ذلک شي ء الا سالته عنه و حفظته [2] فهذه وجوه ما عليه الناس في اختلافهم ، و عللهم في رواياتهم ترجمه [5] از سخنان امام عليه السلام اين سخن را امام در پاسخ کسي فرموده که ازاو در مورد احاديث بدعت آور و روايات گوناگون که در بين مردم رواج دارد پرسش نموده است [6] آنچه در بين مردم شايع است هم احاديث حق است و هم باطل هم راست و هم دروغ هم ناسخ و هم منسوخ [7] هم عام و هم خاص هم محکم و متشابه هم احاديثي است که به خوبي حفظ شده و هم رواياتي که طبق ظن و گمان روايت گرديده است . [8] در عصر پيامبر ( ص ) آنقدر به آن حضرت دروغ بسته شد که به پا خاسته خطبه خواند [9] و فرمود : هر کس عمدا به من دورغ ببندد جايگاه خويش را در آتش جهنم بايد انتخاب کند [10] [ بدان ] افرادي که نقل حديث مي کنند چهار دسته اند و پنجمي نخواهند داشت : [11] 1 منافقان [12] نخست منافقي که اظهار مي کند نقاب اسلام را به چهره زده نه از گناه باکي دارد و نه از آن دوري مي کند . [1] و عمدا به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم دروغ مي بندد . [2] اگر مردم مي دانستند که اين شخص منافق و دروغگو است از او قبول نمي کردند و تصديقش نمي نمودند [3] [ اما چون از واقعيت او آگاه نيستند ] مي گويند : وي از صحابه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است [4] پيامبر را ديده از او حديث شنيده و مطالب را از او دريافت کرده است به همين دليل به گفته اش ترتيب اثر مي دهند . [5] در حالي که خداوند شما را از وضع منافقان آنچنان که بايد آگاه ساخته و چنانکه لازم بوده اوصاف آنان را براي شما برشمرده است [6] [ اين منافقان ] پس از پيامبر ( ص ) به پيشوايان گمراه و داعيان دوزخ با دروغ و بهتان تقرب جستند [7] پيشوايان گمراه نيز به اينها ولايت و رياست بخشيدند و آنان را حاکم ساختند و به گردن مردم سوار نمودند [8] و به وسيله اينها به خوردن دنيا مشغول شدند مردم هم معمولا همراه سلاطين و دنيا هستند [9] مگر کسي که خداوند او را محفوخ دارد . اين يکي از آن چهار گروه . [10] 2 اشتباه کاران [11] دوم کسي است که از رسولخدا ( ص ) چيزي شنيده اما آن را درست حفظ نکرده بلکه در آن اشتباه نموده است [12] ولي عمدا به آن حضرت دروغ نبسته آنچه در اختيار دارد روايت مي کند و به آن عمل مي نمايد و مي گويد : [13] من از پيامبر آن را شنيده ام اگر مسلمانان مي دانستند اشتباه کرده از او نمي پذيرفتند [14] خودش هم اگر توجه پيدا مي کرد که در آن اشتباه واقع شده آن را رها مي ساخت و مورد عمل قرار نمي داد . [15] 3 اهل شبهه [16] سوم کسي است که شنيده پيامبر به چيزي امر فرموده در حالي که [ اين امر موقت بوده و ] [17] بعدا پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از آن نهي نموده و او نهي آن حضرت را نشنيده است و يا اينکه نهي رسولخدا ( ص ) را شنيده 000 [1] ولي از امري که بعدا نموده است بي اطلاع مانده اين شخص در حقيقت منسوخ را فراگرفته اما ناسخ را نشنيده و حفط نکرده است [2] وي اگر مي دانست آنچه شنيده نسخ شده است آن را رها مي ساخت و مسلمانان هم اگر مي دانستند نسخ شده آن را ترک مي نمودند . [3] 4 حافظان راستگو [4] چهارم کسي است که نه دروغ به خدا بسته و نه بر پيامبرش [5] از خوف خدا و براي تعظيم پيامبرش ( ص ) دروغ را دشمن مي دارد [6] و نيز در آنچه شنيده اشتباهي برايش پيش نيامده است بلکه آن را با تمام جوانبش حفظ کرده است [7] آن چنان که شنيده بدون کم و زياد نقل کند . وي ناسخ را حفظ نموده و به آن عمل مي کند [8] و منسوخ را فراگرفته و از آن دوري مي گزيند . خاص و عام [9] محکم و متشابه را شناخته و هر کدام را در جاي خويش قرار داده است [10] گاهي سخناني از پيامبر ( ص ) صادر مي شده است که داراي دو جنبه بوده [11] سخني جنبه خصوصي دارد و گفتاري جنبه عمومي و آن کس که مقصود خداوند [12] و منظور پيامبر ( ص ) را از آن نمي دانست مي شنيد [13] و حفظ مي نمود و بدون توجه به معني و مقصود و هدف آن ،آن را توجيه مي کرد . [14] اينطور نبود که همه اصحاب پيامبر ( ص ) از او پرسش کنند و استفهام نمايند [15] تا آنجا که عده اي دوست داشتند اعرابي و يا سائلي بيايد و از آن حضرت چيزي بپرسد و آنها پاسخ آنرا بشنوند [ و بهره گيرند ] [1] اما من هر چه از خاطرم مي گذشت از او مي پرسيدم و حفظ مي نمودم [2] اين است جهات اختلاف مردم در احاديث و علل اختلاف رواياتشان خطبه شماره 210 و من کلام له عليه السلام [5] و قد ساله سائل عن احاديث البدع ، و عما في ايدي الناس من اختلاف الخبر ، فقال عليه السلام [6] ان في ايدي الناس حقا و باطلا ، و صدقا و کذبا ، و ناسخا و منسوخا ، [7] و عاما و خاصا ، و محکما و متشابها ، و حفظا و وهما [8] و لقد کذب علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم علي عهده ، حتي قام خطيبا ، [9] فقال : [[ من کذب علي متعمدا فليتبوا مقعده من النار ] ] [10] و انما اتاک بالحديث اربعه رجال ليس لهم خامس : [11] المنافقون [12] رجل منافق مظهر للايمان ، متصنع بالاسلام ، لا يتاثم و لا يتحرج ، [1] يکذب علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم متعمدا ، [2] فلو علم الناس انه منافق کاذب لم يقبلوا منه ، و لم يصدقوا قوله ، [3] ولکنهم قالوا : صاحب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [4] رآه ، و سمع منه ، ولقف عنه ، فياخذون بقوله ، [5] و قد اخبرک الله عن المنافقين بما اخبرک ، و وصفهم بما وصفهم به لک ، [6] ثم بقوا بعده ، فتقربوا الي ائمه الضلاله ، والدعاه الي النار بالزور والبهتان ، [7] فولوهم الاعمال ، وجعلوهم حکاما علي رقاب الناس ، [8] فاکلوا بهم الدنيا ، و انما الناس مع الملوک و الدنيا ، [9] الا من عصم الله ، فهذا احد الاربعه [10] الخاطئون [11] و رجل سمع من رسول الله شيئا لم يحفظه علي وجهه ، فوهم فيه ، [12] و لم يتعمد کذبا ، فهو في يديه ، و يرويه و يعمل به ، و يقول : [13] انا سمعته من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ، فلو علم المسلمون انه وهم فيه لم يقبلوه منه ، [14] و لو علم هو انه کذلک لرفضه [15] اهل الشبهه [16] و رجل ثالث ، سمع من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم شيئا يامر به ، [17] ثم انه نهي عنه ، و هو لا يعلم ، او سمعه ينهي عن شيي ء ، [1] ثم امر به و هو لا يعلم ، فحفظ المنسوخ ، و لم يحفظ الناسخ ، [2] فلو علم انه منسوخ لرفضه ، و لو علم المسلمون اذ سمعوه منه انه منسوخ لرفضوه [3] الصادقون الحافظون [4] و آخر رابع ، لم يکذب علي الله ، و لا علي رسوله ، [5] مبغض للکذب خوفا من الله ، و تعظيما لرسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [6] و لم يهم ، بل حفظ ما سمع علي وجهه ، فجاء به علي ما سمعه ، [7] لم يزد فيه و لم ينقص منه ، فهو حفظ الناسخ فعمل به ، [8] و حفظ المنسوخ فجنب عنه ، و عرف الخاص والعام ، [9] و المحکم و المتشابه ، فوضع کل شي ء موضعه [10] و قد کان يکون من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم الکلام له و جهان : [11] فکلام خاص ، و کلام عام ، فيسمعه من لا يعرف ما عني الله ، سبحانه ، به [12] و لا ما عني رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [13] فيحمله السامع و يوجهه علي غير معرفه بمعناه ، و ما قصد به ، و ما خرج من اجله ، [14] و ليس کل اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من کان يساله و يستفهمه ، [15] حتي ان کانوا ليحبون ان يجي ء الاعرابي و الطاري ء ، فيساله عليه السلام حتي يسمعوا ، [1] و کان لا يمر بي من ذلک شي ء الا سالته عنه و حفظته [2] فهذه وجوه ما عليه الناس في اختلافهم ، و عللهم في رواياتهم ترجمه [5] از سخنان امام عليه السلام اين سخن را امام در پاسخ کسي فرموده که ازاو در مورد احاديث بدعت آور و روايات گوناگون که در بين مردم رواج دارد پرسش نموده است [6] آنچه در بين مردم شايع است هم احاديث حق است و هم باطل هم راست و هم دروغ هم ناسخ و هم منسوخ [7] هم عام و هم خاص هم محکم و متشابه هم احاديثي است که به خوبي حفظ شده و هم رواياتي که طبق ظن و گمان روايت گرديده است . [8] در عصر پيامبر ( ص ) آنقدر به آن حضرت دروغ بسته شد که به پا خاسته خطبه خواند [9] و فرمود : هر کس عمدا به من دورغ ببندد جايگاه خويش را در آتش جهنم بايد انتخاب کند [10] [ بدان ] افرادي که نقل حديث مي کنند چهار دسته اند و پنجمي نخواهند داشت : [11] 1 منافقان [12] نخست منافقي که اظهار مي کند نقاب اسلام را به چهره زده نه از گناه باکي دارد و نه از آن دوري مي کند . [1] و عمدا به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم دروغ مي بندد . [2] اگر مردم مي دانستند که اين شخص منافق و دروغگو است از او قبول نمي کردند و تصديقش نمي نمودند [3] [ اما چون از واقعيت او آگاه نيستند ] مي گويند : وي از صحابه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است [4] پيامبر را ديده از او حديث شنيده و مطالب را از او دريافت کرده است به همين دليل به گفته اش ترتيب اثر مي دهند . [5] در حالي که خداوند شما را از وضع منافقان آنچنان که بايد آگاه ساخته و چنانکه لازم بوده اوصاف آنان را براي شما برشمرده است [6] [ اين منافقان ] پس از پيامبر ( ص ) به پيشوايان گمراه و داعيان دوزخ با دروغ و بهتان تقرب جستند [7] پيشوايان گمراه نيز به اينها ولايت و رياست بخشيدند و آنان را حاکم ساختند و به گردن مردم سوار نمودند [8] و به وسيله اينها به خوردن دنيا مشغول شدند مردم هم معمولا همراه سلاطين و دنيا هستند [9] مگر کسي که خداوند او را محفوخ دارد . اين يکي از آن چهار گروه . [10] 2 اشتباه کاران [11] دوم کسي است که از رسولخدا ( ص ) چيزي شنيده اما آن را درست حفظ نکرده بلکه در آن اشتباه نموده است [12] ولي عمدا به آن حضرت دروغ نبسته آنچه در اختيار دارد روايت مي کند و به آن عمل مي نمايد و مي گويد : [13] من از پيامبر آن را شنيده ام اگر مسلمانان مي دانستند اشتباه کرده از او نمي پذيرفتند [14] خودش هم اگر توجه پيدا مي کرد که در آن اشتباه واقع شده آن را رها مي ساخت و مورد عمل قرار نمي داد . [15] 3 اهل شبهه [16] سوم کسي است که شنيده پيامبر به چيزي امر فرموده در حالي که [ اين امر موقت بوده و ] [17] بعدا پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از آن نهي نموده و او نهي آن حضرت را نشنيده است و يا اينکه نهي رسولخدا ( ص ) را شنيده 000 [1] ولي از امري که بعدا نموده است بي اطلاع مانده اين شخص در حقيقت منسوخ را فراگرفته اما ناسخ را نشنيده و حفط نکرده است [2] وي اگر مي دانست آنچه شنيده نسخ شده است آن را رها مي ساخت و مسلمانان هم اگر مي دانستند نسخ شده آن را ترک مي نمودند . [3] 4 حافظان راستگو [4] چهارم کسي است که نه دروغ به خدا بسته و نه بر پيامبرش [5] از خوف خدا و براي تعظيم پيامبرش ( ص ) دروغ را دشمن مي دارد [6] و نيز در آنچه شنيده اشتباهي برايش پيش نيامده است بلکه آن را با تمام جوانبش حفظ کرده است [7] آن چنان که شنيده بدون کم و زياد نقل کند . وي ناسخ را حفظ نموده و به آن عمل مي کند [8] و منسوخ را فراگرفته و از آن دوري مي گزيند . خاص و عام [9] محکم و متشابه را شناخته و هر کدام را در جاي خويش قرار داده است [10] گاهي سخناني از پيامبر ( ص ) صادر مي شده است که داراي دو جنبه بوده [11] سخني جنبه خصوصي دارد و گفتاري جنبه عمومي و آن کس که مقصود خداوند [12] و منظور پيامبر ( ص ) را از آن نمي دانست مي شنيد [13] و حفظ مي نمود و بدون توجه به معني و مقصود و هدف آن ،آن را توجيه مي کرد . [14] اينطور نبود که همه اصحاب پيامبر ( ص ) از او پرسش کنند و استفهام نمايند [15] تا آنجا که عده اي دوست داشتند اعرابي و يا سائلي بيايد و از آن حضرت چيزي بپرسد و آنها پاسخ آنرا بشنوند [ و بهره گيرند ] [1] اما من هر چه از خاطرم مي گذشت از او مي پرسيدم و حفظ مي نمودم [2] اين است جهات اختلاف مردم در احاديث و علل اختلاف رواياتشان خطبه شماره 211 و من خطبه له عليه السلام [3] في عجيب صنعه الکون [4] و کان من اقتدار جبروته ، و بديع لطائف صنعته ، [5] ان جعل من ماء البحر الزاخر المتراکم المتقاصف ، يبسا جامدا ، [6] ثم فطر منه اطباقا ، ففتقها سبع سماوات بعد ارتتاقها ، [7] فاستمسک بامره ، و قامت علي حده و ارسي ارضا [8] يحملها الاخضر المثعنجر ، والقمقام المسخر ، قد ذل لامره ، [9] و اذعن لهيبته ، و وقف الجاري منه لخشيته [10] و جبل جلاميدها و نشوز متونها و اطوادها ، فارساها في مراسيها ، [11] و الزمها قرارتها ، فضمت روؤسها في الهواء ورست اصولها في الماء ، [12] فانهد جبالها عن سهولها ،و اساخ قواعدها [13] في متون اقطارها و مواضع انصابها فاشهق قلالها ، [14] و اطال انشازها ، و جعلها للارض عمادا ، و ارزها فيها اوتادا ، [15] فسکنت علي حرکتها من ان تميد باهلها ، او تسيخ بحملها ، [16] او تزول عن مواضعها فسبحان من امسکها بعد موجان مياهها ، [1] و اجمدها بعد رطوبه اکنافها ، فجعلها لخلقه مهادا ، [2] و بسطها لهم فراشا فوق بحر لجي راکد لايجري ، و قائم لا يسري ، [3] تکرکره الرياح العواصف ، و تمخضه الغمام الذوارف ، [4] [[ ان في ذلک لعبره لمن يخشي ] ] ترجمه [3] از خطبه هاي امام ( ع ) که امام ( ع ) درباره شگفتي آفرينش ايرادفرموده است [4] و از قدرت و جبروت و بديع لطائف صنعت خداوند اين بود که [5] از آب درياي ممتد و پر امواج و متراکم که امواج آن سخت به هم مي خوردند و از آن صداي مهيبي برمي خاست موجود جامدي آفريد[6] سپس طبقاتي از آن خلقت کرد و پس از پيوستگي آنها را از هم گشود و هفت آسمان را به وجود آورد . [7] اين آسمانها به فرمان او برقرار ماندند و در حد و اندازه اي که از طرف خداوند برايشان تعيين شده بود قرار گرفتند و زميني به وجود آورد [8] که دريائي عظيم و مسخرشده [ جو وسيع و پهناور ] آن را به دوش حمل مي کند در برابر فرمانش خاضع [9] و در برابر هيبتش تسليم است آبهاي متحرک آن از ترس او ساکن شد [10] سپس صخره ها تپه ها و کوههاي زمين را آفريد و آنها را در جايگاه خود ثابت نگاهداشت [11] و در قرارگاهشان مستقر ساخت قله هاي کوهها در هوا پيش مي رفت و ريشه آنها در آب رسوخ مي نمود [12] کوهها از جاهاي پست و صاف برآمدگي پيدا مي نمودند و کم کم ارتفاع يافتند [13] و بن آنها در درون و اعماق زمين ريشه دوانيد قله هاي آنها را به سوي آسمان کشيد [14] و نوک آنها را طولاني ساخت . خداوند اين کوهها را تکيه گاه زمين و ميخهاي نگهدارنده آن گردانيد . [15] پس آنگاه در عين متحرک بودن آرام گرفت نکند اهل خويش را در سقوط و اضطراب قرار دهد و يا آنچه را که حمل کرده فرواندازد [16] و يا آن را از جاي خويش زائل سازد . منزه است آن کس که زمين را در ميان آن همه امواج ناآرام ثابت نگهداشت 000 [1] و پس از رطوبت جوانبش آن را خشک ساخت بارانهاي سيلابي پايان گرفت و خشکيها سر از آب برآوردند و آن را جايگاه زندگي براي مخلوق خويش گردانيد [2] بساط زندگي را براي آنان بر روي اقيانوس عظيم و راکدي که جريان ندارد و ايستاده و سير نمي کند گسترد [3] تنها بادهاي شديد و تند آن را بر هم مي زند و ابرهاي پرباران آن را به حرکت در مي آورد . [4] اين درس عبرتي است براي کسي که بترسد [ و احساس مسک وليت در پيشگاه خدا کند ] [ ان في ذلک لعبره لمن يخشي ] خطبه شماره 212 و من خطبه له عليه السلام [5] کان يستنهض بها اصحابه الي جهاد اهل الشام في زمانه [6] اللهم ايما عبدمن عبادک سمع مقالتنا العادله غير الجائره ، والمصلحه غير المفسده ، في الدين و الدنيا ، [7] فابي بعد سمعه لها الا النکوص عن نصرتک ، والابطاء عن اعزاز دينک ، [8] فانا نستشهدک عليه [9] يا اکبر الشاهدين شهاده و نستشهد عليه جميع ما اسکنته ارضک و سماواتک ، [10] ثم انت بعد المغني عن نصره ، والاخذ له بذنبه ترجمه [5] از خطبه هاي امام ( ع ) امام همواره با اين سخنان اصحاب خويش رابراي جهاد با شاميان بسيج مي نمود . [6] بارپروردگارا هر کدام از بندگانت که سخن عادلانه و اصلاح کننده و بدون مفسده ما را در دين و دنيا بشنود [7] ولي پس از شنيدن از ياري آئين تو و اعزاز دينت سر باز زند و پشت کند [8] ما تو را بر ضد او به شهادت مي طلبيم . [9] اي کسي که بزرگترين شاهداني و باز تمام آنها را که در آسمانها و زمين سکونت بخشيده اي به عنوان گواه بر ضد او به شهادت دعوت مي کنيم [10] با اينکه مي دانيم تو از ياري او بي نيازي و او را به گناهش خواهي گرفت خطبه شماره 213 و من خطبه له عليه السلام [11] في تمجيد الله و تعظيمه [12] الحمد لله العلي عن شبه المخلوقين ، الغالب لمقال الواصفين ، [13] الظاهر بعجائب تدبيره للناظرين ، والباطن بجلال عزته عن فکر المتوهمين [1] العالم بلا اکتساب و لا ازدياد ، و لا علم مستفاد ، [2] المقدر لجميع الامور بلا رويه و لا ضمير ، الذي لا تغشاه الظلم ، [3] و لا يستضي ء بالانوار ، و لا يرهقه ليل ، و لا يجري عليه نهار ، [4] ليس ادراکه بالابصار ، و لا علمه بالاخبار [5] و منها في ذکر النبي صلي الله عليه و آله و سلم : [6] ارسله بالضياء ، و قدمه في الاصطفاء ، فرتق به المفاتق ، [7] و ساور به المغالب ، و ذلل به الصعوبه ، و سهل به الحزونه ، [8] حتي سرح الضلال ، عن يمين و شمال ترجمه [11] از خطبه هاي امام ( ع ) در اين خطبه امام ( ع ) از مجد و عظمت خداوندسخن به ميان آورد . [12] ستايش مخصوص خداوندي است که از شباهت به مخلوقات والاتر است و از توصيف واصفان بالاتر [13] بر همه ناظران و بينايان به وسيله تدبير شگفت آورش آشکار و با جلال و عزتش از فکر متفکران پنهان دانا است [1] اما نه اينکه معلوماتش اکتسابي باشد و بر آن افزوده گردد و نه اينکه از کسي فراگيرد [2] تقدير و اندازه جميع امور به دست او است بدون اينکه نياز به تفکر و يا رجوع به ضمير و وجدان داشته باشد خداوندي که تاريکي نمي تواند برايش ستر و پوششي گردد [ که نتواند اشياء را ببيند ] [3] و براي ديدن موجودات نياز به استفاده از نور ندارد شب وي را نمي پوشاند و روز بر او جريان ندارد . [4] نه اشياء را با حسن بينائي درک مي کند و نه علم و دانشش از طريق اخبار و آگاهي به دست مي آيد [5] قسمت ديگري از اين خطبه درباره پيامبر ( ص ) [6] او را با نور و روشنائي فرستاد و از ميان مخلوقش برگزيد و بر همه مقدم داشت پراکندگيها را به وسيله او از بين برد و اتحاد و الفت ايجاد فرمود [مفاسد را ريشه کن و به جاي آن مصالح گذاشت ] [7] شورشي بر ضد زورمندان به دست آن حضرت به وجود آورد [ تا همه سر تسليم فرودآوردند ] مشکلات و صعوبتها را بوسيله او خاضع و ناهمواريها را به دست وي هموار ساخت [8] تا آنجا که ضلالت و گمراهي را از هر سو عقب راند خطبه شماره 214 و من خطبه له عليه السلام [9] يصف جوهر الرسول ، و يصف العلماء ، و يعظ بالتقوي [10] و اشهد انه عدل عدل ، و حکم فصل ، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ، [11] و سيد عباده ، کلما نسخ الله الخلق فرقتين جعله في خيرهما ، [12] لم يسهم فيه عاهر ، و لا ضرب فيه فاجر [13] الا و ان الله سبحانه قد جعل للخيراهلا، و للحق دعائم ، [14] و للطاعه عصما و ان لکم عند کل طاعه عونا من الله سبحانه يقول علي الالسنه ، [1] و يثبت الافئده فيه کفاء لمکتف ، و شفاء لمشتف [2] صفه العلماء [3] واعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه ، يصونون مصونه ، [4] و يفجرون عيونه يتواصلون بالولايه ، و يتلاقون بالمحبه ، [5] و يتساقون بکاس رويه و يصدرون بريه ، لا تشوبهم الريبه ، [6] و لا تسرع فيهم الغيبه علي ذلک عقد خلقهم و اخلاقهم ، [7] فعليه يتحابون ، و به يتواصلون ، فکانوا کتفاضل البذر ينتقي ، [8] فيؤخذ منه و يلقي ، قد ميزه التخليص ، و هذبه التمحيص [9] العظه بالتقوي [10] فليقبل امرؤ کرامه بقبولها ، و ليحذر قارعه قبل حلولها ، [11] و لينظر امرؤ في قصير ايامه ، و قليل مقامه ، في منزل حتي يستبدل به منزلا ، [12] فليصنع لمتحوله ، و معارف منتقله فطوبي لذي قلب سليم ، [13] اطاع من يهديه ، و تجنب من يرديه ، و اصاب سبيل السلامه ببصر من بصره ، [14] و طاعه هاد امره ، و بادر الهدي قبل ان تغلق ابوابه ، و تقطع اسبابه ، [15] واستفتح التوبه ، و اماط الحوبه ، [16] فقد اقيم علي الطريق ، و هدي نهج السبيل ترجمه [9] از خطبه هاي امام ( ع ) امام ( ع ) در اين خطبه از صفات اصيل پيامبر( ص ) و اوصاف دانشمندان و پند و اندرز به تقوا سخن به ميان آورده . [10] گواهي مي دهم که خداوند عادل است و دادگر و حاکمي است جداکننده حق از باطل و نيز گواهي مي دهم که محمد ( ص ) بنده و فرستاده او [11] و سرور مخلوقات است . هر زمان خدا انسانها را به دو بخش تقسيم کرد نور وجود آن حضرت را در بهترين آن دو به وديعه نهاد [12] ناپاکدامنان در او سهمي و فاجران و گناهکاران در او هيچ دخالتي نداشتند . [13] آگاه باشيد خداوند براي خير و نيکي اهلي قرار داده و براي حق ستون و پايه هائي [14] و براي اطاعت فرمانش نگهدارنده اي در هر گامي که در طريق اطاعتش برمي داريد کمک و ياوري از جانب او تعيين شده : که اين اعانت وکمک بر زبانها جاري [1] و قلبها را ثابت نگه مي دارد که براي کسي که بخواهد به آن اکتفا نمايد کفايت و براي آنان که شفا بخواهند شفا است [2] صفات دانشمندان [3] آگاه باشيد که بندگان خدا آنها که علم خداي را حافظند به مصونيت او مصون هستند [4] آنها چشمه هاي علوم خداوند را جاري مي سازند و با دوستي پيوستگي ايجاد مي کنند با محبت يکديگر را ملاقات [5] و با ظرفي سيراب سازنده يکديگر را سيراب مي کنند و با رفع تشنگي خارج مي شوند شک و ترديد در آنها راه نمي يابد [6] و غيبت در آنها به سرعت پيش نمي رود سرشت و اخلاقشان بر اين وضع پي ريزي شده [7] به خاطر خدا با هم دوستند و براي او با هم پيوند رفاقت برقرار مي سازند اينها نسبت به بقيه مردم همچون بذرهاي انتخاب شده هستند [8] که دانه هاي خوب را جهت کاشتن انتخاب و بقيه را رها مي کنند و اين امتياز در اثر خالص ساختن و پاک کردن آنها [ و به خوبي از عهده امتحان برون آمدن است ] [9] پند و اندرز به تقوا [10] اين نصيحت را به قيمت قبولش از من بپذيريد [ که جز قبول آن پاداشي از شما نمي طلبم ] و از مرگ پيش از رسيدنش بر حذر باشيد [11] انسان بايد در اين کوتاه مدت عمرش و اقامت اندکش را در اين جايگاه نظر افکند تا آن را به منزلگاهي بهتر مبدل سازد [12] بايد براي جائي که وي را مي برند و براي شناسائي خانه ديگرش کوشش کند . خوشا به حال آن کس که قلبي سليم دارد : [13] از کسي که هدايتش مي کند اطاعت و از آنکه وي را به پستي مي کشاند دوري جويد به راه امن و درست با بينائي کسي که بينايش سازد برسد [14] به اطاعت آن کس که به هدايت دعوتش کند گردن نهد و به سراي هدايت پيش از آنکه درهايش بسته شود و اسبابش قطع گردد مبادرت ورزد [15] در توبه را بگشايد و گناه را از بين ببرد [16] اگر چنين کند بر جاده حق قرار گرفته و به راه راست و وسيع حق هدايت شده است خطبه شماره 215 و من دعاء له عليه السلام [1] کان يدعو به کثيرا[2] الحمد لله الذي لم يصبح بي ميتا و لا سقيما ، و لا مضروبا علي عروقي بسوء ، [3] و لا ماخوذا باسوا عملي ، و لا مقطوعا دابري و لا مرتدا عن ديني [4] و لا منکرا لربي ، و لا مستوحشا من ايماني ، و لا ملتبسا عقلي ، [5] ولا معذبا بعذاب الامم من قبلي اصبحت عبدا مملوکا ظالما لنفسي ، [6] لک الحجه علي و لا حجه لي و لا استطيع ان آخذ الا ما اعطيتني ، و لا اتقي الا ما وقيتني [7] اللهم اني اعوذ بک ان افتقر في غناک ،او اضل في هداک ، او اضام في سلطانک ، او اضطهد والامر لک [8] اللهم اجعل نفسي اول کريمه تنتزعها من کرائمي ، و اول وديعه ترتجعها من ودائع نعمک عندي [9] اللهم انا نعوذ بک ان نذهب عن قولک ، او ان نفتتن عن دينک او تتابع بنا اهواؤنا دون الهدي الذي جاء من عندک ترجمه [1] از دعاهاي امام عليه السلام که همواره خداي را با آن مي خوانده [2] ستايش ويژه خداوندي است که مرا بيمار نساخته و مرگم را فرانرسانده است به بيماريهاي بد منظر و برص دچار نگردانده [3] و به کيفر بدترين اعمالم نرسانده و مرا بلاعقب قرار نداده است مرتد از دين [4] و منکر پروردگارم ننموده چنانم نساخته که از ايمانم وحشت داشته باشم و نيز ديوانه ام نکرده [5] و به کيفر و عذاب ملتهاي پيشين گرفتارم ننموده است . شب را به روز آوردم در حالي که بنده اي مملوکم و در حالي که به نفس خود ستم نموده ام . [6] خداوندا حجت تو بر من تمام و من حجت و دليلي در برابر تو ندارم . جز آنچه تو مي بخشي نمي توانم چيزي تهيه کنم و جز اينکه تو مرا نگه مي داري من قدرت ندارم خويش را از چيزي حفظ کنم . [7] پروردگارا به تو پناه مي برم نکند بي نيازئي که به من بخشيده اي سلب گردد و نيازمند گردم و در هدايتت گمراه شوم در سايه حکومتت بر من ستم شود و با وجود اينکه همه چيز در دست تو است مقهور و مغلوب گردم . [8] خداوندا نخستين نعمت گرانبها از نعمتهاي خويش را که از من مي گيري جانم قرار ده و نخستين وديعه اي که از من بازمي ستاني نعمت جانم از ميان همه نعمتها گردان [ و تا آخر عمر ساير نعمتها را بر من ارزاني دار ] [9] الها از اين به تو پناه مي بريم که از گفتارت روي گردانيم يا به کناره گيري از آئينت فريفته شويم و يا اينکه هوا و هوسهاي سرکش دل نه هدايت تو برما چيره گردد خطبه شماره 216 و من خطبه له عليه السلام [10] خطبها بصفين [11] اما بعد فقد جعل الله سبحانه لي عليکم حقا بولا يه امرکم ، [12] و لکم علي من الحق مثل الذي لي عليکم ، فالحق اوسع الاشياء في التواصف ، [1] و اضيقها في التناصف ، لا يجري لاحد الا جري عليه ، [2] و لا يجري عليه الا جري له و لو کان لاحد ان يجري له و لا يجري عليه ، [3] لکان ذلک خالصا لله سبحانه دون خلقه ، لقدرته علي عباده ، [4] و لعدله في کل ما جرت عليه صروف قضائه ، ولکنه سبحانه جعل حقه علي العباد ان يطيعوه ، [5] و جعل جزاءهم عليه مضاعفه الثواب تفضلا منه ، و توسعا بما هو من المزيد اهله [6] حق الوالي و حق الرعيه [7] ثم جعل سبحانه من حقوقه حقوقا افترضها لبعض الناس علي بعض ، [8] فجعلها تتکافا في وجوهها ، و يوجب بعضها بعضا ، و لا يستوجب بعضها الا ببعض [9] و اعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حق الوالي علي الرعيه ، و حق الرعيه علي الوالي ، [10] فريضه فرضها الله سبحانه لکل علي کل ، [11] فجعلها نظاما لالفتهم ، و عزا لدينهم ،[12] فليست تصلح الرعيه الا بصلاح الولاه ، و لا تصلح الولاه الا باستقامه الرعيه ، [13] فاذا ادت الرعيه الي الوالي حقه ، و ادي الوالي اليها حقها عز الحق بينهم ، [14] و قامت مناهج الدين ، واعتدلت معالم العدل ، [15] و جرت علي اذلالها السنن ، فصلح بذلک الزمان ، [16] و طمع في بقاء الدوله ، و يئست مطامع الاعداء [17] و اذا غلبت الرعيه واليها ،او اجحف الوالي برعيته ، اختلفت هنالک الکلمه ، [1] و ظهرت معالم الجور ، و کثر الادغال في الدين ، [2] و ترکت محاج السنن ، فعمل بالهوي ، و عطلت الاحکام ، [3] و کثرت علل النفوس ، فلا يستوحش لعظيم حق عطل ، و لا لعظيم باطل فعل [4] فهنالک تذل الابرار و تعز الاشرار ، و تعظم تبعات الله سبحانه عند العباد [5] فعليکم بالتناصح في ذلک ، و حسن التعاون عليه ، [6] فليس احد و ان اشتد علي رضي الله حرصه ، و طال في العمل اجتهاده ببالغ حقيقه ما الله سبحانه اهله من الطاعه له [7] ولکن من واجب حقوق الله علي عباده النصيحه بمبلغ جهدهم ، [8] و التعاون علي اقامه الحق بينهم و ليس امرو و ان عظمت في الحق منزلته ، [9] و تقدمت في الدين فضيلته بفوق ان يعان علي ما حمله الله من حقه [10] و لا امرؤ و ان صغرته النفوس ، واقتحمته العيون بدون ان يعين علي ذلک او يعان عليه [11] فاجابه عليه السلام رجل من اصحابه بکلام طويل ، يکثر فيه الثناء عليه ، و يذکر سمعه و طاعته له ، فقال عليه السلام : [12] ان من حق من عظم جلال الله سبحانه في نفسه ، و جل موضعه من قلبه ، [13] ان يصغر عنده لعظم ذلک کل ما سواه ، [14] و ان احق من کان کذلک لمن عظمت نعمه الله عليه ، و لطف احسانه اليه ، [15] فانه لم تعظم نعمه الله علي احد الا ازداد حق الله عليه عظما [1] و ان من اسخف حالات الولاه عند صالح الناس ، ان يظن بهم حب الفخر ، [2] و يوضع امرهم علي الکبر ، و قد کرهت ان يکون جال في ظنکم [3] اني احب الاطراء ، واستماع الثناء ، و لست بحمد الله کذلک ، [4] و لو کنت احب ان يقال ذلک لترکته انحطاطا لله سبحانه عن تناول ما هو احق به من العظمه و الکبرياء [5] و ربما استحلي الناس الثناء بعد البلاء ، [6] فلا تثنوا علي بجميل ثناء ، لاخراجي نفسي الي الله سبحانه و اليکم من التقيه [7] في حقوق لم افرغ من ادائها ، [8] و فرائض لا بد من امضائها ، فلا تکلموني بما تکلم به الجبابره ، [9] و لا تتحفظوا مني بما يتحفظ به عند اهل البادره ، [10] و لا تخالطوني بالمصانعه ، و لا تظنوا بي استثقالا في حق قيل لي ، [11] و لا التماس اعظام لنفسي ، فانه من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه ، [12] کان العمل بهما اثقل عليه فلا تکفوا عن مقاله بحق ، او مشوره بعدل ، [13] فاني لست في نفسي بفوق ان اخطي ء ، و لا آمن ذلک من فعلي [14] الا ان يکفي الله من نفسي ما هو املک به مني ، [15] فانما انا و انتم عبيد مملو کون لرب لا رب غيره ، يملک منا ما لا نملک من انفسنا ، [16] و اخرجنا مما کنا فيه الي ما صلحنا عليه ، [17] فابدلنا بعد الضلاله بالهدي ، و اعطانا البصيره بعد العمي ترجمه [10] از خطبه هاي امام ( ع ) که در صفين ايراد فرمود . [11] اما بعدخداوند براي من بر شما به واسطه سرپرستي امورتان حقي قرار داده [12] و در مقابل براي شما همانند آن حقي بر گردن من گذاشته است بنابراين دائره حق در توصيف و در مرحله سخن از هر چيز وسيعتر است . [1] ولي به هنگام عمل کم وسعت ترين دائره هاست . حق به نفع کسي جريان نمي يابد جز اينکه در مقابل برايش مسک وليتي به وجود مي آورد . [2] و حق بر زيان کسي جاري نمي شود جز اينکه به همان اندازه به سود او جريان مي يابد . و اگر قرار بود حق به سود کسي جريان يابد و مسک وليت برايش ايجاد نکند [3] اين مخصوص خداوند بود نه مخلوقش و اين بواسطه قدرتش بر بندگان [4] و عدالتش در تمام چيزهائي که فرمانش بر آنها جريان دارد خواهد بود اما [ در عين حال ] خداوند حق خود را بر بندگان اين قرار داده که اطاعتش کنند [5] و در برابر پاداش آنان را حقي بر خود به طور تفضل چندين برابر قرار داده و حتي بيشتر از آن براي کساني که اهلش باشند مقرر فرموده است . [6] حقوق زمامداران بر رعيت و به عکس [7] سپس خداوند از حقوقي که قرار داده حق بعضي از مردم را بر بعضي ديگر است [8] و آن را از هر نظر براي افراد مساوي قرار داده است . بعضي از اين حقوق بعضي ديگر را به دنبال دارد و بعضي از اين حقوق حتما در پي حق ديگري است . [ چنانکه اگر زمامدار مثلا عدالت نکند حق اطاعت ندارد ] [9] از ميان حقوق خداوند بزرگترين حقي را که فرض شمرده است حق والي و زمامدار بر رعيت و حق رعيت بر والي و حاکم است . [10] اين فريضه اي است که خداوند براي هر يک از زمامداران و رعايا بر ديگري قرار داده است [11] و آن را نظام الفت و پيوستگي آنان با يکديگر و عزت و نيرومندي دينشان گردانيده . [12] بنابراين رعيت هرگز اصلاح نمي شود جز با اصلاح شدن واليان و زمامداران . و زمامداران اصلاح نمي گردند جز با روبراه بودن رعايا [13] پس آنگاه که رعيت حق حکومت را اداء کند و حکومت نيز حق رعايا را مراعات نمايد حق در ميانشان قوي و نيرومند خواهد شد [14] و جاده هاي دين صاف و بي دست انداز مي گردد نشانه و علامتهاي عدالت اعتدال مي پذيرد [15] و راه و رسمها درست در مجراي خويش به کار مي افتد بدين ترتيب زمان صالح مي شود [16] به بقاء دولت اميدوار بايد بود و دشمنان مايوس خواهند شد . [17] اما آنگاه که رعيت بر والي خويش چيره گردد و يا رئيس حکومت بر رعايا اجحاف نمايد نظام بر هم مي خورد 000 [1] نشانه هاي ستم و جور آشکار خواهد گرديد دستبرد در برنامه هاي ديني بسيار مي شود [2] و جاده هاي وسيع سنن و آداب مذهبي متروک خواهد ماند بر طبق ميل و هوا عمل مي کنند و احکام خداوند تعطيل مي گردد [3] و بيماريهاي اخلاقي بسيار خواهد شد [ مردم ] از حقوق بزرگي که تعطيل مي شود و باطلهاي عظيمي که رواج مي يابد وحشتي نمي کنند [4] در چنين وضعي نيکان خوار و ذليل گردند و اشرار و بدان عزيز و قدرتمند شوند و مجازاتهاي الهي بر بندگان بزرگ مي نمايد [ در حالي که اين کيفرها را با اعمال خود به وجود آورده اند ] [5] در اين هنگام بر شما لازم است که يکديگر را بر اداء اين حقوق نصيحت کنيد و به خوبي در انجام آن همکاري نمائيد [6] [ اما در عين حال بدانيد ] هيچکس گرچه سخت در بدست آوردن خشنودي خداوند حريص باشد و در اين راه آنچه مي تواند تلاش کند نمي تواند اطاعتي که شايسته مقام خداوند است انجام دهد . [7] بلي از حقوق واجب خداوند بر بندگان اين است که به اندازه توانائي خود در خيرخواهي و نصيحت بندگانش کوشش کنند [8] و در راه برقراري حق در ميان خود همکاري نمايند [ و نيز توجه داشته باشيد ] هيچگاه نمي توان کسي را يافت هر چند در مقام و منزلت بزرگ باشد [9] و سابقه دار در دين در انجام حقي که به عهده دارد نياز به کمک نداشته باشد . [10] و همچنين هرگز کسي را نتوان پيدا نمود هر چند مردم او را کوچک شمارند و با چشم حقارت وي را بنگرند که در کمک کردن به حق يا کمک به او در انجام حق از او بي نياز بود . [11] اينجا يکي از ياران امام [ به پاخاست ] و با سخني طولاني که در آن فراوان آن حضرت را ستود به امام پاسخ مثبت داد و اطاعت و شنوائي خويش را در همه حال از دستورات آن حضرت اعلام کرد . امام ( ع ) در اينجا فرمود : [12] سزاوار است آن کس که جلال خداوند در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش پر عظمت است [13] همه چيز جز خداوند در نظرش کوچک جلوه کند [14] و سزاوارترين کسي که چنين است آن کس است که نعمت خداوند بر او بزرگ و مشمول لطف و احسان خاص او گرديده : [15] زيرا هر قدر نعمت خدا بر کسي افزونتر گردد حق او [ به همان نسبت ] بيشتر مي شود 000 [1] و [ بدانيد ] از بدترين حالات زمامداران در پيشگاه صالحان اين است که گمان برده شود آنها فريفته تفاخر گشته [2] و کارشان شکل برتري جوئي به خود گرفته من از اين ناراحتم که حتي در ذهن شما جولان کند [3] که مدح و ستايش را دوست دارم از شنيدن آن لذت مي برم . من به حمدالله چنين نيستم [4] و اگر [ فرضا ] دوست هم مي داشتم به خاطر خضوع در اين ذات پر عظمت و کبريائي خدا که از همه کس به ثنا و ستايش سزاوارتر است آن را ترک گفتم . [5] گاهي هست که مردم ستودن افراد را به خاطر مجاهده ها و تلاشهايشان لازم مي شمرند [ و اين براي مردم بي عيب است اما من از شما مي خواهم ] [6] مرا با سخنان جالب خود نستائيد [ و اينکه مي بينيد در راه اجراي فرمان خداوند تلاش مي کنم ] براي اين است که : مي خواهم خود را از مسک وليت حقوقي که بر گردنم هست خارج سازم [7] حقوقي که خداوند و شما بر گردنم داريد و هنوز کاملا از انجام آنها فراغت نيافته ام [8] و واجباتي که به جاي نياورده و بايد به مرحله اجراء گذارم بنابراين آنگونه که با زمامداران ستمگر سخن مي گوئيد با من سخن مگوئيد [9] و آنچنانکه در پيشگاه حکام خشمگين و جبار خود را جمع و جور مي کنيد در حضور من نباشيد [10] و به طور تصنعي [ و منافقانه ] با من رفتار منمائيد و هرگز گمان مبريد در مورد حقي که به من پيشنهاد کرده ايد کندي ورزم [ يا ناراحت شوم ] [11] و نه اينکه خيال کنيد من در پي بزرگ ساختن خويشتنم زيرا کسي که شنيدن حق و يا عرضه داشتن عدالت به او برايش مشکل باشد [12] عمل به آن براي وي مشکلتر است با توجه به اين از گفتن سخن حق و يا مشورت عدالت آميز خودداري مکنيد [13] زيرا من [ شخصا به عنوان يک انسان ] خويشتن را مافوق آنکه اشتباه کنم نمي دانم و از آن در کارهايم ايمن نيستم [14] مگر اينکه خداوند مرا حفظ کند.[15] من و شما بندگان و مملوک خداوندي هستيم که جز او خدائي نيست او آنچنان در وجود ما تصرف دارد که ما بدانگونه قدرت تصرف در خويش را نداريم [16] خداوند ما را از آنچه بوديم خارج ساخت و به صلاح و رستگاري آورد [17] به جاي ضلالت هدايت بخشيد و پس از نابينائي و کوردلي بصيرت و بينائي عطا کرد خطبه شماره 217 و من کلام له عليه السلام [1] في التظلم و التشکي من قريش [2] اللهم اني استعديک علي قريش و من اعانهم ، فانهم قد قطعوا رحمي و اکفؤوا انائي ، [3] و اجمعوا علي منازعتي حقا کنت اولي به من غيري ، [4] و قالوا : الا ان في الحق ان تاخذه ، و في الحق ان تمنعه ، [5] فاصبر مغموما او مت متاسفا فنظرت فاذا ليس لي رافد ،و لا ذاب و لا مساعد ، [6] الا اهل بيتي ، فضننت بهم عن المنيه ، فاغضيت علي القذي ، [7] و جرعت ريقي علي الشجا ، [8] و صبرت من کظم الغيظ علي امر من العلقم ، و آلم للقلب من وخز الشفار [9] قال الشريف رضي الله عنه : و قد مضي هذا الکلام في اثناء خطبه متقدمه ، الا اني ذکرته ها هنا لاختلاف الروايتين ترجمه [1] از سخنان امام ( ع ) که در شکايت از قريش فرموده است . [2] بارخداوندامن در برابر قريش و همدستانشان از تو استمداد مي جويم [ و به تو شکايت مي آورم ] آنها پيوند خويشاونديم را قطع کردند پيمانه حقم را واژگونه ساختند [3] و همگي براي مبارزه با من در مورد حقي که از همه به آن سزاوارتر بودم متفق گشتند [4] و گفتند : پاره اي از حقوق را بايد بگيري و پاره اي را بايد صرف نظر کني [ و حق خلافت از نوع دوم است ] [5] اکنون يا با همين غم و اندوه شکيبائي کن ، يا با تاسف بمير من در امر خود نظر افکندم نه ياوري ديدم و نه مدافع و همکاري ، [6] مگر اهلبيتم که مايل نبودم جانشان به خطر بيفتد بنابراين چشمان پر از خاشاک را برهم گذاردم . [7] و همچون کسي که استخوان در گلويش گير کرده باشد آب دهان فرو بردم ،[8] و با خويشتن داري و فروخوردن خشم در امري که از حنظل تلختر و از تيزي دم شمشير براي قلب دردناکتر بود شکيبائي ورزيدم . [9] سيدرضي مي گويد : اين سخن در اثناء يکي از خطبه هاي پيشين [ خطبه 172 ] گذشت ،و من به خاطر تفاوت بين دو روايت آن را تکرار کردم خطبه شماره 218 و من کلام له عليه السلام [10] في ذکر السائرين الي البصره لحربه عليه السلام [11] فقدموا علي عمالي وخزان بيت المسلمين الذي في يدي ، [12] و علي اهل مصر ، کلهم في طاعتي و علي بيعتي ، فشتتوا کلمتهم ، و افسدوا علي جماعتهم ، [1] و وثبوا علي شيعتي ، فقتلوا طائفه منهم غدرا ، [2] و طائفه عضوا علي اسيافهم ، فضاربوا بها حتي لقوا الله صادقين ترجمه [10] از سخنان امام ( ع ) که درباره کساني که براي مبارزه با وي به سوي بصره حرکت کردند فرموده است [11] بر ماموران من و خزانه داران بيت المال مسلمانان که در اختيار من است وارد شدند [12] و در شهري که همه مردمش در اطاعت و بيعت من هستند قدم گذاردند وحدت آنها را بر هم زدند و جمعيت آنها را 000 که همه با من بودند به شورش واداشتند [1] و بر شيعيان من حمله بردند عده اي را از روي خدعه و ناجوانمردانه کشتند [2] و گروهي هم با شهامت دست به شمشير برده استقامت ورزيدند و شديدا با دشمن جنگيدند تا آنکه خداوند را صادقانه ملاقات کردند [ و شربت شهادت را نوشيدند ] خطبه شماره 219 و من کلام له عليه السلام [3] لما مر بطلحه بن عبدالله و عبدالرحمن بن عتاب بن اسيد و هما قتيلان يوم الجمل : [4] لقد اصبح ابو محمد بهذا المکان غريبا [5] اما والله لقد کنت اکره ان تکون قريش قتلي تحت بطون الکواکب [6] ادرکت و تري من بني عبد مناف ، و افلتتني اعيان بني ، جمح ، [7] لقد اتلعوا اعناقهم الي امر لم يکونوا اهله فوقصوا دونه ترجمه [3] از سخنان امام ( ع ) و اين سخن را امام هنگامي فرمود که از کنارکشته طلحه بن عبدالله و عبدالرحمان بن عتاب بن اسيد در روز جنگ جمل عبور نمود [4] ابومحمد در اين مکان غريب مانده است [5] سوگند به خدا من نمي خواستم قريش در زير اين آسمان کشته افتاده باشند [6] انتقام خود را از بني عبدمناف گرفتم [ و قصاص خون شيعيان را نمودم ] و اما رؤساي بني جمح از دست من فرار کردند . [7] آنها به سوي امري گردن کشيده بودند که اهليت آن را نداشتند و پيش از آنکه به آن برسند گردنهاشان شکسته شد
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
خطبه شماره 191 و من خطبه له عليه السلام [4] يحمد الله و يثني علي نبيه و يوصي بالزهد و التقوي [5] الحمد الله الفاشي في الخلق حمده ، والغالب جنده ، والمتعالي جده [6] احمده علي نعمه التؤام ، و آلائه العظام الذي عظم حلمه فعفا ، [7] و عدل في کل ما قضي ، و علم ما يمضي و ما مضي ، [8] مبتدع الخلائق بعلمه ، و منشئهم بحکمه ، بلا اقتداء و لا تعليم ، [9] و لا احتذاء لمثال صانع حکيم ، و لا اصابه خطا ، و لا حضره ملا [10] الرسول الاعظم [11] و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ، ابتعثه و الناس يضربون في غمره ، [12] و يموجون في حيره قد قادتهم ازمه الحين ، [13] واستغلقت علي افئدتهم اقفال الرين [1] الوصيه بالزهد و التقوي [2] عباد الله اوصيکم بتقوي الله فانها حق الله عليکم ، و الموجبه علي الله حقکم ، [3] و ان تستعينوا عليها بالله ، و تستعينوا بها علي الله : [4] فان التقوي في اليوم الحرز و الجنه ، و في غد الطريق الي الجنه [5] مسلکها واضح ، و سالکها رابح ، و مستودعها حافظ [6] لم تبرح عارضه نفسها علي الامم الماضين منکم و الغابرين ، لحاجتهم اليها غدا ، [7] اذا اعاد الله ما ابدي ، و اخذ ما اعطي ، و سال عما اسدي [8] فما اقل من قبلها ، و حملها حق حملها اولئک الاقلون عددا ، [9] و هم اهل صفه الله سبحانه اذ يقول : [[ و قليل من عبادي الشکور ] ] [10] فاهطعوا باسماعکم اليها ، و الضوا بجدکم عليها ، واعتاضوها من کل سلف خلفا ، [11] و من کل مخالف موافقا ايقظوا بها نومکم ، [12] واقطعوا بها يومکم ، و اشعروها قلوبکم ، وارحضوا بها ذنوبکم ، [13] وداووا بها الاسقام ، و بادروا بها الحمام ، واعتبروا بمن اضاعها [14] ، و لا يعتبرن بکم من اطاعها الا فصونوها و تصونوا بها ، [15] و کونوا عن الدنيا نزاها ، و الي الاخره ولاها [16] و لا تضعوا من رفعته التقوي ، و لا ترفعوا من رفعته الدنيا [17] و لا تشيموا بارقها ، و لا تسمعوا ناطقها ، و لا تجيبوا ناعقها ، و لا تستضيئوا باشراقها ، [18] و لا تفتنوا باعلاقها ، فان برقها خالب ، و نطقها کاذب ، [1] و اموالها محروبه ، و اعلاقها مسلوبه [2] الا و هي المتصديه العنون والجامحه الحرون ، [3] والمائنه الخؤون ، والجحود الکنود ، والعنود الصدود ، والحيود الميود [4] حالها انتقال ، ووطاتها زلزال ، و عزها ذل ، وجدها هزل ، و علوها سفل [5] دار حرب و سلب ، و نهب و عطب [6] اهلها علي ساق و سياق ، ولحاق و فراق قد تحيرت مذاهبها ، [7] و اعجزت مهاربها ، و خابت مطالبها ، فاسلمتهم المعاقل ، و لفظتهم المنازل ، [8] و اعيتهم المحاول : فمن ناج معقور ، و لحم مجزور ، [9] و شلو مذبوح ، و دم مسفوح ، و عاض علي يديه ، [10] و صافق بکفيه ، و مرتفق بخديه ، و زار علي رايه ، [11] و راجع عن عزمه ، و قد ادبرت الحيله ، و اقبلت الغيله ، [[ و لات حين مناص ] ] [12] هيهات هيهات قد فات ما فات ، وذهب ما ذهب ، [13] و مضت الدنيا لحال بالها [[ فما بکت عليهم السماء و الارض و ما کانوا منظرين ] ] ترجمه [4] از خطبه هاي امام ( ع ) که در آن پس از حمد خداوند ثناي بر پيامبرتوصيه به زهد و تقوا مي کند . [5] ستايش ويژه خداوندي است که حمد و ثنايش همه جا را گرفته سپاهش پيروز و مجد عظمتش متعالي است . [6] او را به خاطر نعمت هاي پي در پي و به هم پيوسته و عظيمش مي ستايم همان خداوندي که حلمش زياد است و عفو مي کند [7] و در فرمانش دادگر و از گذشته و آينده مطلع است [8] با دانش نامحدودش جهانيان را هستي بخشيده و با حکمتش آنها را به وجود آورده بدون اين که در اين راه از کسي پيروي کند و يا دانش و تجربه اي آموزد [9] و يا از نمونه و مانندي که از شخص حکيمي صادر گردد تبعيت نمايد در اين طريق خطا و اشتباهي برايش پيش نيامده و نيز به هنگام خلقت جمعيتي حضور نداشته اند [ تا با همکاري و مشاوره با آنان خلقت را تحقق بخشد ] .[10] پيامبر بزرگ [11] گواهي مي دهم که محمد ( ص ) بنده و فرستاده اوست وي را زماني مبعوث ساخت که مردم در غرقاب گناه و جهالت سخت فرورفته بودند [12] و در حيرت و سرگرداني به سر مي بردند . افسار هلاکت آن ها را مي کشيد [13] و پرده هاي ضلالت و گمراهي چهره عقلشان را پوشيده بود و برجان و دلشان قفل زده شده بود. [1] توصيه به وارستگي و تقوا [2] اي بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزکاري سفارش مي کنم زيرا که آن حق خداوند بر شما است که خود موجب حق شما بر خداوند خواهد بود [ که در پرتو آن استحقاق پاداش خواهيد يافت ] [3] براي رسيدن به تقوا از خداوند ياري جوئيد و براي يافتن حق پاداش بر خداوند از تقوا کمک بگيريد [4] زيرا پرهيزگاري امروز سپر بلا است و فردا راه رسيدن به بهشت [5] جاده تقوا واضح و روشن و پوينده آن سود فراوان خواهد برد و امانتدارش [ خدا ] حافظ آن خواهد بود [6] پرهيزکاري همواره خود را به امت هاي گذشته و آينده عرضه مي دارد زيرا فرداي قيامت به آن نيازمندند [7] همان فردائي که آفريدگار آنچه را آفريده باز ميگرداند و آن چه را عطا کرده باز مي ستاند و درباره همه نعمتها بازخواست مي کند . [8] آه چه کمند کساني که تقوا را بپذيرند و آنچنان که بايد آن را تحمل کنند آنها تعدادشان بسيار کم است [9] و شايسته توصيفي هستند که خداوند [ در قرآن ] مي فرمايد : و قليل من عبادي الشکور : [ اندکي از بندگان من سپاسگزارند ] [10] گوش جان خويش را براي شنيدن نداي تقوا باز کنيد و با جديت براي بدست آوردن آن تلاش نمائيد . تقوا را بجاي آن چه از دست رفته قرار دهيد [11] و به عوض هر کار مخالفي [ که انجام مي داديد ] بپذيريد با پرهيزکاري خواب خويش را تبديل به بيداري کنيد [12] و روز را با آن طي نمائيد قلوب خود را از آن مالامال سازيد و با آن خود را از گناهان شستشو دهيد . [13] بيماريهاي جان را با آن مداوا و خويش را با آن آماده سفر بجهان ديگر گردانيد و بسوي آن بشتابيد و از کساني که تقوا را ضايع کرده اند عبرت گيريد. [14] نکند شما باعث عبرت ديگران شويد به هوش باشيد تقوا را حفظ کنيد و خويشتن را هم در پرتو آن حفظ نمائيد . [15] در برابر دنيا خويشتن دار و در برابر آخرت دلباخته باشيد [16] آن کس را که تقوا بلندمرتبه ساخت خوار مشمريد و آنکه دنيا عزتش داده ارجمندش مخوانيد [17] زرق و برق دنيا توجه شما را جلب نکند و به سخن آن کس که ترغيب به دنيا مي کند گوش فرا مدهيد و به ندايش پاسخ مگوئيد . از فروغ و درخشندگي ظاهريش روشنائي مجوئيد [18] و مفتون اشياء نفيس و گرانقدرش نگرديد که زرق و برقش نيرنگ است و سخنش دروغ 000 [1] اموال و ثروتش [ به زودي ] يغماي غارتگران ،متاع گران قيمتش غنيمت دزدان خواهد بود . [2] آگاه باشيد دنيا همچون روسپي زني است هوس انگيز که خود را نشان مي دهد و مردان را مي فريبد و سپس با نفرت پشت مي کند و همچون مرکبي سرکش است که بهنگام حرکت و تاخت از رفتار باز مي ايستد . [3] دروغگوئي است خيانت پيشه ، ناسپاسي است حق نشناس ، دشمني است فاصله گير، پشت کننده اي است مضطرب [4] حالش دگرگوني ، جاي گامهايش لرزان ، عزتش ذلت ، کارهاي جديدش بازي و شوخي و بلنديش عين سقوط است . [5] سراي جنگ و غارتگري و تبهکاري و هلاکت است [6] سرمنزل ناآرامي و حرکت و ديدار و جدائي است راههايش حيرت زا [7] گريزگاهايش بي گذر و مقاصدش نوميدکننده است . دژهاي محکمش صاحبان خود را تسليم مرگ مي کند خانه ها آنان را بيرون مي اندازند [8] و تيزبيني آنها را خسته مي سازد . [ با نگاهي هوشمندانه ] انسان ها از اين گروهها خارج نيستند : يا نجات يافته اي مجروح و يا داراي بدني پاره پاره [9] دسته اي سرشان از تن جدا و دسته اي غرقه به خونند ديگري انگشتان را مي گزد [10] و جمعي دست ها را با دريغ و حسرت به هم مي مالند برخي سر را بر روي دستها گذارده بفکر فرو رفته اند عده اي بر اشتباهات خود تاسف مي خورند و خويش را محکوم مي کنند [11] و پاره اي از تصميم خود بازگشته . اما راه فرار و هر نوع حيله بسته شده و ناگهان دنيا آنها را غافلگير مي سازد . کار از کار گذشته و عمر گرانبها نابجا هدر رفته است [12] هيهات هيهات ديگر چه سود . آن چه بايد از دست نرود رفت و گذشته ها گذشت [13] و گيتي به ميل خود سپري شد . نه آسمان بر آن ها گريست و نه زمين و به آن ها هيچ مهلتي داده نشد خطبه شماره 192 و من خطبه له عليه السلام [14] تسمي القاصعه و هي تتضمن ذم ابليس لعنه الله ، علي استکباره و ترکه السجود لادم عليه السلام ، وانه اول من اظهر العصبيه و تبع الحميه ، و تحذير الناس من سلوک طريقته [15] الحمد لله الذي لبس العز والکبرياء ، واختارهما لنفسه دون خلقه ، [1] و جعلهما حمي و حرما علي غيره ، واصطفاهما لجلاله [2] راس العصيان [3] و جعل اللعنه علي من نازعه فيهما من عباده ثم اختبر بذلک ملائکته المقربين ، [4] ليميز المتواضعين منهم من المستکبرين ، [5] فقال سبحانه و هو العالم بمضمرات القلوب ، و محجوبات الغيوب : [6] [[ اني خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين [7] فسجد الملائکه کلهم اجمعون الا ابليس ] ] [8] اعترضته الحميه فافتخر علي آدم بخلقه ، و تعصب عليه لاصله [9] فعدو الله امام المتعصبين ، و سلف المستکبرين ، الذي وضع اساس العصبيه ، [10] و نازع الله رداء الجبريه ، وادرع لباس التعزز ، و خلع قناع التذلل [11] الا ترون کيف صغره الله بتکبره ، و وضعه بترفعه ، [12] فجعله في الدنيا مدحورا ، و اعد في الاخره سعيرا ? [13] ابتلاء الله لخلقه [14] و لو اراد الله ان يخلق آدم من نور يخطف الابصار ضياؤه ، [15] و يبهر العقول رواؤه ، و طيب ياخذ الانفاس عرفه ، لفعل [16] و لو فعل لظلت له الاعناق خاضعه ، و لخفت البلوي فيه علي الملائکه [1] و لکن الله سبحانه يبتلي خلقه ببعض ما يجهلون اصله ، [2] تمييزا بالاختبار لهم ، و نفيا للاستکبار عنهم ، و ابعادا للخيلاء منهم [3] طلب العبره [4] فاعتبروا بما کان من فعل الله بابليس اذ احبط عمله الطويل ، [5] و جهده الجهيد ، و کان قد عبد الله سته آلاف سنه ، [6] لا يدري امن سني الدنيا ام من سني الاخره ، عن کبر ساعه واحده [7] فمن ذا بعد ابليس يسلم علي الله بمثل معصيته ? [8] کلا ، ما کان الله سبحانه ليدخل الجنه بشرا بامر اخرج به منها ملکا [9] ان حکمه في اهل السماء و اهل الارض لواحد و ما بين الله و بين احد من خلقه هواده [10] في اباحه حمي حرمه علي العالمين [11] التحذير من الشيطان [12] فاحذروا عباد الله عدو الله ان يعديکم بدائه ، و ان يستفزکم بندائه [13] و ان يجلب عليکم بخيله و رجله فلعمري لقد فوق لکم سهم الوعيد ، [14] و اغرق اليکم بالنزع الشديد ، و رماکم من مکان قريب ، [15] فقال :[[رب بما اغويتني لازينن لهم في الارض و لاغوينهم اجمعين ] ] ، [16] قذفا بغيب بعيد ، و رجما بظن غير مصيب [17] صدقه به ابناء الحميه ، و اخوان العصبيه ، و فرسان الکبر و الجاهليه [1] حتي اذا انقادت له الجامحه منکم ، واستحکمت الطماعيه منه فيکم ، [2] فنجمت الحال من السر الخفي الي الامر الجلي ، [3] استفحل سلطانه عليکم ، و دلف بجنوده نحوکم ، [4] فاقحموکم ولجات الذل ، و احلوکم ورطات القتل ، [5] و اوطوؤکم اثخان الجراحه ، طعنا في عيونکم ، و حزا في حلوقکم ، و دقا لمناخرکم ، [6] وقصدا لمقاتلکم و سوقا بخزائم القهر الي النار المعده لکم [7] فاصبح اعظم في دينکم حرجا ، و اوري في دنياکم قدحا ، [8] من الذين اصبحتم لهم مناصبين ، و عليهم متالبين [9] فاجعلوا عليه حدکم ، و له جدکم ، [10] فلعمر الله لقد فخر علي اصلکم ، ووقع في حسبکم ، و دفع في نسبکم ، [11] و اجلب بخيله عليکم ، و قصد برجله سبيلکم ، يقتنصونکم بکل مکان ، [12] و يضربون منکم کل بنان لا تمتنعون بحيله ، و لا تدفعون بعزيمه ، [13] في حومه ذل ، و حلقه ضيق ، و عرصه موت ، وجوله بلاء [14] فاطفئوا ما کمن في قلوبکم من نيران العصبيه و احقاد الجاهليه ، [15] فانما تلک الحميه تکون في المسلم من خطرات الشيطان و نخواته ، و نزغاته و نفثاته [16] واعتمدوا وضع التذلل علي روؤسکم ، [17] و القاء التعزز تحت اقدامکم ، و خلع التکبر من اعناقکم ، [18] واتخذوا التواضع مسلحه بينکم و بين عدوکم ابليس و جنوده ، [1] فان له من کل امه جنودا و اعوانا ، و رجلا و فرسانا ، [2] و لا تکونوا کالمتکبر علي ابن امه من غير ما فضل جعله الله فيه [3] سوي ما الحقت العظمه بنفسه من عداوه الحسد ، و قدحت الحميه في قلبه من نار الغضب ، [4] و نفخ الشيطان في انفه من ريح الکبر الذي اعقبه الله به الندامه ، [5] و الزمه آثام القاتلين الي يوم القيامه [6] التحذير من الکبر [7] الا وقد امعنتم في البغي ، و افسدتم في الارض ، مصارحه لله بالمناصبه ، [8] و مبارزه للمؤمنين بالمحاربه فالله الله في کبر الحميه و فخر الجاهليه [9] فانه ملاقح الشنان ، و منافخ الشيطان ، [10] التي خدع بها الامم الماضيه ، والقرون الخاليه حتي اعنقوا في حنادس جهالته [11] و مهاوي ضلالته ، ذللا عن سياقه ، سلسا في قياده [1] امرا تشابهت القلوب فيه ، و تتابعت القرون عليه ، و کبرا تضايقت الصدور به [13] التحذير من طاعه الکبراء [14] الافالحذرالحذر من طاعه ساداتکم و کبرائکم الذين تکبروا عن حسبهم ، [15] و ترفعوا فوق نسبهم ، و القوا الهجينه علي ربهم ، [ نهج البلاغه م 19 ] [1] و جاحدوا الله علي ما صنع بهم ، مکابره لقضائه ، و مغالبه لالائه [2] فانهم قواعد اساس العصبيه ، و دعائم ارکان الفتنه ، و سيوف عتزاء الجاهليه [3] فاتقوا الله و لا تکونوا لنعمه عليکم اضدادا ، و لا لفضله عندکم حسادا [4] و لا تطيعوا الادعياء الذين شربتم بصفوکم کدرهم ، [5] و خلطتم بصحتکم مرضهم ، و ادخلتم في حقکم باطلهم ، [6] و هم اساس الفسوق ، و احلاص العقوق [7] اتخذهم ابليس مطايا ضلال ، و جندا بهم يصول علي الناس ، [8] و تراجمه ينطق علي السنتهم ، استراقا لعقولکم و دخولا في عيونکم ، و نفثا في اسماعکم [9] فجعلکم مرمي نبله ، و موطي ء قدمه ، و ماخذ يده [10] العبره بالماضين [11] فاعتبروا بما اصاب الامم المستکبرين من قبلکم من باس الله وصولاته ، و وقائعه و مثلاته ، [12] واتعظوا بمثاوي خدودهم ، و مصارع جنوبهم ، [13] واستعيذوا بالله من لواقح الکبر ، کما تستعيذونه من طوارق الدهر [14] فلو رخص الله في الکبر لاحد من عباده لرخص فيه لخاصه انبيائه و اوليائه ، [15] ولکنه سبحانه کره اليهم التکابر ، [16] و رضي لهم التواضع ، فالصقوا بالارض خدودهم ، و عفروا في التراب وجوههم [17] و خفضوا اجنحتهم للمؤمنين ، و کانوا قوما مستضعفين [1] قد اختبرهم الله بالمخمصه ، وابتلاهم بالمجهده ، [2] وامتحنهم بالمخاوف ، و مخضهم بالمکاره [3] فلا تعتبروا الرضي و السخط بالمال و الولد جهلا بمواقع الفتنه ، و الاختبار في موضع الغني والاقتدار ، [4] فقد قال سبحانه و تعالي : [[ ايحسبون ان ما نمدهم به من مال و بنين نسارع لهم في الخيرات ? بل لا يشعرون ] ] [5] فان الله سبحان يختبر عباده المستکبرين في انفسهم باوليائه المستضعفين في اعينهم [6] تواضع الانبياء [7] و لقد دخل موسي بن عمران و معه اخوه هارون عليهما السلام علي فرعون ، [8] و عليهما مدارع الصوف ، و بايديهما العصي ، فشرطا له [9] ان سلم بقاء ملکه ، و دوام عزه ، فقال : [10] [[ الا تعجبون من هذين يشرطان لي دوام العز ، و بقاء الملک ، و هما بما ترون من حال الفقر و الذل ، [11] فهلا القي عليهما اساوره من ذهب ] ] ? اعظاما للذهب وجمعه ، واحتقارا للصوف و لبسه [12] و لو اراد الله سبحانه لانبيائه حيث بعثهم ان يفتح لهم کنوز الذهبان ، [13] و معادن العقيان ، و مغارس الجنان ، و ان يحشر معهم طيور السماء و وحوش الارضين لفعل ، [14] و لو فعل لسقط البلاء ، و بطل الجزاء ، [1] واضمحلت الانباء ، و لما وجب للقابلين اجور المبتلين ، و لا استحق المؤمنون ثواب المحسنين ، [2] و لا لزمت الاسماء معانيها ولکن الله سبحانه جعل رسله اولي قوه في عزائمهم ، [3] و ضعفه فيما تري الاعين من حالاتهم ، [4] مع قناعه تملا القلوب و العيون غني ، و خصاصه تملا الابصار والاسماع اذي [5] و لو کانت الانبياء اهل قوه لا ترام ، و عزه لا تضام [6] و ملک تمد نحوه اعناق الرجال ، و تشد اليه عقد الرحال ، لکان ذلک اهون علي الخلق في الاعتبار ، [7] و ابعد لهم في الاستکبار ، ولامنوا عن رهبه قاهره لهم ، او رغبه مائله بهم ، [8] فکانت النيات مشترکه ، والحسنات مقتسمه [9] و لکن الله سبحانه اراد ان يکون الاتباع لرسله ، والتصديق بکتبه ، [10] والخشوع لوجه ، والاستکانه لامره ، والاستسلام لطاعته ، امورا له خاصه ، [11] لا تشوبها من غيرها شائبه و کلما کانت البلوي والاختبار اعظم کانت المثوبه والجزاء اجزل [12] الکعبه المقدسه [13] الا ترون ان الله ، سبحانه ، اختبر الاولين من لدن آدم صلوات الله عليه ، الي الاخرين من هذا العالم ، [14] باحجار لا تضر و لا تنفع ، و لا تبصر لا تسمع ، [15] فجعلها بيته الحرام [[ الذي جعله للناس قياما ] ] [1] ثم وضعه باوعر بقاع الارض حجرا ، و اقل نتائق الدنيا مدرا ، و اضيق بطون الاوديه قطرا [2] بين جبال خشنه ، ورمال دمثه ، [3] و عيون وشله ، و قري منقطعه ، لا يزکو بها خف ، و لا حافر و لا ظلف [4] ثم امر آدم عليه السلام و ولده ان يثنوا اعطافهم نحوه ، [5] فصار مثابه لمنتجع اسفارهم ، و غايه لملقي رحالهم [6] تهوي اليه ثمار الافئده من مفاوز قفار سحيقه [7] و مهاوي فجاج عميقه ، و جزائر بحار منقطعه ، [8] حتي يهزوا مناکبهم ذللا يهللون لله حوله ، و يرملون علي اقدامهم شعثا غبرا له [9] قد نبذوا السرابيل وراء ظهورهم ، [10] و شوهوا باعفاء الشعور محاسن خلقهم ، ابتلاء عظيما ، [11] وامتحانا شديدا ، واختبارا مبينا ، و تمحيصا بليغا ، جعله الله سببا لرحمته ، و وصله الي جنته [12] و لو اراد سبحانه ان يضع بيته الحرام ، [13] و مشاعره العظام ، بين جنات و انهار ، و سهل و قرار ، جم الاشجار داني الثمار ، [14] ملتف البني ، متصل القري ، بين بره سمراء ، [15] وروضه خضراء ، و ارياف محدقه ، و عراص مغدقه ، [16] و رياض ناضره ، و طرق عامره ، لکان قد صغر قدر الجزاء علي حسب ضعف البلاء [17] و لو کان الاساس المحمول عليها ، والاحجار المرفوع بها ، [18] بين زمرده خضراء ، و ياقوته حمراء ، و نور و ضياء ، [1] لخفف ذلک مصارعه الشک في الصدور ، و لوضع مجاهده ابليس عن القلوب ، [2] و لنفي معتلج الريب من الناس ، و لکن الله يختبر عباده بانواع الشدائد ، [3] و يتعبدهم بانواع المجاهد ، و يبتليهم بضروب المکاره ، [4] اخراجا للتکبر من قلوبهم ، و اسکانا للتذلل في نفوسهم ، [5] و ليجعل ذلک ابوابا فتحا الي فضله ، و اسبابا ذللا لعفوه [6] عود الي التحذير [7] فالله الله عاجل البغي ، و آجل وخامه الظلم ، و سوء عاقبه الکبر ، [8] فانها مصيده ابليس العظمي ، و مکيدته الکبري ، [9] التي تساور قلوب الرجال مساوره السموم القاتله ، فما تکدي ابدا ، [10] و لا تشوي احدا ، لا عالما لعلمه ، و لا مقلا في طمره [11] و عن ذلک ما حرس الله عباده المؤمنين بالصلوات و الزکوات ، و مجاهده الصيام في الايام المفروضات [12] تسکينا لاطرافهم ، و تخشيعا لابصارهم ، [13] و تذليلا لنفوسهم ، و تخفيضا لقلوبهم ، و اذهابا للخيلاء عنهم ، [14] و لما في ذلک من تعفير عتاق الوجوه بالتراب تواضعا ، [15] والتصاق کرائم الجوارح بالارض تصاغرا ، و لحوق البطون بالمتون من الصيام تذللا ، [16] مع ما في الزکاه من صرف ثمرات الارض و غير ذلک الي اهل المسکنه والفقر فضائل الفرائص [1] انظروا الي ما في هذه الافعال من قمع نواجم الفخر ، [2] و قدع طوالع الکبر و لقد نظرت فما وجدت احدا من العالمين يتعصب لشي ء من الاشياء [3] الا عن عله تحتمل تمويه الجهلاء ، [4] او حجه تليط بعقول السفهاء غيرکم ، فانکم تتعصبون لامر ما يعرف له سبب و لا عله [5] اما ابليس فتعصب علي آدم لاصله ، وطعن عليه في خلقته ، فقال : انا ناري و انت طيني [6] عصبيه المال [7] و اما الاغنياء من مترفه الامم ، فتعصبوا لاثار مواقع النعم ، [8] فقالوا [[ نحن اکثر اموالا و اولادا و ما نحن بمعذبين ] ] [9] فان کان لا بد من العصبيه فليکن تعصبکم لمکارم الخصال ، و محامد الافعال ، [10] و محاسن الامور التي تفاضلت فيها المجداء و النجداء من بيوتات العرب و يعاسيب القبائل ، [11] بالاخلاق الرغيبه ، والاحلام العظيمه ، [12] و الاخطار الجليله ، والاثار المحموده [13] فتعصبوا لخلال الحمد من الحفظ للجوار ، و الوفاء بالذمام ، [14] و الطاعه للبر ، والمعصيه للکبر ، و الاخذ بالفضل ، والکف عن البغي ، [15] و الاعظام للقتل ، والانصاف للخلق ، والکظم للغيظ ، [1] واجتناب الفساد في الارض واحذروا ما نزل بالامم قبلکم من المثلات بسوء الافعال ، و ذميم الاعمال [2] فتذکروا في الخير و الشر احوالهم ، واحذروا ان تکونوا امثالهم [3] فاذا تفکرتم في تفاوت حاليهم ، فالزموا کل امر لزمت العزه به شانهم ، [4] و زاحت الاعداء له عنهم ، و مدت العافيه به عليهم ، [5] وانقادت النعمه له معهم ، و وصلت الکرامه عليه حبلهم من الاجتناب للفرقه ، [6] و اللزوم للالفه ، و التحاض عليها ، و التواصي بها ، [7] واجتنبوا کل امر کسر فقرتهم ، و اوهن منتهم ، [8] من تضاغن القلوب ، و تشاحن الصدور ، و تدابر النفوس ، و تخاذل الايدي [9] و تدبروا احوال الماضين من المؤمنين قبلکم ، کيف کانوا في حال التمحيص و البلاء [10] الم يکونوا اثقل الخلائق اعباء ، و اجهد العباد بلاء ،[11] و اضيق اهل الدنيا حالا اتخذتهم الفراعنه عبيدا فساموهم سوء العذاب ، [12] و جرعوهم المرار ، فلم تبرح الحال بهم في ذل الهلکه و قهر الغلبه ، [13] لا يجدون حيله في امتناع ، و لا سبيلا الي دفاع [14] حتي اذا راي الله سبحانه جد الصبر منهم علي الاذي في محبته ، والاحتمال للمکروه من خوفه ، [15] جعل لهم من مضايق البلاء فرجا ، فابدلهم العز مکان الذل ، و الامن مکان الخوف ، [16] فصاروا ملوکا حکاما ، و ائمه اعلاما ، و قد بلغت الکرامه من الله لهم ما لم تذهب الامال اليه بهم [1] فانظروا کيف کانوا حيث کانت الاملاء مجتمعه ، والاهواء مؤتلفه ، [2] والقلوب معتدله ، والايدي مترادفه ، و السيوف متناصره ، [3] والبصائر ، نافذه ، والعزائم واحده الم يکونوا اربابا في اقطار الارضين ، [4] و ملوکا علي رقاب العالمين فانظروا الي ما صاروا اليه في آخر امورهم ، [5] حين وقعت الفرقه ، و تشتتت الالفه ، واختلفت الکلمه و الافئده ، [6] و تشعبوا مختلفين ، و تفرقوا متحاربين ، قد خلع الله عنهم لباس کرامته ، [7] و سلبهم غضاره نعمته ، و بقي قصص اخبارهم فيکم عبرا للمعتبرين [8] الاعتبار بالامم [9] فاعتبروا بحال ولد اسماعيل و بني اسحاق و بني اسرائيل عليهم السلام [10] فما اشد اعتدال الاحوال ، و اقرب اشتباه الامثال [11] تاملوا امرهم في حال تشتتهم و تفرقهم ، ليالي کانت الاکاسره والقياصره اربابا لهم ، [12] يحتازونهم عن ريف الافاق ، و بحر العراق ، [13] وخضره الدنيا ، الي منابت الشيح ، و مها في الريح ، [14] و نکد المعاش ، فترکوهم عاله مساکين اخوان دبر ووبر ، [15] اذل الامم دارا ، و اجدبهم قرارا ، لا ياوون الي جناح دعوه يعتصمون بها ، [1] و لا الي ظل الفه يعتمدون علي عزها فالاحوال مضطربه ، [2] والايدي مختلفه ، والکثره متفرقه ، في بلاء ازل ، [3] و اطباق جهل من بنات موؤوده ، و اصنام معبوده ، [4] و ارحام مقطوعه ، و غارات مشنونه [5] النعمه برسول الله [6] فانظروا الي مواقع نعم الله عليهم حين بعث اليهم رسولا ، [7] فعقد بملته طاعتهم ، و جمع علي دعوته الفتهم : کيف نشرت النعمه عليهم جناح کرامتها ، [8] و اسالت لهم جداول نعيمها ، والتفت المله بهم في عوائد برکتها ، [9] فاصبحوا في نعمتها غرقين ، و في خضره عيشها فکهين [10] قد تربعت الامور بهم ، في ظل سلطان قاهر ، و آوتهم الحال الي کنف عز غالب ، [11] و تعطفت الامور عليهم في ذري ملک ثابت فهم حکام علي العالمين ، [12] و ملوک في اطراف الارضين يملکون الامور علي من کان يملکها عليهم ، [13] و يمضون الاحکام فيمن کان يمضيها فيهم [14] لا تغمز لهم قناه ، و لا تقرع لهم صفاه [15] لوم العصاه [16] الا و انکم قد نفضتم ايديکم من حبل الطاعه ، [17] و ثلمتم حصن الله المضروب عليکم ، باحکام الجاهليه فان الله سبحانه قد امتن [1] علي جماعه هذه الامه فيما عقد بينهم من حبل هذه الالفه التي ينتقلون في ظلها [2] و ياوون الي کنفها ، بنعمه لا يعرف احد من المخلوقين لها قيمه ، [3] لانها ارجح من کل ثمن ، ، و اجل من کل خطر [4] واعلموا انکم صرتم بعد الهجره اعرابا ، و بعد الموالاه احزابا [5] ما تتعلقون من الاسلام الا باسمه ، و لا تعرفون من الايمان الا رسمه [6] تقولون : النار و لا العار کانکم تريدون ان تکفئوا الاسلام علي وجهه انتهاکا لحريمه ، [7] و نقضا لميثاقه الذي وضعه الله لکم حرما في ارضه ، و امنا بين خلقه [8] و انکم ان لجاتم الي غيره حاربکم اهل الکفر ، [9] ثم لا جبرائيل و لا ميکائيل و لا مهاجرون و لا انصار ينصرونکم [10] الا المقارعه بالسيف حتي يحکم الله بينکم [11] و ان عندکم الامثال من باس الله و قوارعه ، و ايامه ووقائعه ، [12] فلا تستبطئوا وعيده جهلا باخذه ، و تهاونا ببطشه ، و ياسا من باسه [13] فان الله سبحانه لم يلعن القرن الماضي بين ايديکم الا لترکهم الامر بالمعروف و النهي عن المنکر [14] فلعن الله السفهاء لرکوب المعاصي والحلماء لترک التناهي [15] الا و قد قطعتم قيد الاسلام ، و عطلتم حدوده ، و امتم احکامه [16] الا و قد امرني الله بقتال اهل البغي و النکث و الفساد في الارض ، [1] فاما الناکثون فقد قاتلت ، و اما القاسطون فقد جاهدت ، [2] و اما المارقه فقد دوخت ، و اما شيطان الردهه فقد کفيته بصعقه [3] سمعت لها وجبه قلبه ورجه صدره ، و بقيت بقيه من اهل البغي [4] و لئن اذن الله في الکره عليهم لاديلن منهم [5] الا ما يتشذر في اطراف البلاد تشذرا [6] فضل الوحي [7] انا وضعت في الصغر بکلاکل العرب ، و کسرت نواجم قرون ربيعه و مضر [8] و قد علمتم موضعي من رسول الله صلي الله عليه و آله بالقرابه القريبه ، والمنزله الخصيصه [9] وضعني في حجره و انا ولد يضمني الي صدره [10] و يکنفني في فراشه ، و يمسني جسده ، و يشمني عرفه [11] و کان يمضع الشي ء ثم يلقمنيه ، و ما وجد لي کذبه في قول ، و لا خطله في فعل [12] و لقد قرن الله به صلي الله عليه و آله من لدن ان کان فطيما [13] اعظم ملک من ملائکته يسلک به طريق المکارم ، و محاسن اخلاق العالم ، ليله و نهاره [14] و لقد کنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امه ، يرفع لي في کل يوم من اخلاقه علما ، [15] و يامرني بالاقتداء به و لقد کان يجاور في کل سنه بحراء [16] فاراه ، و لا يراه غيري و لم يجمع بيت واحد يومئذ [1] في الاسلام غير رسول الله صلي الله عليه و آله و خديجه و انا ثالثهما [2] اري نور الوحي و الرساله ، و اشم ريح النبوه [3] و لقد سمعت رنه الشيطان حين نزل الوحي عليه صلي الله عليه و آله [4] فقلت : يا رسول الله ما هذه الرنه ? فقال [[ هذا الشيطان قد ايس من عبادته [5] انک تسمع ما اسمع ، و تري ما اري ، الا انک لست بنبي ، [6] و لکنک لوزير و انک لعلي خير ] ] و لقد کنت معه صلي الله عليه و آله [7] لما اتاه الملا من قريش ، فقالوا له : يا محمد ، [8] انک قد ادعيت عظيما لم يدعه آباؤک و لا احد من بيتک ، [9] و نحن نسالک امرا ان انت اجبتنا اليه و اريتناه ، علمنا انک نبي و رسول ، [10] و ان لم تفعل علمنا انک ساحر کذاب فقال صلي الله عليه و آله : [11] [[ و ما تسالون ? ] ] قالوا : تدعو لنا هذه الشجره حتي تنقلع بعروقها وتقف بين يديک ، [12] فقال صلي الله عليه و آله [[ ان الله علي کل شي ء قدير ، [13] فان فعل الله لکم ذلک ، اتؤمنون و تشهدون بالحق ? ] ] قالوا : [14] نعم ، قال : [[ فاني ساريکم ما تطلبون ، و اني لاعلم انکم لا تفيئون الي خير ، [15] و ان فيکم من يطرح في القليب ، و من يحزب الاحزاب ] ] [16] ثم قال صلي الله عليه و آله : [[ يا ايتها الشجره [17] ان کنت تؤمنين بالله واليوم الاخر ، و تعلمين اني رسول الله ، [18] فانقلعي بعروقک حتي تقفي بين يدي باذن الله ] ] فوالذي بعثه بالحق لانقلعت بعروقها ، [1] و جاءت و لها دوي شديد ، وقصف کقصف اجنحه الطير [2] حتي وقفت بين يدي رسول الله صلي الله عليه و آله مرفرفه ، [3] و القت بغصنها الاعلي علي رسول الله صلي الله عليه و آله ، و ببعض اغصانها علي منکبي ، [4] و کنت عن يمينه صلي الله عليه و آله ، [5] فلما نظر القوم الي ذلک قالوا علوا واستکبارا : فمرها فلياتک نصفها و يبقي نصفها ، [6] فامرها بذلک ، فاقبل اليه نصفها کاعجب اقبال و اشده دويا ، [7] فکادت تلتف برسول الله صلي الله عليه و آله ، فقالوا کفرا وعتوا : [8] فمر هذا النصف فليرجع الي نصفه کما کان ، [9] فامره صلي الله عليه و آله فرجع ، فقلت انا : لا اله الا الله ، [10] اني اول مؤمن بک يا رسول الله ، و اول من اقر بان [11] الشجره فعلت ما فعلت بامر الله تعالي تصديقا بنبوتک ، و اجلالا کملتک [12] فقال القوم کلهم : بل ساحر کذاب ، عجيب السحر خفيف فيه ، [13] و هل يصدقک في امرک الا مثل هذا [ يعنونني ] و اني لمن قوم لا تاخذهم في الله لومه لائم ، [14] سيماهم سيما الصديقين ، و کلامهم کلام الابرار ، عمار الليل و منار النهار [15] متمسکون بحبل القرآن يحيون سنن الله و سنن رسوله ، [16] لا يستکبرون و لا يعلون ، و لا يغلون و لا يفسدون [17] قلوبهم في الجنان ، و اجسادهم في العمل ترجمه [14] از خطبه هاي امام ( ع ) که به خطبه قاصعه معروف است . در اين خطبه از ابليس که تکبر ورزيد و بر آدم سجده نکرد سخت نکوهش شده و در آن آمده است که ابليس نخستين کسي است که تعصب و نخوت را اظهار کرد امام ( ع ) در اينجا مردم را از پيمودن راه و رسم شيطان و تکبر و تعصب برحذر مي دارد .[15] ستايش ويژه خداوندي که لباس عزت و کبريائي را پوشيده و اين دو را ويژه خويش نه [1] و آن را حد و مرز بين خويش و ديگران گردانيده عزت و کبريائي را بخاطر جلالت و بزرگيش براي خود انتخاب کرده است . [2] سرچشمه نافرماني [3] آنکس که در اين دو با وي به منازعه و ستيز برخيزد از رحمت خويش به دورش داشته است و بدين وسيله فرشتگان مقرب خود را در بوته آزمايش قرار داد [4] تا متواضعان از متکبران ممتاز گردند [5] و با اين که از تمام آن چه در دل ها است و از اسرار نهان آگاه است به آن ها فرمود : [6] من بشري را از گل و خاک مي آفرينم آن گاه که آفرينش او را به پايان رساندم و جان در او دميدم براي او سجده کنيد [7] فرشته گان همه و همه سجده کردند مگر ابليس که نخوت [8] و غيرت نابجا وي را فراگرفت و بر آدم بخاطر خلقت خويش فخرفروشي کرد و به خاطر آفرينش خود در برابر آدم تعصب پيشه ساخت [9] اين دشمن خدا پيشواي متعصبان و سر سلسله متکبران است که اساس تعصب را پي ريزي کرد [10] و با خداوند در رداي جبروتي به ستيز و منازعه پرداخت و لباس بزرگي را به تن پوشانيد و پوشش تواضع و فروتني را کنار گذارد [11] مگر نمي بينيد که چگونه خداوند او را به واسطه تکبرش تحقير کرد و کوچک شمرد و در اثر بلندپروازيش وي را پست و خوار گردانيد [12] و به همين جهت او را در دنيا طرد و آتش فروزان دوزخ را در آخرت برايش مهيا نمود.[13] آزمايش مخلوق [14] خداوند اگر مي خواست آدم را از نوري که روشنائيش سوي چشمها را ببرد [15] عقلها را در برابر زيبائي و جمالش مبهوت سازد،و عطر و پاکيزگيش قوه شامه ها را تسخير کند،بيافريند، مي آفريد،[16] و اگر چنين مي کرد گردنها در برابر او خاضع ميشدند و آزمايش در اين مورد براي فرشتگان آسانتر بود 000 [1] اما خداوند مخلوق خويش با اموري که از فلسفه و ريشه آن آگاهي ندارند ميازمايد [2] تا از هم ممتاز گردند و تکبر را از آنها بزدايد و آنان را از کبر و نخوت دور سازد . [3] درس عبرت [4] بنابراين از آنچه خداوند در مورد ابليس انجام داده عبرت گيرند زيرا اعمال طولاني و کوششهاي فراوان او را [ براثر تکبر ] از بين برد . او خداوند را ششهزار سال عبادت نمود [6] که معلوم نيست از سالهاي دنياست يا از سالهاي آخرت . اما با ساعتي تکبر همه را نابود ساخت [7] پس چگونه ممکن است کسي بعد از ابليس همان معصيت را انجام دهد ولي سالم بماند [8] نه هرگز چنين نخواهد بود خداوند هيچگاه انساني را بخاطر عملي داخل بهشت نمي کند که در اثر همان کار فرشته اي را از آن بيرون کرده باشد [9] فرمان او درباره اهل آسمانها و زمين يکي است و بين خدا و احدي از مخلوقاتش دوستي خاصي برقرار نيست [10] تا به خاطر آن مرزهائي را که بر همه جهانيان تحريم کرده است مباح سازد . [11] از شيطان بر حذر باشيد [12] اي بندگان خدا از اين دشمن خداوند برحذر باشيد نکند شما را به بيماري خودش [ يعني تکبر ] مبتلا سازد و با نداي خود شما را به حرکت وادارد [13] و به وسيله لشکرهاي سواره و پياده اش شما را جلب نمايد به جان خودم سوگند او تيري خطرناک براي شکارکردن شما به چله کمان گذاشته [14] و آن را با قدرت و فشار تا سرحد توانائي کشيده و از نزديکترين مکان به سوي شما پرتاب کرده است [15] [ آري او چنين ] گفته پروردگارا به سبب آنکه مرا اغوا کردي زرق و برق زندگي را در چشم آنها جلوه مي دهم و همه را اغواء خواهم کرد [16] [ و به سوي کفر و شرک خواهم کشانيد ] [ اما ] تيري در تاريکي به سوي هدفي دور انداخت و گماني نابجا برد [ يعني خواسته اش که همه انسانها مشرک شوند و از راه راست منحرف شوند تحقق نيافت ] [17] ولي فرزندان نخوت و برادران تعصب و سواران مرکب کبر و جهالت او را عملا تصديق کردند 000 [1] تا آنجا که افراد سرکش شما منقاد او شدند و طمع او در شما مستحکم گرديد [2] و بالاخره اين وضع از خفا و پنهاني در آمد و آشکار شد [3] حکومتش بر شما قوت يافت و با سپاه خويش به شما حمله آورد [4] سپس شما را در پناهگاههاي مذلت داخل ساخت در مهلکه ها فرود آورد [5] او [ و سپاهيانش ] شما را با فروکردن نيزه در چشمها بريدن گلوها و کوبيدن مغزها پايمال کردند [6] اين براي آن است که شما را هلاک سازد و به سوي آتشي بکشاند که از پيش مهيا شده است . [7] بنابراين ابليس بزرگترين مشکل براي دينتان و زيانبارترين و آتش افزوترين فرد براي دنياي شما است [8] [ او خطرناکتر ] از کساني است که دشمن سرسخت آنانيد و براي در هم شکستنشان کمر بسته ايد . [9] آتش خشم خويش را در برابر او بکار اندازيد و ارتباط خود را با وي قطع کنيد [10] به خدا سوگند او نسبت به اصل و ريشه شما تفاخر کرد و بر حسب و نسب شما طعنه زد و عيبجوئي نمود [11] با سپاه سواره خويش به شما حمله آورد و با پياده نظام خود راه راست را برشما بست . در هر کجا شما را بيابند صيد مي کنند [12] و دستهايتان را قطع مي نمايند نه مي توانيد با حيله و نقشه آنها را منع کنيد و نه با سوگند و قسم [13] زيرا کمينگاه آنها جايگاهي ذلت آور دائره اي ضيق عرصه مرگ و جولانگاه بلا است . [14] بنابراين شراره هاي تعصب و کينه هاي جاهلي که در قلب داريد خاموش سازيد [15] که اين نخوت و تعصب ناروا در مسلمان از القاآت ،نخوتها ، فساد و وسوسه هاي شيطان است [16] تاج تواضع و فروتني را بر سر نهيد [17] و تکبر و خودپسندي را زير پا افکنيد و حلقه هاي زنجير خودبرتربيني را از گردن نهيد [18] و فروتني و تواضع را سنگر ميان خود و دشمنتان يعني ابليس و سپاهيانش برگزينيد 000 [1] زيرا او از هر گروهي لشکرها ياوراني : پيادگان و سواران دارد [2] شما مانند آن شخص مباشيد که بر برادرش بدون آنکه بر او برتري داشته باشد تکبر ورزيد [3] اما خودپسندي و بلندپروازي دشمني و حسادت را در قلبش انداخت و آتش خشم در اثر نخوت و تعصب در دلش شعله ور گرديد [4] و شيطان باد کبر و غرور را در دماغش دميد و سرانجام پشيمان شد [5] و خداوند گناه تمام قاتلان تا روز قيامت را به گردن او افکند . [6] از کبر و نخوت بر حذر باشيد . [7] آگاه باشيد شما در سرکشي و ستم مبالغه کرديد و در زمين با دشمني آشکار با خداوند فساد براه انداختيد [8] و با صراحت با مؤمنان به مبارزه و جنگ پرداختيد زنهار زنهار شما را به خدا سوگند از کبر و نخوت تعصب آميز و تفاخر جاهلي برحذر باشيد [9] که آن مرکز پرورش کينه و بغض و جايگاه وسوسه هاي شيطان است [10] که ملتهاي پيشين و امتهاي قرون گذشته را فريفته است تا آنجا که آنها در تاريکيهاي جهالت فرو رفتند [11] و در گودالهاي هلاکت سقوط کردند و به سهولت و آساني در آنجا که ميخواست کشانيده شدند [12] کبر و نخوت و عصبيت امري است که قلبها در داشتن آنها با هم شبيهند و قرنها پي در پي براين وضع گذشته اند کبر و غرور در دل افراد به قدري است که سينه ها از آن به تنگي گرائيده اند . [13] از پيروي بزرگان متکبر بپرهيزيد[14] زنهار زنهار از پيروي و اطاعت بزرگترها و رؤسايتان برحذر باشيد همانها که به واسطه موقعيت خود تکبر مي فروشند [15] همانها که خويشتن را بالاتر از نسب خود مي شمارند و کارهاي نادرست را [ از طريق اعتقاد به جبر همچون شيطان ] به خدا نسبت مي دهند . [1] و به انکار نعمتهاي خدا برخاستند تا با قضايش ستيز کنند و نعمتهايش را ناديده گيرند [2] آنها پي و بنيان تعصب و ستون و ارکان فتنه و فساد و شمشيرهاي تفاخر جاهليتند [3] از خدا بترسيد و با نعمتهاي خدا بر خود ضديت مکنيد [ زيرا موجب سلب نعمت مي شود ] و نسبت به فضل و بخشش او حسادت مورزيد [4] و از ادعياء همانها که معلوم نيست پدرشان کيست و جامه اسلام را به تن پوشيده اند و نفاق و دوروئي را پيشه کرده اند اطاعت نکنيد از آنها که جام پاک قلبتان را در اختيار آب تيره نفاقشان قرا ر داده ايد [5] از آنها که تندرستي خويش را با بيماري آنها آميخته ايد [ و ايمان خالص خويش ر با نفاق آنها مخلوط ساخته ايد ] و باطلشان را در حق خود راه داده ايد [6] آنها اساس گناهانند و همدم نافرمانيها ابليس آنان را مرکبهاي راهوار گمراهي قرار داده و سپاهي که بوسيله آنها بر مردم غلبه يابد انتخاب کرده [7] و آنها را به عنوان سخنگوي خود براي دزديدن عقلهايتان داخل شدن در چشمها و دميدن در گوشهايتان برگزيده است . [9] و به اين ترتيب شما را هدف تيرهاي خويش و پايمال شدگان زير گامها و دستاويز خود قرار داده است . [10] از گذشتگان عبرت گيريد [11] از آنچه با ملتهاي متکبر پيشين از عذاب و کيفرها و عقوبتها رسيده است عبرت گيريد [12] و از قبرهاي آنها و محل خوابيدنشان در زير خاک پند پذيريد [13] و به خداوند در مورد آثار بدي که تکبر در قلبها باقي مي گذارد پناه بريد همان گونه که از حوادث سخت و مشکلات زندگي به او پناهنده مي شويد [14] اگر خداوند تکبر ورزيدن را به کسي اجازه مي داد حتما در مرحله نخست آن را مخصوص پيامبران و اولياء خود مي ساخت [15] اما خداوند تکبر و خود برتر بيني را براي همه آنها منفور شمرده است [16] و تواضع و فروتني را بر ايشان پسنديده آنها گونه ها را بر زمين مي گذاردند و صورتها را بر خاک مي سائيدند [17] و پر و بال خويشتن را براي مؤمنان مي گسترانيدند تا آنجا که مردم بيخبر آنها را ضعيف و ناتوان مي شمردند [1] خداوند آن ها را با گرسنگي آزمايش نمود و به مشقت و ناراحتي مبتلا ساخت [2] با امور خوف ناک امتحان کرد و با سختي ها و مشکلات خالص گردانيد و از بوته آزمايش بيرون آمدند . [3] بنابراين ثروت و اولاد : بود و نبود و يا کم و زياد آن را دليل بر خشنودي و يا خشم خداوند مگيريد که اين خود جهل و ناداني نسبت بموارد آزمايش و امتحان در موا ضع بي نيازي و قدرت است [4] زيرا خداوند سبحان فرموده است : آيا گمان مي کنند مال و فرزنداني که به آن ها مي بخشيم [ به خاطر خشنودي و رضايتي است که از آن ها داريم و ] دليل بر آن است به سرعت نيکي ها را براي آن ها فراهم مي سازيم [ چنين نيست ] بلکه نمي دانند و درک نميکنند [ چه اين که اينها آزمايش است ] [5] زيرا خداوند بندگان متکبر و خودپسند را با اولياء خويش که در چشم آنها ضعيف و ناتوانند ميازمايد . [6] تواضع و فروتني انبياء [7] موس ي بن عمران با برادرش ( ع ) بر فرعون وارد شدند [8] در حالي که لباسهاي پشمين به تن داشتند و در دست هر کدام عصائي بود با او شرط کردند [9] که اگر تسليم فرمان پروردگار شود حکومت و ملکش باقي بماند و عزت و قدرتش دوام يابد . اما او گفت : [10] آيا از اين دو تعجب نمي کنيد ؟ که با من شرط ميکنند بقاء ملک و دوام عزتم بستگي به خواسته آنها داشته باشد در حالي که خودشان فقر و بيچارگي از سر و وضعشان مي بارد [11] [اگر راست مي گويند] چرا دستبندهائي از طلا به آن ها داده نشده است ؟ اين سخن را فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا و جمع آوري آن و تحقير پشم و پوشيدن آن گفت : [12] [ ولي ] اگر خداوند مي خواست بهنگام مبعوث ساختن پيامبرانش درهاي گنجها [13] و معادن طلا و باغهاي خرم و سرسبز را به روي آنان بگشايد مي گشود و اگر مي خواست پرندگان آسمان و حيوانات وحشي زمين را همراه آنان گسيل دارد مي داشت [14] اگر اين کار را مي کرد امتحان از ميان مي رفت پاداش و جزاء بي اثر مي شد 0000 [1] و وعده ها و وعيدهاي الهي بي فائده مي گرديد و براي پذيرندگان اجر و پاداش آزمودگان واجب نمي شد و مؤمنان استحقاق ثواب نيکوکاران را نمي يافتند [2] و اسماء و نامها با معاني خود همراه نبودند [ يعني هيچگاه نميشد به يک مؤمن حقيقتا مؤمن گفت زيرا او به خاطر قدرت و مکنت پيامبران اظهار ايمان مي کرد ] اما خداوند پيامبران خويش را از نظر عزم و اراده قوي [3] و از نظر ظاهر فقير و ضعيف قرار داد [4] ولي توام با قناعتي که قلب ها و چشم ها را پر از بي نيازي مي کرد هر چند فقر و ناداري ظاهري آن ها چشم ها و گوشها را از ناراحتي مملو مي ساخت . [5] اگر پيامبران داراي آن چنان قدرتي بودند که کسي خيال مخالفت با آنان را نمي کرد و توانائي و عزتي داشتند که هرگز مغلوب نمي شدند [6] و سلطنت و شوکتي دارا بودند که همه چشمها به سوي آنان بود و از راههاي دور بار سفر به سوي آنان بسته مي شد اعتبار و ارزش آن ها براي مردم کمتر [7] و متکبران سر تعظيم در برابرشان فرود مي آوردند و اظهار ايمان مي نمودند . اما به خاطر ترسي که بر آن ها چيره مي شد و يا به واسطه ميل و علاقه اي که به ماديات آنها داشتند [8] و در اين صورت در نيت ها خلوص يافت نمي شد و غير از خداوند جنبه هاي ديگري نيز در اعمالشان شرکت داشت . و با انگيزه هاي گوناگون به سراغ نيکي ها مي رفتند . [9] ولي خداوند اراده کرده که : پيروي از پيامبرانش و تصديق کتابهايش [10] و خضوع و فروتني در برابر فرمانش و تسليم محض در اطاعتش اموري ويژه و مخصوص او باشند [11] و چيز ديگري با آنها آميخته نگردد . و هر قدر امتحان و آزمايش بزرگ تر و مشکل تر باشد ثواب و پاداش بزرگتر و بيشتر خواهد بود.[12] کعبه خانه پاک خدا[13] مگر نمي بينيد خداوند انسانها را از زمان آدم تا انسان هاي آخرين اين جهان [14] با سنگهائي که نه زيان مي رسانند و نه نفع مي بخشند نه مي بينند و نه مي شنوند آزمايش نموده [15] اين سنگ ها را خانه محترم خود قرار داده و آن را موجب پايداري و پابرجائي مردم گردانيده است 000 [1] سپس آن را در پر سنگلاخ ترين مکان ها و بي گياه ترين نقاط زمين و کم فاصله ترين دره ها قرار داد . [2] در ميان کوههاي خشن رملهاي فراوان [3] چشمه هاي کم آب و آبادي هاي از هم جدا و پر فاصله که نه شتر و نه اسب و گاو و گوسفند هيچکدام در آن به راحتي زندگي نمي کند [4] و سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد که به آن سو توجه کنند [5] و آن را مرکز تجمع و سرمنزل مقصود و باراندازشان گردانيد [6] تا افراد از اعماق قلب به سرعت از ميان فلات و دشت هاي دور [7] و از درون واديها و دره هاي عميق و جزائر از هم پراکنده ي درياها به آن جا روي آورند [8] تا به هنگام سعي شانه ها را حرکت دهند و لااله الاالله گويان اطراف خانه طواف کنند و با موهاي آشفته و بدن هاي پر گرد و غبار به سرعت حرکت کنند [9] لباسهائي که نشانه شخصيت ها است کنار انداخته [10] و با اصلاح نکردن موها قيافه خود را تغيير دهند . اين آزموني بزرگ [11] امتحاني شديد و آزمايش آشکار و پاکسازي و خالص گردانيدني مؤثر است که خداوند آنرا سبب رحمت و رسيدن ببهشتش قرار داده است . [12] اگر خداوند خانه محترمش [13] و محلهاي انجام وظائف حج را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاي هموار و پر درخت و پر ثمر [14] مناطقي آباد و داراي خانه و کاخهاي بسيار و آبادي هاي به هم پيوسته در ميان گندم زارها [15] و باغهاي خرم و پر گل و گياه در ميان بستان هاي زيبا و پر طراوت و پر آب [16] در وسط باغستان بهجت زا و جاده هاي آباد قرار مي داد به همان نسبت که آزمايش و امتحان ساده تر بود پاداش و جزاء نيز کمتر بود . [17] و اگر پي و بنيان خانه کعبه و سنگ هائي که در بناي آن بکار رفته [18] از زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنائي بود 000 [1] شک و ترديد ديرتر در سينه هاي [ ظاهربينان ] رخنه مي کرد و کوشش ابليس بر قلبها کمتر اثر ميگذاشت [2] و وسوسه هاي پنهاني از مردم منتفي ميگشت . اما خداوند بندگانش را با انواع شدائد مي آزمايد [3] و با انواع مشکلات دعوت به عبادت مي کند و به اقسام گرفتاريها مبتلا مي نمايد [4] تا تکبر را از قلبهايشان خارج سازد و خضوع و آرامش را در آنها جايگزين نمايد . [5] بابهاي فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد و وسائل عفو خويش را به آساني در اختيارشان قرار دهد [6] از ستمگري برحذر باشيد [7] زنهار زنهار شما را به خدا از تعجيل عقوبت و کيفر سرکشي و ستم برحذر باشيد و از سرانجام وخيم ظلم و سوء عاقبت تکبر و خودپسندي [8] که کمين گاه بزرگ ابليس و مرکز کيد و نيرنگ اوست بهراسيد [9] کيد و نيرنگي که با قلب هاي مردان همچون زهرهاي کشنده مي آميزد و هرگز از تاثير فرونمي ماند . [10] و کسي از هلاکتش جان به در نمي برد . هيچکس : نه عالم و دانشمند به خاطر علم و دانشش و نه فقير به خاطر لباس کهنه اش . [11] و خداوند به خاطر حفظ بندگانش از اين امور يعني ظلم و ستم و کيد شيطان با نماز زکات و مجاهده در گرفتن روزه واجب آنان را حراست فرموده است [12] تا اعضاء و جوارحشان آرام و چشمهايشان خاشع [13] و غرائز و تمايلات سرکششان خوار و ذليل و قلب هاي آنها خاضع گردد و تکبر از آنها رخت بربندد [14] به علاوه سائيدن پيشاني که بهترين جاهاي صورت است به خاک موجب تواضع [15] و گذاردن اعضاي پر ارزش بدن بر زمين دليل کوچکي و چسبيدن شکم به پشت [ در اثر روزه ] مايه فروتني است [16] و پرداخت زکاه موجب صرف ثمرات زمين و غير آنها به نيازمندان و مستمندان ميشود [ همه اينها حراست و حفظ بندگان را از کيدهاي شيطان و ساير ناهنجاريها بهمراه دارد ] . [1] به آثار اين افعال [ نماز و روزه و زکات و سجده ] بنگريد که چگونه شاخه هاي درخت تفاخر را درهم ميشکنند [2] و از جوانه زدن کبر و خودپسندي جلوگيري مي کنند . من در اعمال و کردار جهانيان نظر افکندم هيچکس را نيافتم که درباره چيزي تعصب به خرج دهد [3] جز اينکه علتي داشته که حقيقت را بر جاهلان مشتبه ساخته [4] و يا در عقل و انديشه سفيهان نفوذ نموده . جز شما که تعصب درباره چيزي مي ورزيد که نه سببي دارد و نه علتي [5] اما ابليس در برابر آدم ( ع ) به خاطر اصل و اساس خود تعصب ورزيد و آفرينش آدم را مورد طعن قرار داد و گفت : من از آتشم و تو از خاک [6] تعصب ثروت [7] و اما ثروتمندان عياش ملت ها تعصبشان به واسطه زر و زيور و دارائي آن ها است [8] چنانکه خود ميگفتند : ثروت و فرزندان ما از همه بيشتر است و هرگز مجازات نمي شويم [9] و اگر قرار است تعصبي در کار باشد بايد به خاطر اخلاق پسنديده افعال نيک [10] و کارهاي خوب باشد همان افعال و اموري که افراد با شخصيت و شجاعان خاندان عرب و سران قبائل در آنها بر يکديگر برتري مي جستند . [11] يعني اخلاق پسنديده انديشه هاي بزرگ [12] مقامهاي بلند و آثار ستوده [ در اينها تعصب بخرج دهيد ] [13] تعصب هاي شما براي خصلت هاي ارزشمند حفظ حقوق همسايگان وفا به پيمانها [14] اطاعت کردن نيکي ها سرپيچي از تکبر جود و بخشش داشتن خودداري از ستم [15] وحشت از قتل نفس انصاف درباره مردم فرو خوردن خشم 000 [1] و دوري و اجتناب از فساد در زمين باشد . بنابراين از کيفرهائي که در اثر کردار بد و کارهاي ناپسند بر امت هاي پيشين واقع شده برحذر باشيد [2] و حالات آنها را در خوبي ها و سختي ها همواره به ياد آريد . نکند شما مانند آنان باشيد : [3] پس آنگاه که در تفاوت حال آنان به هنگامي که در خوبي بودند و زماني که در شر و بدي قرار داشتند انديشه نموديد به سراغ کارهائي رويد که موجب عزت و اقتدار آنان شد [4] دشمنان را از آنان دور نموده عافيت و سلامت به آن ها روي آورد [5] نعمت را در اختيارشان قرار داد و کرامت و شخصيت باعث پيوند اجتماعي آنان شد يعني از تفرقه و پراکندگي اجتناب ورزيدند [6] و بر الفت و همگامي همت گماشتند و يکديگر را به آن توصيه و تحريص نمودند . [7] از هر کاري که ستون فقرات آن ها را در هم شکست و قدرتشان را سست کرد اجتناب ورزيد [8] يعني از کينه هاي دروني بخل و حسادت و پشت کردن بهم و ايجاد فتور و سستي بين جامعه سخت دوري گزينيد . [9] در شرح حال مؤمنان پيشين تدبر کنيد که چگونه در حال آزمايش و امتحان بودند [10] آيا بيش از همه مشکلات بر دوش آنان نبود ؟ و آيا بيش از همه مردم در شدت و زحمت نبودند ؟ [11] و آيا از همه جهانيان در تنگناي بيشتري قرار نداشتند ؟ فرعونها آنان را برده خويش ساخته بودند و همواره در بدترين شکنجه ها قرار داشتند [12] تلخيهاي روزگار را به آنها چشاندند و اين همچنان با ذلت هلاکت و مقهوريت ادامه داشت . [13] نه راهي داشتند که از اين وضع سر باز زنند و نه طريقي براي دفاع از خود مي يافتند [14] تا آنگاه که خداوند جديت و استقامت و صبر در برابر ناملايمات بخاطر محبتش و تحمل ناراحتي ها از خوف و خشيتش را در آنها يافت [15] در اين موقع از درون حلقه هاي تنگ بلا راه نجاتي برايشان گشود و ذلت را به عزت و ترس را به امنيت تبديل کرد [16] يعني آنها را حاکم زمامدار و پيشوا گردانيد . آن قدر کرامت واحترام از ناحيه خداوند به آنان رسيد 000 که حتي خيال آن را هم در سر نمي پروراندند . [1] بنگريد آنها چگونه بودند هنگامي که جمعيتهاشان متحد خواسته ها متفق [2] قلبها و انديشه ها معتدل دستها پشتيبان هم شمشيرها ياري کننده يکديگر [3] ديدها نافذ و عزمها و مقصودهاشان همه يکي بود آيا مالک و سرپرست اقطار زمين نگرديدند ؟ [4] و آيا زمامدار و رئيس همه جهانيان نشدند ؟ از آنطرف پايان کار آنان را نيز نگاه کنيد : [5] آن هنگام که پراگندگي در ميان آنها واقع شد الفتشان به تشتت گرائيد اهداف و دلها اختلاف پيدا کرد [6] به گروههاي متعددي تقسيم شدند و در عين پراکندگي با هم به نبرد پرداختند [ در اين هنگام بود ] که خدا لباس کرامت و عزت از تنشان بيرون کرد [7] و وسعت نعمت را از آنان سلب نمود تنها آنچه از آنها باقي مانده سرگذشت آنان است که در بين شما به گونه درس عبرتي براي آنها که بخواهند عبرت گيرند ديده مي شود . [8] از امتها عبرت گيريد [9] از حال فرزندان اسماعيل فرزندان اسحاق و فرزندان يعقوب عبرت گيريد [10] چقدر حالات [ ملتها ] با هم مشابه و صفات و افعالشان شبيه به يگديگر است [11] در حالت تشتت و تفرق آنها دقت کنيد زماني که کسراها و قيصرها مالک آنها بودند [12] سرانجام آنها را از سرزمينهاي آباد از کناره هاي دجله و فرات [13] و از محيطهاي سرسبز و خرم گرفتند و به جاهاي کم گياه و بي آب و علف محل وزش بادها [14] و مکانهائي که زندگي در آنها مشکل و سخت است تبعيد ساختند آنها را در آنجا مسکين بيچاره و همنشين شتر ساختند [ شغلشان سارباني و خوراکشان تنها شير شتر و لباس و وسائل زندگيشان از پشم آن تهيه مي شد ] [15] آنان را ذليل ترين امتها از نظر محل سکونت و در بي حاصلترين سرزمينها مسکن دادند . نه کسي داشتند تا آنها را دعوت به حق کند و به او پناهنده شوند [1] و نه سايه الفت و اتحادي که به عزت و شوکتش تکيه نمايند . اوضاع آنها متشتت [2] قدرتها پراکنده و جمعيت انبوهشان متفرق بود در بلائي شديد [3] و در ميان جهالتي متراکم فرورفته بودند دختران را زنده به گور بتها را مورد پرستش قرار مي دادند [4] و قطع رحم و غارتهاي پي در پي در ميان آنان رواج داشت . [5] نعمت وجود پيامبر اسلام ( ص ) [6] اما به نعمتهاي بزرگي که خداوند به هنگام بعثت پيامبر اسلام به آنان ارزاني داشت بنگريد [7] که اطاعت آنان را با آئين خود پيوند داد و با دعوتش آنها را متحد ساخت [ بنگريد ] چگونه نعمت پر و بال کرامت خود را بر آنها گسترد [8] و نهرهاي مواهب خود را به سوي آنان جاري نمود و آئين حق با تمام برکاتش آنها را در برگرفت [9] در ميان نعمتها غرق گشتند و در دل يک زندگاني خرم شادمان شدند [10] امور آنان در سايه قدرت کامل استوار گرديد و در سايه عزتي پيروز قرار گرفتند [11] و حکومتي ثابت و پايدار نصيبشان گرديد پس آنان حاکم و زمامدار جهانيان شدند [12] و سلاطين روي زمين گشتند و مالک و فرمانفرماي کساني شدند که قبلا بر آنها حکومت مي کردند [13] و قوانين و احکام را درباره کساني به اجراء گذاردند که قبلا درباره خودشان اجراء مي نمودند [14] کسي قدرت در هم شکستن نيروي آنان را نداشت و احدي خيال مبارزه با آنان را در سر نمي پروراند. [15] توبيخ عصيانگران [16] هان به هوش باشيد که دست از ريسمان اطاعت بر گرفته ايد [17] و با تجديد رسوم جاهليت دژ محکم الهي را در هم شکسته ايد خداوند بر اين امت منت گذارده 000 [1] و پيوند الفت و اتحاد را بين آنان ايجاد نموده است . که در سايه آن زندگي کنند [2] و به کنف حمايت آن پناهنده شوند اين نعمتي است که احدي نمي تواند بهائي برايش تعيين کند [3] زيرا از هر بهائي گرانقدرتر و از هر چيز پر ارزشي با ارزشتر است [4] آگاه باشيد که پس از هجرت همچون اعراب باديه نشين شده ايد و بعد از اخوت و برادري و اتحاد و الفت به احزاب مختلف تقسيم گشته ايد [5] از اسلام به نام آن اکتفا کرده ايد و از ايمان جز تصور و ترسيمي از آن چيزي نمي شناسيد . [6] مي گوئيد النار و لاالعار آتش دوزخ آري اما ننگ نه گويا مي خواهيد [ با اين شعارتان ] با هتک حريم الهي [7] و نقض پيماني که خداوند آن را مرز قانون خويش در زمين و موجب امنيت مخلوقش قرار داده اسلام را وارونه سازيد . [8] شما اگر به جز اسلام پناهي بگزينيد کافران با شما سخت نبرد خواهند کرد [9] و در اين مو قع [ که به اسلام تکيه نکرده ايد ] نه جبرئيل نه ميکائيل نه مهاجر و نه انصار وجود دارد که شما را ياري کنند [ زيرا اينان در پرتو اسلام به کمک شما برمي خيزند ] [10] و راهي جز زد و خورد با شمشير نخواهيد داشت تا اينکه خداوند بين شما حکم نمايد . [11] مثلهاي [ قرآن ] در مورد عذاب و کيفرهاي خداوند و سرگذشت کساني که مورد خشم او قرار گرفتند در اختيار شما است . [12] بنابراين در رفع تهديدهاي الهي به خاطر جهالت يا سستي در برابر خشم او و يا اطمينان به عدم فرو فرستادن عذابش کندي مورزيد . [13] خداوند مردم قرون پيشين را از رحمت خود دور نساخت جز بخاطر اينکه امر به معروف و نهي از منکر را ترک کردند [14] خداوند افراد سفيه را بخاطر گناه و افراد عاقل و دانا را بخاطر ترک نهي از منکر از رحمت خود به دور داشت . [15] به هوش باشيد شما قيد و بند اسلام را قطع حدود آن را معطل و احکام آن را به دست نابودي سپرده ايد [16] بدانيد خداوند مرا به نبرد با سرکشان ، پيمان شکنان و کساني که فساد را بر روي زمين براه مي اندازند فرمان داده است . [1] اما ناکثين [ پيمان شکنان ] من با آنها نبرد کردم اما قاسطين [ متجاوزان ] با آنها جهاد نمودم [2] و اما مارقين [ خارج شوندگان از دين ] آنان را بر خاک مذلت نشاندم و اما شيطان ردهه [ ذوالثديه رئيس خوارج ] با صاعقه اي [3] که قلبش را به طپش در آورد و سينه اش را به لرزه انداخت کارش را تمام ساختم تنها تعداد محدودي از ستمگران و سرکشان باقي مانده اند [4] که اگر خداوند مرا باقي بگذارد با حمله ديگري نابودشان خواهم کرد و دولت و حکومت حق را بجاي آنها برقرار خواهيم کرد [5] جز افراد قليلي که در اطراف بلاد پراکنده شده و از دسترس من خارج باشند . [6] وحي [7] من در دوران نوجواني بزرگان و شجاعان عرب را بخاک افکندم و شاخه هاي بلند درخت قبيله ربيعه و مضر را در هم شکستم [8] شما بخوبي موقعيت مرا از نظر خويشاوندي و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول خدا مي دانيد [9] او مرا در دامن خويش پرورش داد : من کودک بودم او [ همچون فرزندش ] در آغوش خويش مي فشرد [10] و در استراحتگاه مخصوص خويش جاي مي داد بدنش را به بدنم مي چسبانيد و بوي پاکيزه او را استشمام مي کردم [11] غذا را مي جويد و در دهانم مي گذاشت . هرگز دروغي در گفتارم نيافت و اشتباهي در کردارم پيدا ننمود . [12] از همان زمان که رسولخدا صلي الله عليه و آله و سلم را از شير باز گرفتند خداوند [13] بزرگترين فرشته از فرشتگان خويش را مامور ساخت تا شب و روز وي را به راههاي بزرگواري و درستي و اخلاق نيک سوق دهد . [14] من همچون سايه اي به دنبال آنحضرت حرکت مي کردم و او هر روز نکته تازه اي از اخلاق نيک را براي من آشکار مي ساخت [15] و مرا فرمان مي داد که به او اقتدا کنم وي مدتي از سال مجاور کوه حراء مي شد [16] تنها من او را مشاهده مي کردم و کسي جز من او را نمي ديد . در آن روز غير از خانه رسولخدا صلي الله عليه و آله و سلم خانه اي که اسلام در آن راه يافته باشد وجود نداشت [1] تنها خانه آن حضرت بود که او و خديجه و من نفر سوم آنها اسلام را پذيرفته بوديم [2] من نور وحي و رسالت را مي ديدم و نسيم نبوت را استشمام مي کردم . [3] من به هنگام نزول وحي بر محمد ( ص ) صداي ناله شيطان را شنيدم [4] از رسول خدا ( ص ) پرسيدم : اين ناله چيست ؟ فرمود : اين شيطان است که از پرستش خويش مايوس گرديده .[5] تو آنچه را که من مي شنوم مي شنوي و آنچه را که من مي بينم مي بيني تنها فرق ميان من و تو اين است که تو پيامبر نيستي [6] بلکه وزير مني و بر طريق و جاده خير قرار دادي من همراه او بودم [7] هنگامي که سران قريش نزد وي آمدند گفتند : [8] اي محمد ( ص ) تو ادعاي بزرگي کرده اي ادعائي که هيچکدام از پدران و خاندانت چنين ادعائي نکرده اند [9] ما از تو يک معجزه مي خواهيم اگر پاسخ مثبت دهي و آن را به انجام برساني مي دانيم که تو نبي و پيامبر هستي [10] و اگر انجام ندهي بر ما روشن مي شود که ساحر و دروغگوئي پيامبر ( ص ) پرسيد : [11] خواسته شما چيست ؟ گفتند : اين درخت را صدا بزني که از ريشه بر آمده جلو آيد و پيش رويت بايستد [12] فرمود : خداوند بر همه چيز توانا است [13] اگر خداوند اين عمل را انجام دهد آيا ايمان مي آوريد ؟ و به حق گواهي مي دهيد ؟ گفتند [14] بلي فرمود به زودي آنچه را مي خواهيد به شما ارائه خواهم داد و مي دانم که شما به سوي خير و نيکي باز نخواهيد گشت [15] و در ميان شما کسي قرار دارد که در درون چاه [ بدر ] افکنده خواهد شد و نيز کسي است که [ نبرد ] احزاب را به راه خواهد انداخت [16] سپس صدا زد : اي درخت [17] اگر به خدا و روز واپسين ايمان داري و مي داني که من پيامبر خدا هستم [18] از ريشه از زمين بيرون آي و نزد من آي و به فرمان خداوند پيش روي من بايست سوگند به کسي که او را به حق مبعوث ساخت درخت با ريشه هاش از زمين کنده شد [1] پيش آمد و به شدت صدا مي کرد و همچون پرندگان به هنگامي که بال مي زنند و صدائي از به هم خوردن شاخه هايش در هوا پراکنده مي شد [2] تا آنکه پيش آمد و در جلوي رسولخدا ( ص ) ايستاد و شاخه هايش همچون بالهاي پرندگان به هم خورد [3] بعضي شاخه بلند خود را بر روي پيامبر ( ص ) و بعضي از آنها را بر دوش من افکند [4] و من در جانب راست آن حضرت بودم . [5] اما قريش هنگامي که اين وضع را مشاهده کردند از روي کبر و غرور گفتند به درخت فرمان ده نصفش پيشتر آيد و نصف ديگرش در جاي خود باقي بماند [6] پيامبر ( ص ) فرمان داد : نيمه اي از آن با وضعي شگفت آور و صدائي شديد به پيامبر نزديک شد [7] آنچنانکه نزديک بود به آنحضرت بپيچد باز از روي کفر و سرکشي گفتند : [8] فرمان ده اين نصف باز گردد و به نصف ديگر ملحق شود و به صورت نخستين در آيد [9] پيامبر ( ص ) دستور فرمود : و درخت چنين کرد من گفتم : لااله الاالله [10] اي پيامبر ( ص ) من نخستين کسي هستم که به تو ايمان دارم و نخستين فردي هستم که اقرار مي کنم : [11] درخت با فرمان خدا براي تصديق نبوت و اجلال و بزرگداشت برنامه و دعوتت آنچه را خواستي انجام داد [12] اما آنها همه گفتند : نه او ساحري است دروغگو که سحري شگفت آور دارد و در سحر خويش سخت با مهارت است [13] آيا پيامبريت را کسي جز اين [ منظورشان من بودم ] تصديق مي کند ؟ [ اما ] من از کساني هستم که در راه خدا از هيچ ملامتي نمي ترسند [14] از کساني که سيمايشان سيماي صديقان و سخنانشان . سخنان نيکان است . شب زنده دارانند و روشني بخش روز [15] به دامن قرآن تمسک جسته اند و سنتهاي خدا و رسولش را احياء مي کنند [16] نه تکبر مي ورزند و نه علو و برتري پيشه مي سازند نه خيانت مي کنند و نه فساد به راه مي اندازند [17] دلها و قلبهاشان در بهشت و بدن و پيکرهاشان در انجام وظيفه و عمل خطبه شماره 193 و من خطبه له عليه السلام [1] يصف فيها المتقين روي ان صاحبا لاميرالمؤمنين عليه السلام يقال له همام کان رجلا عابدا ، فقال له : يا امير المؤمنين ، صف لي المتقين حتي کاني انظر اليهم فتثاقل عليه السلام عن جوابه ثم قال : يا همام ، اتق الله و احسن : ف [[ ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون ] ] فلم يعقنع همام بهذا القول حتي عزم عليه ، فحمد الله و اثني عليه ، و صلي علي النبي صلي الله عليه و آله ثم قال عليه السلام : [2] اما بعد ، فان الله سبحانه و تعالي خلق الخلق حين خلقهم [3] غنيا عن طاعتهم ، آمنا من معصيتهم ، لانه لا تضره معصيه من عصاه ، [4] و لا تنفعه طاعه من اطاعه فقسم بينهم معايشهم ، و وضعهم من الدنيا مواضعهم [5] فالمتقون فيها هم اهل الفضائل منطقهم الصواب ، [6] و ملبسهم الاقتصاد ، و مشيهم التواضع غضوا ابصارهم عما حرم الله عليهم ، [7] و وقفوا اسماعهم علي العلم النافع لهم [8] نزلت انفسهم منهم في البلاء کالتي نزلت في الرخاء [9] و لولا الاجل الذي کتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم في اجسادهم طرفه عين ، شوقا الي الثواب ، و خوفا من العقاب [10] عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم ، فهم والجنه کمن قد رآها ، [11] فهم فيها منعمون ، وهم و النار کمن قد رآها ، فهم فيها معذبون [12] قلوبهم محزونه ، و شرورهم مامونه ، و اجسادهم نحيفه ، و حاجاتهم خفيفه ، [1] و انفسهم عفيفه صبروا اياما قصيره اعقبتهم راحه طويله [2] تجاره مربحه يسرها لهم ربهم ارادتهم الدنيا فلم يريدوها ، [3] و اسرتهم ففدوا انفسهم منها اما الليل فصافون اقدامهم ، [4] تالين لاجزاء القرآن يرتلونها ترتيلا يحزنون به انفسهم و يستثيرون به دواء دائهم [5] فاذا مروا بايه فيها تشويق رکنوا اليها طمعا [6] و تطلعت نفوسهم اليها شوقا وظنوا انها نصب اعينهم . [7] و اذا مروا بايه فيها تخويف اصغوا اليها مسامع قلوبهم ، [8] و ظنوا ان زفير جهنم وشهيقها في اصول آذانهم ، [9] فهم حانون علي اوساطهم ، مفترشون لجباههم و اکفهم و رکبهم ، و اطراف اقدامهم ، [10] يطلبون الي الله تعالي في فکاک رقابهم [11] و اما النهار فحلماء علماء ، ابرار اتقياء قد براهم الخوف بري القداح [12] ينظر اليهم الناظر فيحسبهم مرضي ، و ما بالقوم من مرض ، [13] و يقول : لقد خولطوا [14] و لقد خالطهم امر عظيم لا يرضون من اعمالهم القليل ، [15] و لا يستکثرون الکثير فهم لانفسهم متهمون ، و من اعمالهم مشفقون [16] اذا زکي احد منهم خاف مما يقال له ، فيقول : [17] انا اعلم بنفسي من غيري ، و ربي اعلم بي مني بنفسي [1] اللهم لا تؤاخذني بما يقولون ، واجعلني افضل مما يظنون ، واغفر لي ما لا يعلمون [2] فمن علامه احدهم انک تري له قوه في دين ، و حزما في لين ، [3] و ايمانا في يقين ، و حرصا في علم ، و علما في حلم ، وقصدا في غني ، [4] و خشوعا في عباده ، و تجملا في فاقه ، و صبرا في شده ، [5] و طلبا في حلال ، و نشاطا في هدي ، و تحرجا عن طمع [6] يعمل الاعمال الصالحه و هو علي وجل يمسي و همه الشکر ، و يصبح و همه الذکر [7] يبيت حذرا و يصبح فرحا ، حذرا لما حذر من الغفله ، [8] و فرحا بما اصاب من الفضل و الرحمه [9] ان استصعبت عليه نفسه فيما تکره لم يعطها سؤلها فيما تحب [10] قره عينه فيما لا يزول ، و زهادته فيما لا يبقي ، يمزج الحلم بالعلم ، والقول بالعمل [11] تراه قريبا امله ، قليلا زلله ، خاشعا قلبه ، قانعه نفسه ، [12] منزورا اکله ، سهلا امره ، حريزا دينه ، ميته شهوته ، مکظوما غيظه [13] الخير منه مامول ، والشر منه مامون ان کان في الغافلين کتب في الذاکرين ، [14] و ان کان في الذاکرين لم يکتب من الغافلين ، [15] يعفو عمن ظلمه ، و يعطي من حرمه ، و يصل من قطعه ، [16] بعيدا فحشه ، لينا قوله ، غائبا منکره ، حاضرا معروفه ، [ نهج البلاغه م 20 ] [1] مقبلا خيره ، مدبرا شره في الزلازل وقور ، و في المکاره صبور ، [2] و في الرخاء شکور لا يحيف علي من يبغض ، و لا ياثم فيمن يحب [3] يعترف بالحق قبل ان يشهد عليه ، لا يضيع ما استحفظ ، [4] و لا ينسي ما ذکر ، و لا ينابز بالالقاب ، و لا يضار بالجار ، [5] و لا يشمت بالمصائب ، و لا يدخل في الباطل ، و لا يخرج من الحق [6] ان صمت لم يغمه صمته ، و ان ضحک لم يعل صوته ، [7] و ان بغي عليه صبر حتي يکون الله هو الذي ينتقم له نفسه منه في عناء ، [8] و الناس منه في راحه اتعب نفسه لاخرته ، و اراح الناس من نفسه [9] بعده عمن تباعد عنه زهد و نزاهه و دنوه ممن دنا منه لين و رحمه [10] ليس تباعده بکبر و عظمه ، ولا دنوه بمکر و خديعه [11] قال : فصعق همام صعقه کانت نفسه فيها [12] فقال امير المؤمنين عليه السلام : اما والله لقد کنت اخافها عليه [13] ثم قال : اهکذا تصنع المواعظ البالغه باهلها ? [14] فقال له قائل : فما بالک يا امير المؤمنين ? [15] فقال عيله السلام : و يحک ، ان لکل اجل وقتا لا يعدوه و سببا لا يتجاوزه [16] فمهلا لا تعد لمثلها ، فانما نفث الشيطان علي لسانک ترجمه [1] از خطبه هاي امام ( ع ) که در آن صفات و روحيات و اعمال پرهيزکاران را به وضوح شرح مي دهد . نقل شده : يکي از اصحاب امير مؤمنان ( ع ) به نام همام که مردي عابد و پرهيزکار بود به آنحضرت عرض کرد : اي امير مؤمنان پرهيزکاران را برايم آن چنان توصيف کن که گويا آنان را با چشم مي نگرم اما امام ( ع ) در پاسخش درنک فرمود: آن گاه فرمود : اي همام از خدا بترس و نيکي کن که خداوند با کساني است که تقوا پيشه کنند و با کسانيکه نيکوکارند ولي همام باين مقدار قانع نشد [ و در اين باره اصرار ورزيد ] تا اينکه امام تصميم گرفت صفات متقين را مشروحا برايش بازگو کند . پس از آن خداي را ستايش و ثنا نمود و بر پيامبرش درود فرستاد . سپس فرمود : [2] اما بعد خداوند سبحان مخلوق را آفريد [3] در حاليکه از اطاعتشان بي نياز و از معصيت آنان ايمن بود زيرا نه نافرماني گناهکاران به او زيان مي رساند [4] و نه اطاعت مطيعان به او نفعي مي بخشد . روزي و معيشت آنان را بينشان تقسيم کرد و هر کدام را در دنيا به جاي خويش قرار داد [5] اما پرهيز کاران در دنيا داراي اين صفات برجسته اند : گفتارشان راست [6] پوشش آنان ميانه روي و راه رفتنشان تواضع و فروتني است . چشمان خويش را از آن چه خداوند بر آنها تحريم نموده پوشيده اند [7] و گوش هاي خود را وقف شنيدن علم و دانش سودمند ساخته اند . [8] در بلا و آسايش حالشان يکسان است [ و تحولات آنها را دگرگون نميسازد ] [9] و اگر نبود اجل و سرآمد معيني که خداوند براي آن ها مقرر داشت . روحهاي آنان حتي يک چشم بر هم زدن از شوق پاداش و از ترس کيفر در جسمشان قرار نمي گرفت [10] خالق و آفريدگار در روح و جانشان بزرگ جلوه کرده [ بهمين جهت ] غير خداوند در نظرشان کوچک است . آنها به کسي مي مانند که بهشت را با چشم ديده [11] و در آن متنعم است و همچون کسي هستند که آتش دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذب است [12] قلب هاشان پر از اندوه و [ انسان ها ] از شرشان در امان بدن هاشان لاغر و نيازمندي هايشان اندک 000 [1] و ارواحشان عفيف و پاک است براي مدتي کوتاه در اين جهان صبر و استقامت ورزيدند و راحتي بس طولاني بدست آوردند [2] تجارتي است پر سود که پروردگارشان برايشان فراهم ساخته دنيا [ با جلوه گريهايش ] خواست آنها را بفريبد ولي آنها فريبش را نخوردند و آنرا نخواستند [3] دنيا [ با لذاتش ] آنها را اسير خود سازد ولي آنها با فداکاري خويشتن را آزاد ساختند . [ پرهيزکاران ] در شب همواره بر پا ايستاده اند [4] قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت مي کنند با آن جان خويش را محزون مي سازند و داروي درد خود را از آن مي گيرند [5] هر گاه به آيه اي برسند که در آن تشويق باشد با علاقه فراوان به آن روي آورند [6] و روح و جانشان با شوق بسيار در آن خيره شود و آن را همواره نصب العين خود مي سازند [7] و هر گاه به آيه اي برخورد کنند که در آن بيم باشد . گوشهاي دل خويشتن را براي شنيدن آن باز مي کنند [8] و صداي ناله و به هم خوردن زبانه هاي آتش با آن وضع مهيبش در درون گوششان طنين انداز است [9] آنها در پيشگاه خدا به رکوع مي روند و جبين و دست و پا به هنگام سجده بر خاک مي سايند [10] و از او آزادي خويش را از آتش جهنم درخواست ميکنند . [11] و اما در روز دانشمنداني بردبار و نيکوکاراني با تقوا هستند ترس و خوف بدنهاي آنها را همچون چوبه تيري لاغر ساخته [12] چنانکه ناطران آنها را بيمار مي پندارند اما هيچ بيماري در وجودشان نيست [13] بيخبران مي پندارند آنها ديوانه اند [14] در حالي که انديشه هاي بس بزرگ آنان را به اين وضع در آورده . از اعمال اندک خويش خشنود نيستند [15] و اعمال فراوان خود را زياد نمي بينند آنان خويش را متهم مي سازند و از کردار خود خوفناکند . [16] هر گاه يکي از آنها ستوده شوند از آن چه درباره اش گفته شده در هراس مي افتد و ميگويد : [17] من از ديگران نسبت بخود آگاه ترم و پروردگارم به اعمالم از من آگاه تر است 000 [مي گويد] [1] بار پروردگارا ما را در مورد گناهاني که به ما نسبت مي دهند مؤاخذه مفرما و نسبت به نيکي هائي که درباره ما گمان مي برند ما را از آن برتر قرارده و گناهاني را که نميدانند بيامرز [2] از نشانه هاي آنان اين است : در دين نيرومند نرمخو و دورانديش [3] با ايماني مملو از يقين حريص در کس ب دانش و داراي علم توام با حلم ميانه رو در حال غنا [4] در عبادت خاشع در عين تهيدستي آراسته در شدائد بردبار [5] طالب حلال در راه هدايت با نشاط از طمع دور [6] اعمال نيک را انجام مي دهد اما باز هم ترسان است روز را شام ميسازد و همش سپاسگزاري است شب را به روز مي آورد و تمام فکرش ياد خدا است [7] مي خوابد اما ترسان است و برميخيزد شادمان است ترس او از غفلت [8] و شادماني او به خاطر فضل و رحمتي است که به او رسيده . [9] هرگاه نفس او در انجام وظائفي که خوش ندارد سرکشي کند او هم از آنچه دوست دارد محرومش مي سازد . [10] روشني چشمش در چيزي است که زوال در آن راه ندارد و بي علاقه گي و زهدش در چيزي است که باقي نمي ماند علم و حلم را به هم آميخته و گفتار را با کردار هم آهنگ ساخته [11] آرزويش را نزديک مي بيني لغزش ش را کم قلبش را خاشع نفسش را قانع [12] خوراکش را اندک امورش را آسان دينش را محفوخ شهوتش را مرده و خشمش را فروخورده است [13] همگان به خيرش اميدوار و از شرش در امانند اگر در ميان غافلان باشد جزو ذاکران محسوب مي گردد [14] و اگر در ميان ذاکران باشد جزو غافلان محسوب نمي شود . [15] ستمکار [ پشيمان ] را مي بخشد و به آنکه محرومش ساخته عطا مي کند با آنکس که پيوندش را قطع کرده مي پيوندد [16] از گفتار زشت و ناسزا بر کنار است گفته هايش نرم بديهايش پنهان و نيکيهايش آشکار است . [1] نيکي هايش رو کرده و شرش رخ برتافته است . در شدائد و مشکلات خونسرد و آرام در برابر ناگواريها شکيبا و بردبار [2] و در موقع نعمت و راحتي سپاسگزار است نسبت به کسي که دشمني دارد ظلم نمي کند و به خاطر دوستي با کسي مرتکب گناه نمي شود [3] پيش از آنکه شاهد و گواهي بر ضدش اقامه شود خود به حق اعتراف مي کند آنچه را به او سپرده اند ضايع نمي کند [4] و آنچه را به او تذکر داده اند به فراموشي نمي سپارد مردم را با نامهاي زشت نمي خواند به همسايه ها زيان نمي رساند [5] مصيبت زده را شماتت نمي کند در محيط باطل وارد نمي گردد و از دائره حق بيرون نمي رود [6] اگر سکوت کند سکوتش وي را مغموم نمي سازد و اگر بخندد صدايش به قهقهه بلند نمي شود [7] و اگر به او ستمي [ از دوستان ] شود صبر مي کند تا خدا انتقام وي را بگيرد . خود را در سختي قرار مي دهد [8] اما مردم از دستش در آسايشند خود را بخاطر آخرت به زحمت مي اندازد و مردم را در راحتي قرار مي دهد [9] کناره گيري او از کساني که دوري مي کند از روي زهد و به خاطر پاک ماندن است و معاشرتش باآنان که نزديکي دارد توام با مهرباني و نرمش است [10] دورکشي اش از روي تکبر و خودبرتربيني نيست و نزديکيش بخاطر مکر و خدعه نخواهد بود . [11] راوي مي گويد : هنگامي که سخن به اينجا رسيد ناگهان همام ناله اي از جان برکشيد که روحش همراه آن از کالبدش خارج شد . [12] اميرمؤمنان ( ع ) فرمود : آه من از اين پيشامد مي ترسيدم . [13] سپس فرمود : مواعظ و پند و اندرزهاي رسا به آنان که اهل موعظه اند چنين مي کند [14] کسي عرض کرد : پس شما چطور اي اميرمؤمنان ؟ [ يعني توصيف پرهيزکاران با همام چنين کرد پس خود شما چطور ؟ ] [15] امام ( ع ) فرمود : واي بر تو هر اجلي وقت معيني دارد که از آن نمي گذرد و سبب مشخصي که از آن تجاوز نمي کند [16] آرام باش ديگر چنين سخن مگوي اين حرفي بود که شيطان بر زبانت نهاد خطبه شماره 194 و من خطبه له عليه السلام [1] يصف فيها المنافقين [2] نحمده علي ما وفق له من الطاعه ، و ذاد عنه من المعصيه ، [3] و نساله لمنته تماما ، و بحبله اعتصاما و نشهد ان محمدا عبده و رسوله ، [4] خاض الي رضوان الله کل غمره ، و تجرع فيه کل غصه [5] و قد تلون له الادنون و تالب عليه الاقصون ، [6] و خلعت اليه العرب اعنتها ، و ضربت الي محاربته بطون رواحلها ، [7] حتي انزلت بساحته عدواتها ، من ابعد الدار ، و اسحق المزار [8] اوصيکم ، عباد الله ، بتقوي الله ، و احذرکم اهل النفاق ، [9] فانهم الضالون المضلون ، و الزالون المزلون ، يتلونون الوانا ، [10] و يفتنون افتنانا ، و يعمدونکم بکل عماد و يرصدونکم بکل مرصاد [11] قلوبهم دويه ، و صفاحهم نقيه [12] يمشون الخفاء ، و يدبون الضراء وصفهم دواء ، [13] و قولهم شفاء ، و فعلهم الداء العياء حسده الرخاء ، [14] و مؤکدو البلاء ، و مقنطو الرجاء لهم بکل طريق صريع ، [15] و الي کل قلب شفيع ، و لکل شجو دموع يتقارضون الثناء ، [16] و يتراقبون الجزاء : ان سالوا الحفوا ، و ان عذلوا کشفوا ، [1] و ان حکموا اسرفوا قد اعدوا لکل حق باطلا ، و لکل قائم مائلا ، [2] و لکل حي قاتلا ، و لکل باب مفتاحا ، و لکل ليل مصباحا [3] يتوصلون الي الطمع بالياس ليقيموا به اسواقهم ، و ينفقوا به اعلاقهم [4] يقولون فيشبهون و يصفون فيموهون . قد هونوا الطريق ، [5] و اضلعوا المضيق ، فهم لمه الشيطان ، و حمه النيران : [6] [[ اولئک حزب الشيطان ، الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون ] ] ترجمه [1] از خطبه هاي امام عليه السلام که درباره صفات منافقان ايراد فرموده .[2] خداوند را بر توفيقي که بر اطاعتش داده و حمايتي که در جلوگيري از نافرمانيش کرده ستايش مي کنيم [3] و از او مي خواهيم که نعمتش را کامل و دست ما را به ريسمان محکمش متصل سازد و گواهي مي دهيم که محمد صلي الله عليه و آله و سلم بنده و فرستاده اوست [4] هم او که در راه رضاي حق در هرگونه شدت و ناراحتي فرورفت و جام مشکلات و سختيها را نوشيد [5] در حالي که بستگان و نزديکانش متلون و ناپايدار و بيگانگان در دشمنيش مصمم بودند [6] اعراب براي نبرد با او زمام مرکبها را رها ساخته با تازيانه به پهلوي آنها مي زدند [7] تا اينکه از دورترين نقطه و پرفاصله ترين خانه دشمني خويش را در برابرش قرار دادند . [8] اي بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزکاري سفارش مي کنم و از منافقان بر حذر مي دارم [9] زيرا آنها گمراه و گمراه کننده اند . خطاکار و خطااندازند به رنگهاي گوناگون بيرون مي آيند [10] و به قيافه ها و زبانهاي متعدد خودنمائي مي کنند از هر وسيله اي براي فريفتن و در هم شکستن شما استفاده مي کنند و در کمينگاهي به کمين شما مي نشينند [11] بدباطن و خوش ظاهرند [12] و در نهان براي فريب مردم گام برمي دارند . از بيراهه ها حرکت مي کنند [13] و گفتارشان به ظاهر شفابخش اما کردارشان دردي است درمان ناپذير بر رفاه و آسايش مردم حسد مي ورزند [14] و [ اگر بر کسي ] بلائي وارد شود خوشحالند و اميدواران را مايوس مي کنند آنها در هر راهي کشته اي دارند [15] و در هر دلي راهي و در هر مصيبتي اشک ساختگي مي ريزند . مدح و تمجيد را به يکديگر قرض مي دهند [16] و انتظار پاداش و جزا مي کشند اگر چيزي بخواهند اصرار مي ورزند و اگر ملامت کنند پرده دري مي نمايند . [1] و اگر سرپرستي به عهده شان گذارده شود از حد تجاوز مي کنند در برابر هر حقي باطلي در برابر هر دليلي قطعي شبهه اي [2] براي هر زنده اي قاتلي براي هر دري کليدي و براي هر شبي چراغي تهيه کرده اند [3] با اظهار ياس و بي رغبتي مي خواهند به مطامع خويش برسند تا بازار خود را گرم سازند و کالاي خويش را به فروش برسانند [4] سخن مي گويند ولي باطل خود را شبيه حق جلوه مي دهند . توصيف مي کنند ولي با آراستن ظاهر راه فريب پيش مي گيرند راه ورود به خواسته خود را آسان [5] و طريق خروج از دام خويش را تنگ و پر پيچ و خم جلوه مي دهند آنها دار و دسته شيطانند و شراره هاي آتش دوزخ [6] [ خداوند مي فرمايد ] آنان حزب شيطانند و بدانيد حزب شيطان در زيانند خطبه شماره 195 و من خطبه له عليه السلام [7] يحمد الله و يثني علي نبيه و يعظ حمد الله [8] الحمد لله الذي اظهر من آثار سلطانه ، و جلال کبريائه ، ما حير مقل العقول من عجائب قدرته ، [9] و ردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان کنه صفته [10] الشهادتان [11] و اشهد ان لا اله الا الله ، و شهاده ايمان و ايقان ، و اخلاص و اذعان [12] و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ، و ارسله و اعلام الهدي دارسه ،[13] و مناهج الدين طامسه ، فصدع بالحق ، و نصح للخلق ، [1] و هدي الي الرشد ، و امر بالقصد ، صلي الله عليه و آله و سلم [2] العظه [3] واعلموا ، عباد الله ، انه لم يخلقکم عبثا ، و لم يرسلکم هملا ، [4] علم مبلغ نعمه عليکم ، و احصي احسانه اليکم ، فاستفتحوه ، واستنجحوه ، [5] واطلبوا اليه واستمنحوه ، فما قطعکم عنه حجاب ، [6] و لا اغلق عنکم دونه باب ، و انه لبکل مکان ، و في کل حين واوان ، [7] و مع کل انس و جان ، لا يثلمه العطاء ، و لا ينقصه الحباء ، [8] و لا يستنفده سائل ، و لا يستقصيه نائل ، و لا يلويه شخص عن شخص ، [9] و لا يلهيه صوت عن صوت ، و لا تحجزه هبه عن سلب ، [10] و لا يشغله غضب عن رحمه ، ولا تولهه رحمه عن عقاب ،[11] و لا يجنه البطون عن الظهور ، و لا يقطعه الظهور عن البطون [12] قرب فناي ، و علا فدنا ، و ظهر فبطن ، و بطن فعلن ، [13] و دان و لم يدن لم يذرا الخلق باحتيال ، و لا استعان بهم لکلال [14] اوصيکم ، عباد الله ، بتقوي الله ، فانها الزمام والقوام ، [15] فتمسکوا بوثائقها ، واعتصموا بحقائقها ، تؤل بکم الي اکنان الدعه [16] و اوطان السعه ، و معاقل الحرز و منازل العز ، [1] في [[ يوم تشخص فيه الابصار ] ] و تظلم له الاقطار ، تعطل فيه صروم العشار [2] و ينفخ في الصور ، فتزهق کل مهجه ، و تبکم کل لهجه ، [3] و تذل الشم الشوامخ ، و الصم الرواسخ ، [4] فيصير صلدها سرابا رقرقا ، و معهدها قاعا سملقا ، [5] فلا شفيع يشفع ، و لا حميم ينفع ، و لا معذره تدفع ترجمه [7] از خطبه هاي امام عليه السلام که در آن پس از ستايش خدا و ثنا برپيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مردم را اندرز مي دهد .ستايش خدا [8] ستايش خداوندي را است که از آثار قدرت و جلال کبريائيش آنقدر آشکار ساخته که چشم از عجائب قدرتش در حيرت فرورفته [9] و انديشه هاي بلند انسانها را از ساختن کنه صفاتش بازداشته است .[10] شهادتين [11] از روي ايمان و يقين و اخلاص و اعتقاد گواهي مي دهم که معبودي جز خداوند يکتا نيست [12] و نيز شهادت مي دهم که محمد ص بنده و فرستاده او است . وي را هنگامي فرستاد که نشانه هاي هدايت به کهنگي گرائيده [13] و جاده هاي دين محو و نابود شده بود او حق را آشکار ساخت و مردم را نصيحت نمود .[1] و آنها را به سوي کمال هدايت کرد و فرمان ميانه روي و عدالت داد درود بر او و خاندانش باد .[2] پند و اندرز [3] اي بندگان خدا آگاه باشيد خداوند شما را بيهوده نيافريده و مهمل و بدون سرپرست نگذاشته [4] از مقدار و اندازه نعمتش بر شما آگاه و احسان و نيکي خود را بر شما احصاء فرموده است بنابراين از او درخواست پيروزي بر دشمن و رستگاري کنيد [5] دست نياز را به سوي او دراز و عطا و بخشش را تنها از او بخواهيد قطعا ميان شما و او حجابي نيست [6] و دري بين او و شما بسته نشده است . او در همه جا در هر لحظه و هر ساعت [7] و با هر کس هست . عطا و بخشش از قدرت و دارائيش نمي کاهد [8] و سائلان نعمتش را تمام نمي کنند و عطاشدگان از خزائنش کم نمي کنند توجه به يک شخص وي را از ديگري غافل نمي سازد [9] و شنيدن صدائي او را از شنيدن صداي ديگري بازنمي دارد عطا و بخشش وي به کسي مانع از سلب نعمت از ديگري نمي شود [10] غضبش او را از رحمت بازنمي دارد و رحمتش او را از کيفر و عذاب غافل نمي سازد [11] پنهان بودنش [ از چشمها ] مانع از آشکاربودنش [ در پيشگاه عقل به خاطر آثارش ] نيست و ظاهربودنش [ در نزد خرد ] وي را از پنهان بودن [ از چشمها ] جدا نمي سازد [12] نزديک است و در عين حال دور ،بلندمرتبه است و در همين حال نزديک ،آشکار است و پنهان ، پنهان است و آشکار[13] از همه حساب مي کشد و کسي از او حساب نتواند خواست . موجودات را با [ نياز ] به فکر و انديشه نيافريده و از آنان به خاطر خستگي و تعب کمک نخواسته است . [14] اي بندگان خدا شما را به تقوا سفارش مي کنم که زمام عبادات و قوام زندگي پر سعادت به تقوا است [15] پس به وسيله هاي مطمئن متمسک شويد و به تقواي حقيقي چنگ زنيد که شما را به سرمنزل آرامش [16] و منزلگاههاي پر وسعت و قلعه هاي محکم و سراهاي عزت مي رساند 000 [1] [ اين مراحل سعادت را روزي به انسان مي بخشد که ] چشمها در آن روز خيره مي شود و از حرکت بازمي ايستد همه جا در نظر انسان تاريک و گله هاي شتر [ بهترين ثروت عرب ] و مال و اموال فراموش مي گردند [2] در صور دميده مي شود قلبهااز کار مي افتند زبانها بند مي آيد [3] کوههاي بلند و سنگهاي محکم به هم خورده آنچنان که قسمتهاي سخت و محکم [4] در هم ريخته نرم مي شوند جاي آنها چنان صاف و هموار مي گردد که گويا کوهي وجود نداشته است [5] [ در آنروز ] نه شفيعي است که شفاعت کند و نه دوستي که سودي بخشد و نه عذر موجهي که کيفر را برطرف سازد خطبه شماره 196 و من خطبه له عليه السلام بعثه النبي [6] بعثه حين لا علم قائم ، و لا منار ساطع ، و لا منهج واضح [7] العظه بالزهد [8] اوصيکم ، عباد الله ، بتقوي الله ، و احذرکم الدنيا ، فانها دار شخوص ، [9] و محله تنغيض ، ساکنها ظاعن ، و قاطنها بائن ،[10] تميد باهلها ميدان السفينه تقصفها العواصف في لجج البحار ، [11] فمنهم الغرق الوبق ، و منهم الناجي علي بطون الامواج ، [12] تحفزه الرياح باذيالها ، و تحمله علي اهوالها ، [13] فما غرق منها فليس بمستدرک ، و ما نجا فالي مهلک [1] عباد الله ، الان فاعلموا ، و الالسن مطلقه ، والابدان صحيحه ، [2] والاعضاء لدنه ، والمنقلب فسيح ، والمجال عريض ، [3] قبل ارهاق الفوت و حلول الموت فحققوا عليکم نزوله ، و لا تنتظروا قدومه ترجمه [6] از خطبه هاي امام عليه السلام است . بعثت پيامبر ( ص ) هنگامي پيامبر ( ص ) را مبعوث ساخت که نه نشانه اي [ از دين ] بر پا و نه چراغ هدايتي روشن و نه طريق حقي آشکار بود [7] موعظه به زهد [8] اي بندگان خدا شما را به تقوا توصيه مي کنم و از دنيا بر حذر مي دارم زيرا دنيا سراي ناپايدار [9] و جايگاه سختي و مشقت است ساکنانش مسافر و مقيمانش مجبور به جدائي از آن هستند .[10] دنيا همچون کشتي است که در دل درياها بادهاي تند و شديد آن را مضطرب مي سازد اهل خود را هميشه در اضطراب و ناراحتي قرار مي دهد ،[11] [سرنشينان آن ] بعضي غرق شده و هلاک گرديده اند و برخي در ميان امواج در حال نجاتند ،[12] بادها آنها را از اين سو به آن سو مي برند و در جاهاي هولناک قرار مي دهند . [13] اما آنها که هلاک شده اند بازيافتنشان ممکن نيست و آنان که نجات يافته اند نيز در شرف هلاکند . [1] اي بندگان خدا از هم اکنون به هوش باشيد هنوز زبانها آزاد بدنها سالم [2] اعضاء و جوارح آماده محل رفت و آمد وسيع و مجال بسيار است [3] [ به هوش باشيد ] پيش ازآنکه فرصت از دست برود و مرگ فرارسد آمدن مرگ را مسلم و تحقق يافته شماريد نه آنکه منتظر آن باشيد [ که در عمل سستي و تاخير کنيد ] خطبه شماره 197 و من کلام له عليه السلام [4] ينبه فيه علي فضيلته لقبول قوله و امره و نهيه [5] و لقد علم المستحفظون من اصحاب محمد صلي الله عليه و آله [6] اني لم ارد علي الله و لا علي رسوله ساعه قط و لقد واسيته بنفسي [7] في المواطن التي تنکص فيها الابطال ، و تتاخر فيها الاقدام ، نجده اکرمني الله بها [8] و لقد قبض رسول الله صلي الله عليه و آله و ان راسه لعلي صدري [9] و لقد سالت نفسه في کفي ، فامررتها علي وجهي و لقد وليت غسله صلي الله عليه و آله [10] والملائکه اعواني ، فضجت الدار والافنيه : [11] ملا يهبط ، و ملا يعرج ، و ما فارقت سمعي هينمه منهم ، [12] يصلون عليه حتي واريناه في ضريحه [13] فمن ذا احق به مني حيا وميتا ? فانفذوا علي بصائرکم ،[1] ولتصدق نياتکم في جهاد عدوکم فوالذي لا اله الا هو اني لعلي جاده الحق ، [2] و انهم لعلي مزله الباطل اقول ما تسمعون ، و استغفر الله لي ولکم ترجمه [4] از سخنان امام ( ع ) که درآن موقعيت خويش و لزوم اطاعت فرمانش راتاکيد مي کند [5] اصحاب و ياران محمد ( ص ) که حافظان و نگهداران اسرار او هستند به خوبي مي دانند [6] که من حتي يک لحظه به معارضه با [ احکام و دستورات ] خدا و پيامبر برنخاسته ام بلکه با در کف گذاشتن جان خود [7] در صحنه هاي نبردي که شجاعان قدمهايشان مي لرزيد و پشت کرده فرار مي کردند با حضرتش مواسات کردم و اين شجاعتي است که خداوند مرا به آن اکرام فرموده است .[8] رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم در حالي که سرش برسينه ام قرار داشت قبض روح گرديد [9] و جانش در دستم جريان پيدا کرد آنرا به چهره کشيدم . من متصدي غسل آن حضرت بودم [10] و فرشتگان مرا ياري مي کردند [ گوئي ] در و ديوار خانه اش به ضجه در آمده بودند .[11] گروهي [ از فرشتگان ] به زمين مي آمدند و گروهي به آسمان مي رفتند گوش من از صداي آهسته آنان [12] که بر آن حضرت نماز مي خواندند خالي نمي شد تا آنگاه که او را در ضريح خود بخاک سپرديم . [13] بنابراين چه کسي به آن حضرت به هنگام حيات و مرگ از من سزاوارتر است ؟ با بينش خويش بسوي جهاد سرعت کنيد 000 [1] بايد نيت شما در صحنه جهاد عملتان را تصديق کند سوگند به آن کسي که جز او آفريدگار و معبودي نيست من در جاده حق قرار دارم [2] و آنها [ مخالفان ] در لغزش گاه باطل مي گويم آن چه را که مي شنويد و براي خود و شما از خداوند درخواست مغفرت و آمرزش مي کنم خطبه شماره 198 و من خطبه له عليه السلام [3] ينبه علي احاطه علم الله بالجزئيات ، ثم يحث علي التقوي ،و يبين فضل الاسلام و القرآن [4] يعلم عجيج الوحوش في الفلوات ، و معاصي العباد في الخلوات ، [5] والاختلاف النينان في البحار الغامرات ، و تلاطم الماء بالرياح العاصفات [6] و اشهد ان محمدا نجيب الله ، و سفير وحيه ، و رسول رحمته [7] الوصيه بالتقوي [8] اما بعد ، فاني اوصيکم بتقوي الله الذي ابتداء خلقکم ، و اليه يکون معادکم ، [9] و به نجاح طلبتکم ، و اليه منتهي رغبتکم ، و نحوه قصد سبيلکم [10] و اليه مرامي مفزعکم فان تقوي الله دواء داء قلوبکم ، [11] و بصر عمي افئدتکم ، و شفاء مرض اجسادکم ، و صلاح فساد صدورکم ، [12] وطهور دنس انفسکم ، و جلاء عشا بصارکم ، [1] و امن فزع جاشکم ، و ضياء سواد ظلمتکم فاجعلوا طاعه الله شعارا دون دثارکم ، [2] و دخيلا دون شعارکم ، و لطيفا بين اضلاعکم ، [3] و اميرا فوق امورکم ، و منهلا لحين ورودکم ، [4] و شفيعا لدرک طلبتکم ، و جنه ليوم فزعکم ، و مصابيح لبطون قبورکم ، [5] و سکنا لطول وحشتکم ، و نفسا لکرب مواطنکم [6] فان طاعه الله حرز من متالف مکتنفه ، و مخاوف متوقعه ، واوار نيران موقده [7] فمن اخذ بالتقوي عزبت عنه الشدائد بعد دنوها ، [8] واحلولت له الامور بعد مرارتها ، وانفرجت عنه الامواج بعد تراکمها ، [9] و اسهلت له الصعاب بعد انصابها و هطلت عليه الکرامه بعد قحوطها ، [10] و تحدبت عليه الرحمه بعد نفورها ، و تفجرت عليه النعم بعد نضوبها ، [11] و وبلت عليه البرکه بعد ارذاذها [12] فاتقواالله الذي نفعکم بموعظه ، و وعظکم برسالته ، وامتن عليکم بنعمته [13] فعبدوا انفسکم لعبادته ، واخرجوا اليه من حق طاعته [14] فضل الاسلام [15] ثم ان هذا الاسلام دين الله الذي اصطفاه لنفسه ، واصطنعه علي عينه ، [16] و اصفاه خيره خلقه ، و اقام دعائمه علي محبته اذل الاديان بعزته [1] و وضع الملل برفعه ، و اهان اعداءه بکرامته ، و خذل محاديه بنصره ، [2] و هدم ارکان الضلاله برکنه و سقي من عطش من حياضه ، [3] و اتاق الحياض بمواتحه ثم جعله لا انفصام لعروته ، [4] و لا فک لحلقته ، و لا انهدام لاساسه ، و لا زوال لدعائمه ، [5] و لا انقلاع لشجرته ، و لا انقطاع لمدته ، و لا عفاء لشرائعه ، [6] و لا جذ لفروعه ، و لا ضنک لطرقه ، و لا وعوثه لسهولته ، [7] و لا سواد لوضحه ، و لا عوج لانتصابه ، و لا عصل في عوده ، [8] و لا وعث لفجه ، و لا انطفاء لمصابيحه ، و لا مراره لحلاوته [9] فهو دعائم اساخ في الحق اسناخها ، [10] و ثبت لها آساسها ، و ينابيع غزرت عيونها و مصابيح شبت نيرانها ، [11] و منار اقتدي بها سفارها ، و اعلام قصد بها فجاجها ، [12] و مناهل روي بها ورادها جعل الله فيه منتهي رضوانه ، و ذروه دعائمه ، و سنام طاعته ، [13] فهو عند الله وثيق الارکان ، رفيع البنيان ، منير البرهان ، مضي ء النيران ، عزيز السلطان ، مشرف المنار معوذ المثار [14] فشرفوه واتبعوه ، و ادوا اليه حقه ، وضعوه مواضعه [15] الرسول الاعظم [16] ثم ان الله سبحانه بعث محمدا صلي الله عليه و آله بالحق [1] حين دنا من الدنيا الانقطاع ، و اقبل من الاخره الاطلاع ، [2] و اظلمت بهجتها بعد اشراق ، و قامت باهلها علي ساق ، و خشن منها مهاد ، [3] و ازف منها قياد ، في انقطاع من مدتها ، واقتراب من اشراطها ، [4] و تصرم من اهلها ، وانفصام من حلقتها ، [5] وانتشار من سببها ، وعفاء من اعلامها ، و تکشف من عوراتها ، و قصر من طولها [6] جعله الله بلاغا لرسالته ، و کرامه لامته ، و ربيعا لاهل زمانه ، [7] و رفعه لاعوانه ، و شرفا لانصاره [8] القرآن الکريم [9] ثم انزل عليه الکتاب نورا لا تطفا مصابيحه ، و سراجا لا يخبو توقده ، [10] و بحرا لا يدرک قعره ، و منهاجا لا يضل نهجه ،[11] و شعاعا لا يظلم ضوؤه ، و فرقانا لا يخمد برهانه ، [12] و تبيانا لا تهدم ارکانه ، و شفاء لا تخشي اسقامه ، وعزا لا تهزم انصاره ، [13] و حقا لا تخذل اعوانه فهو معدن الايمان و بحبوحته ، [14] و ينابيع العلم و بحوره ، و رياض العدل و غدرانه ، و اثافي الاسلام و بنيانه ، [15] و اوديه الحق و غيطانه و بحر لا ينزفه المستنزفون ، [16] و عيون لا ينضبها الماتحون ، و مناهل لا يغيضها الواردون ، [1] و منازل لا يضل نهجها المسافرون ، و اعلام لا يعمي عنها السائرون ، [2] و آکام لا يجوز عنها القاصدون [3] جعله الله ريا لعطش العلماء ، و ربيعا لقلوب الفقهاء ، و محاج لطرق الصلحاء ، [4] و دواء ليس بعده داء ، و نورا ليس معه ظلمه ، [5] و حبلا وثيقا عروته ، و معقلا منيعا ذروته ، و عزا لمن تولاه ، و سلما لمن دخله ، [6] و هدي لمن ائتم به و عذرا لمن انتحله ، و برهانا لمن تکلم به ، [7] و شاهدا لمن خاصم به ، و فلجا لمن حاج به ، [8] و حاملا لمن حمله ، و مطيه لمن اعمله ، و آيه لمن توسم ، و جنه لمن استلام ، [9] و علما لمن وعي ، و حديثا لمن روي ، و حکما لمن قضي ترجمه [3] از خطبه هاي امام ( ع ) که در مورد احاطه علم خداوند به تمام جزئيات و تشويق به تقوا و برتري اسلام و قرآن ايراد فرموده است . [4] [ خداوند ] از صداي نعره حيوانات وحشي در کوهها و بيابانها گناه و معصيت بندگان در خلوت گاهها [5] آمد و شد و حرکات ماهيان در اقيانوس هاي ژرف و تلاطم امواج آب در اثر وزش تندبادها [ از همه اينها ] آگاه است .[6] و گواهي مي دهم که محمد ( ص ) برگزيده خدا سفير وحي و رسول رحمت او است [7] توصيه به پرهيزکاري [8] اما بعد من شما را به ترس از خدائي توصيه مي کنم که آفرينشتان را آغاز کرده و به سوي او بازگشت مي کنيد . [9] خدائي که خواسته هاي شما را برمي آورد،آخرين نقطه اميد و ميل شما اوست ،راه راست و معتدل شما به او ختم مي شود [10] و به هنگام ترس و فزع تنها پناهگاهتان او مي باشد . تقوا و ترس از خدا،داروي بيماريهاي قلوب ، [11] بينائي دلها، شفاي آلام جسماني ،صلاح و مرهم زخمهاي جانها،[12] پاکيزه کننده آلودگي ارواح ، جلاي نابينائي چشمها،000 [1] امنيت در برابر ناآراميها و اضطراب ها و روشنائي تيرگيهاي شما است . بنابراين اطاعت خداوند را جامه زيرين قرار دهيد نه روئين [2] بلکه آن را داخل بدن و زير پوست نه جامه زيرين بلکه بالاتر از آن ، آن را با اعضاء و جوارح و قلب خويش بياميزيد . [3] اطاعت او را امير و فرمانده امور خود راه ورود به آب گاه [ زندگي ] [4] شفيع براي رسيدن به خواسته ها سپر براي روز اضطراب چراغ قبرها [5] آرامش براي وحشت هاي طولاني و راه گشايش براي لحظات سخت و مشکل زندگي خود قرار دهيد [6] زيرا اطاعت خداوند وسيله نگهدارنده اي است از حوادث هلاک کننده و از وحشتگاههائي که انتظار آنرا داريد و از حرارت آتشهاي برافروخته شده . [7] آنکس که دست به دامن تقوا زند شدائد و سختي ها از وي دور گردند [8] تلخيها شيرين امواج ناراحتيهاي متراکم از هم گشوده [9] مشکلات پي در پي و خسته کننده آسان مجد و عظمت و بزرگواريهاي از دست رفته همچون باران دانه درشت بر او فروبارند [10] رحمت قطع شده خداوند به او عطف توجه کند نعمتها پس از فرونشستن به جوشش آيند [11] و برکات کم شده ، به فراواني بر او ببارند. [12] بنابراين از خداوندي بترسيد که با پند و اندرزش به شما سود بخشيده به وسيله رسالتش شما را اندرز داده و با نعمتش بر شما منت گذارده [13] خويشتن را براي پرستش او خاضع سازيد و با انجام وظائف حق اطاعتش را به جا آوريد .[14] فضيلت اسلام [15] سپس [آگاه باشيد] اسلام آئيني است که خداوند براي خويشتن انتخاب فرموده و آن را با ديد علم خويش آماده ساخته [ و سخت به آن اهتمام ورزيده است ] [16] و بهترين مخلوقش را [ يعني محمد ص ] براي تبليغ آن برگزيده است پايه هاي آنرا بر محبت خويش قرار داده و اديان و مذاهب 000 را با عزت و قدرت اسلام ضعيف نمود [1] مذاهب ديگر را با اعتلاي آن پائين قرار داد و با احترام و نفوذ آن دشمنانش را خوار گردانيد و با نصرت و ياري آن مخالفان سرسختش را مخذول کرد [2] و با نيرومندساختنش ارکان ضلالت را در هم کوبيد و تشنگان را از چشمه زلال آن سيراب ساخت [3] و آبگاهش را پر آب کرد . [ خداوند ] اسلام را طوري قرار داده که هرگز پيوندهايش شکسته نشود [4] حلقه هايش گسسته نگردد اساس و ريشه اش ويراني نپذيرد در پايه هايش زوال راه نيابد [5] درخت وجودش برکنده نشود مدتش پايان نگيرد قوانينش غبار کهنگي به خود راه ندهد [6] شاخه هايش قطع نگردد ضيق و تنگي در راههايش يافت نشود سهولت آن موجب دشواري نگردد [7] تيرگي در روشنائيش به چشم نخورد و در طريق مستقيمش کژي راه نيابد ستونش پيچيدگي نبيند [8] و در جاده هاي وسيع آن لغزندگي نباشد در چراغش خاموشي و در شيرينيش تلخي پيدا نشود . [9] بنابراين آئين اسلام ستوني است که خداوند آن را در اعماق حق استوار ساخته [10] اساس و پي آن را ثابت قرار داده و چشمه اي است که آب آن فوران مي کند چراغي است که شعله هاي آن برافروخته شده [11] منار هدايتي است که مسافران راه حق با آن رهبري مي شوند پرچمي است که براي راهنمائي پويندگان [ راه خدا ] نصب گرديده [12] و آبگاهي است که واردان آن سيراب مي شوند . خداوند منتهاي خشنودي خود بزرگترين ستونهايش [ يعني عبادات ] و قله بلند اطاعتش [ يعني جهاد] را در آن قرار داده است . [13] اسلام در پيشگاه خداوند داراي ارکاني مطمئن بنائي بلند دليلي درخشنده شعله اي روشني بخش برهاني نيرومند و مناره اي بلندپايه است که ستيز و معارضه با آن امکان پذير نيست [14] پس آن را گرامي داريد از آن تبعيت کنيد حق آن را ادا نمائيد و آن را در جايگاه مناسب و شايسته خود قرار دهيد و آن چنانکه هست آنرا بپذيريد [15] پيامبر اعظم ( ص ) [16] خداوند محمد صلي الله عليه و آله و سلم را هنگامي به حق مبعوث ساخت که 000 [1] دنيا به پايان يافتن نزديک شده نشانه هاي آخرت روي آورگرديده [2] رونق آن پس از روشنائي به ظلمت گرائيده و اهل خويش را از ناراحتي سر پا نگهداشته بود بسترش ناهموار [3] و آماده زوال و نابودي بود مدتش پايان مي گرفت و علامتهاي زوالش نزديک مي شد [4] اهلش در حال نابودي حلقه زندگي در آن شکسته [5] اسبابش از هم گسيخته پرچم هايش کهنه و پوسيده پرده هايش دريده و عمر طولاني آن به کوتاهي گرائيده بود . [6] [ در اين هنگام ] خداوند وي را ابلاغ کننده رسالتش افتخارآفرين براي امتش باران بهاري براي تشنگان اهل زمانش [7] سربلندي براي پيروانش و مايه شرف براي ياران و انصارش قرار داد .[8] قرآن کريم [9] سپس کتاب آسماني يعني قرآن را بر او نازل فرمود: نوري که خاموشي ندارد، چراغي که افروختگي آن زوال نپذيرد،[10] دريائي که اعماقش را درک نتوان نمود، راهي که گمراهي در آن وجود ندارد،[11] شعاعي که روشني آن تيرگي نگيرد، فرقان و جداکننده حق از باطلي که درخشش دليلش به خاموشي نگرايد،[12] بنياني که ارکان آن منهدم نگردد، بهبودي بخشي که با وجود آن ، بيماريها وحشت نياورد، قدرتي که ياورانش شکست ندارند[13] و حقي که مددکارانش خذلان نبينند. قرآن معدن ايمان است و مرکز آن ،[14] چشمه هاي دانش است و درياهاي آن ، منابع عدالت است و غديرهاي آن ، پايه هاي اسلام است و بنيان آن ،[15] نهرهاي زلال هاي حق است و سرزمينهاي مطمئن آن ، دريائي ست که بهره گيران تشنه کام ، آبش را تمام نتواند کشيد،[16] و چشمه هائي است که از آن کم نتوانند کرد، محل برداشت آبي است که هرچه از آن برگيرند کم نمي شود،[1] منازلي است که مسافران ، راه آن را گم نمي کنند نشانه هائي است که از چشم سيرکنندگان پنهان نمي ماند[2] و کوهساري است که [ديده رهگذران را به خود متوجه ساخته ] از آن نمي گذرند. [3] خداوند اين قرآن را فرونشاننده عطش دانشمندان ، باران بهاري براي قلب درک کنندگان ، و جاده وسيع براي صالحان قرار داده است .[4] قرآن داروئي است که پس از آن بيماري باقي نمي ماند، نوري است که بعداز آن ظلمتي يافت نمي شود، [5] ريسماني است که دستگيره آن مطمئن ، پناهگاهي است که قله بلند آن مانع دشمنان ، نيرو و قدرتي است براي کسي که به آن چنگ زند، محل امني است براي هرکس که به آن وارد شود،[6] راهنمائي است براي آنکه به آن اقتدا کند، انجام وظيفه اي است براي آنکس که مذهب خويش گرداند، برهاني است براي کسي که به گفته هايش استدلال کند،[7] شاهد و گواهي است براي آنکه از آن سخن بگويد، پيروزي و غلبه است براي افرادي که با آن استدلال نمايند،[8] نجات دهنده اي است براي کسي که حامل آن باشد و به آن عمل کند، مرکب راهواري است براي کسي که آن را بکار گيرد، نشانه اي است براي کسي که با آن علامت گذاري کند، سپري است براي آنکس که لباس رزم بپوشد،[9] دانشي است براي کسي که حفظ کند، گفتار پرارزشي است براي آنکه روايت کند و حکم و فرماني است براي کسي که قضاوت و به عهده گيرد خطبه شماره 199 و من کلام له عليه السلام [10] کان يوصي به اصحابه [11] تعاهدوا امر الصلاه ، و حافظوا عليها ، واستکثروا منها ، و تقربوا بها [12] فانها [[ کانت علي المؤمنين کتابا موقوتا ] ] [13] الا تسمعون الي جواب اهل النار حين سئلوا : [[ ما سلککم في سقر ? قالوا : [14] لم نک من المصلين ] ] و انها لتحت الذنوب حت الورق ، و تطلقها اطلاق الربق [15] و شبهها رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بالحمه [1] تکون علي باب الرجل ، فهو يغتسل منها في اليوم والليله خمس مرات ، [2] فما عسي ان يبقي عليه من الدرن ? [3] و قد عرف حقها رجال من المؤمنين الذين لا تشغلهم عنها زينه متاع ، و لا قره عين من ولد و لا مال [4] يقول الله سبحانه : [[ رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذکر الله واقام الصلاه وايتاء الزکاه ] ] . [5] و کان رسول الله [ص ] نصبا بالصلاه بعد التبشير له بالجنه ، [6] لقول الله سبحانه : [[ و امر اهلک بالصلاه واصطبر عليها ] ] ، [7] فکان يامر بها اهله و يصبر عليها نفسه [8] الزکاه [9] ثم ان الزکاه جعلت مع الصلاه قربانا لاهل الاسلام ، فمن اعطاها طيب النفس بها ، [10] فانها تجعل له کفاره ، و من النارحجازا و وقايه [11] فلا يتبعنها احد نفسه ، و لا يکثرون عليها لهفه ، [12] فان من اعطاها غير طيب النفس بها ، يرجو بها ما هو افضل منها ، فهو جاهل بالسنه ، [13] مغبون الاجر ، ضال العمل ، طويل الندم [14] الامانه [15] ثم اداء المانه ، فقد خاب من ليس من اهلها انها عرضت علي السماوات المبنيه ، [16] والارضين المدحوه ، والجبال ذات الطول المنصوبه [1] فلا اطول ولااعرض ، و لا اعلي و لا اعظم منها [2] و لو امتنع شي ء بطول او عرض او قوه او عز لامتنعن ، ولکن اشفقن من العقوبه ، [3] و عقلن ما جهل من هو اضعف منهن ، و هو الانسان ، [[ انه کان ظلوما جهولا ] ] [4] علم الله تعالي [5] ان الله سبحانه و تعالي لا يخفي عليه ما العباد مقترفون في ليلهم و نهارهم [6] لطف به خبرا ، و احاط به علما [7] اعضاؤکم شهوده ، و جوارحکم جنوده ، و ضمائرکم عيونه ، و خلواتکم عيانه ترجمه [10] از سخنان امام ( ع ) که همواره يارانش را به آن توصيه مي کرد[11] نماز را به پا داريد محافظت آن را بر عهده گيريد زياد به آن توجه کنيد و فراوان نماز بخوانيد و به وسيله آن به خدا تقرب جوئيد [12] زيرا نماز به عنوان فريضه واجب در اوقات مختلف شبانه روز بر مؤمنان مقرر شده است [13] مگر به پاسخ دوزخيان در برابر اين پرسش که چه چيز شما را به دوزخ کشانيده است گوش فرانداده ايد که مي گويند [14] ما از نمازگزاران نبوديم 000 نماز گناهان را همچون برگهاي پائيزي مي ريزد و غل و زنجيرهاي معاصي را از گردنها مي گشايد . [15] پيامبر ( ص ) نماز را به چشمه آب گرمي که [1] بر درب خانه کسي باشد و شبانه روزي پنج بار خود را در آن شتشو دهد تشبيه کرده است [2] که بدون ترديد چرک و آلودگي در بدن چنين کسي باقي نخواهد ماند [3] گروهي از مؤمنان که زينت و متاع اين جهان و چشم روشني آن يعني فرزندان و اموال آنان را به خود مشغول نداشته حق نماز را خوب شناخته اند [4] خداوند سبحان مي گويد : مرداني هستند که تجارت و داد و ستد آنان را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و پرداخت زکات بازنمي دارد [5] رسول خدا ( ص ) بعد از بشارت به بهشت خويش را در مورد نماز به تعب و مشقت انداخته بود [6] زيرا خداوند به او فرموده بود : خانواده خويش را به نماز فرمان ده و در برابر آن شکيبا باش [7] لذا آن حضرت پي در پي اهل بيت خود را به نماز امر مي کرد و خود نيز در انجام آن شکيبائي داشت . [8] زکات [9] [ و بدانيد که ] زکات همراه نماز مايه تقرب مسلمانان به خداوند است بنابراين کسي که زکات را با طيب خاطر عطا کند [10] کفاره [ گناهان ] او محسوب مي شود و مانع و حاجبي از آتش براي او خواهد بود [11] پس نبايد کسي چشم به دنبال آنچه پرداخته بدوزد و در اداي آن براي خويش مشتقت ببيند يا بخاطر آن حسرت خورد [12] زيرا آن کس که بدون طيب نفس براي دريافت مزد بيشتري آن را بپردازد نسبت به سنت پيامبر ( ص ) جاهل است [13] و از اجر و ثواب مغبون و در عمل گمراه و بسيار پشيمان خواهد شد . [14] اداي امانت [15] سپس [وظيفه الهي هر کس ] اداء امانت است چه اينکه آن کس که اهل امانت نباشد هرگز به مقصد نمي رسد [ بدانيد ] امانت بر آسمانهاي بناشده [16] زمينهاي گسترده کوههاي مرتفع که : [1] از آنها طولاني تر عريضتر و بلندتر و عظيمتر پيدا نشود عرضه شد [ ولي آنها قدرت تحمل آن را نيافتند ] [2] و اگر قرار بود چيزي به واسطه طول ، عرض ، قوت و نيروئي که دارد از پذيرفتن امانت امتناع ورزد و تکبر به خرج دهد حتما [ آسمان زمين و کوهها ] بودند ولي اينها [ به خاطر غرور و قدرت خود امتناع نورزيدند بلکه ] از کيفر تحمل و عدم قدرت بر اداي آن وحشت داشتند [3] و آنچه را که موجود ناتوان تري يعني انسان به آن جاهل بود درک کردند قرآن در اين باره مي فرمايد : انسان ستمگر و نادان بود [4] علم خداوند [5] آنچه را که بندگان در شب و روز انجام مي دهند بر خداوند متعال پوشيده نيست [6] به طور دقيق از اعمال آنها آگاه است و با علم بي پايانش به آنها احاطه دارد [7] اعضاي شما گواه او و اندام شما سپاهيان او ضمير و وجدانتان جاسوسان وي و خلوتهاي شما در برابر او آشکار و عيان است خطبه شماره 200 و من کلام له عليه السلام [8] في معاويه [9] و الله ما معاويه بادهي مني ، ولکنه يغدر و يفجر و لولا کراهيه الغدر لکنت من ادهي الناس ، [10[ولکن کل غدره فجره ، و کل فجره کفره [11] [[ و لکل غادر لواء يعرف به يوم القيامه ] ] [12] والله ما استغفل بالمکيده ، و لا استغمز بالشديده ترجمه [8] سخني است که امام ( ع ) درباره معاويه ايراد فرموده [9] من از همه سياستمدارترم سوگند بخدا معاويه از من سياستمدارتر نيست اما او نيرنگ مي زند و مرتکب انواع گناه مي شود اگر نيرنگ ناپسند و ناشايسته نبود من سياستمدارترين مردم بودم [10] ولي هر نيرنگي گناه است و هر گناهي يک نوع کفر است [11] در قيامت هر غدار و مکاري پرچم خاصي دارد که به آن وسيله شناخته مي شود . [12] به خدا سوگند من با کيد و مکر اغفال نمي شوم و در روياروئي با شدايد ناتوان نمي گردم خطبه شماره 201 و من کلام له عليه السلام [1] يعظ بسلوک الطريق الواضح [2] ايها الناس لا تستوحشوا في طريق الهدي لقله اهله ، [3] فان الناس قد اجتمعوا علي مائده شبعها قصير ، وجوعها طويل [4] ايها الناس ، انما يجمع الناس الرضي و السخط [5] و انما عقر ناقه ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لما عموه بالرضي ، [6] فقال سبحانه : [[ فعقروها فاصبحوا نادمين ] ] ، [7] فما کان الا ان خارت ارضهم بالخسفه خوار السکه المحماه في الارض الخواره [8] ايها الناس ، من سلک الطريق الواضح ورد الماء ، و من خالف وقع في التيه ترجمه [1] از سخنان امام ( ع ) که در آن توصيه فرموده راه روشن را انتخاب کنند[2] اي مردم در طريق هدايت از کمي نفرات وحشت نکنيد [3] زيرا مردم در اطراف سفره اي اجتماع کرده اند که مدت سيري آن کوتاه و گرسنگي آن طولاني است . [4] اي مردم رضايت و نارضائي [ بر عملي ] موجب وحدت پاداش و کيفر مردم مي گردد [ يعني عاملان و کساني که راضي به آن عملند در کيفر يا پاداش شريکند ] [5] ناقه ثمود را يک نفر بيشتر پي نکرد اما عذاب و کيفر آن همه قوم ثمود را فراگرفت زيرا همه به عمل او راضي بودند [6] خداوند سبحان مي فرمايد : فعقروها فاصبحوا نادمين : آن را پي کردند ولي [ سرانجام پس از نزول بلا ] پشيمان شدند [7] سرزمين آنان همچون آهن گداخته اي که در زمين نرم فرورود يکباره فريادي برآورد و فروکش کرد [ و به اين طريق کيفر اعمال خلاف خود را ديدند ] [8] اي مردم آن کس که از راه آشکار و جاده واضح برود به آب مي رسد اما آن کس که مخالفت کند و از اين طريق منحرف گردد در حيرت و سرگرداني قرار خواهد گرفت [ و تشنه کام جان مي دهد ] خطبه شماره 202 و من کلام له عليه السلام [9] روي عنه انه قاله عند دفن سيده النساء فاطمه عليها السلام ، کالمناجي به رسول الله صلي الله عليه و سلم عند قبره [10] السلام عليک يا رسول الله عني ، و عن ابنتک النازله في جوارک ، [11] والسريعه اللحاق بک قل ، يا رسول الله ، عن صفيتک صبري ، و رق عنها تجلدي ، [1] الا ان في التاسي لي بعظيم فرقتک ، و فادح مصيبتک ، موضع تعز ، [2] فلقد وسدتک في ملحوده قبرک ، [3] وفاضت بين نحري و صدري نفسک [[فانا لله و انا اليه راجعون ] ] [4] فلقد استرجعت الوديعه ، و اخذت الرهينه اما حزني فسرمد ، و اما ليلي فمسهد ، [5] الي ان يختار الله لي دارک التي انت بها مقيم [6] و ستنبئک ابنتک بتضافر امتک علي هضمها فاحفها السؤال ، [7] واستخبرها الحال ، هذا و لم يطل العهد ، و لم يخل منک الذکر ، [8] و السلام عليکما سلام مودع ، لا قال و لا سئم ، فان انصرف فلا عن ملاله ، [9] و ان اقم فلا عن سوء ظن بما وعد الله الصابرين ترجمه [9] از سخنان امام عليه السلام است روايت شده که : اين سخن را امام ( ع ) در کنار قبر فاطمه عليهاالسلام سيده زنان جهان به هنگام دفن او فرموده و گويا با پيامبر ( ص ) سخن مي گويد [10] اي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از جانب من و دخترت که هم اکنون در جوارت فرودآمده [11] و به سرعت به تو ملحق شده است سلام اي پيامبر از فراق دختر برگزيده و پاکت پيمانه صبرم لبريز شده و طاقتم از دست رفته 000 [1] اما پس از روبروشدن با مرگ و رحلت تو هر مصيبتي به من برسد کوچک است [2] [ فراموش نمي کنم ] با دست خود تو را در ميان قبر قرار دادم [3] و هنگام رحلتت سرت برسينه ام بود که قبض روح شدي فانا لله و انا اليه راجعون : ما از آن خدائيم و به سوي او بازمي گرديم . [4] [ اي پيامبر ] امانتي که به من سپرده بودي هم اکنون بازداده شده و گروگان را بازپس دادم اما اندوهم هميشگي است و شبهايم همراه بيداري [5] تا آندم که خداوند سرمنزل تو را که در آن اقامت گزيده اي برايم انتخاب کند [6] به زودي دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امتت در ستم کردن به وي اجتماع کرده بودند سرگذشت وي را از او بي پرده بپرس [7] و چگونگي را از وي خبر گير وضع اين چنين است در حاليکه هنوز فاصله اي با زمان حيات تو نيفتاده و يادت فراموش نگرديده [8] سلام من به هر دوي شما باد سلام وداع کننده نه سلام کسي که يا خشنود يا خسته دل باشد اگر از خدمت تو بازمي گردم از روي ملالت نيست [9] و اگر در کنار قبرت اقامت گزينم نه به خاطر سوءظني است که به وعده نيک خدا در مورد صابران دارم خطبه شماره 203 و من کلام له عليه السلام [10] في التزهيد من الدنيا و الترغيب في الاخره [11] ايها الناس ، انما الدنيادار مجاز ، والاخره دار قرار ، فخذوا من ممرکم لمقرکم ، [12] و لا تهتکوا استارکم عند من يعلم اسرارکم ، [13] و اخرجوا من الدنيا قلوبکم من قبل ان تخرج منها ابدانکم ، ففيها اختبرتم ، و لغيرها خلقتم [14] ان المرء اذا هلک قال الناس : ما ترک ? [1] و قالت الملائکه : ما قدم ? لله آباؤکم فقدموا بعضا يکن لکم قرضا ، [2] ولا تخلفوا کلا فيکون فرضا عليکم ترجمه [10] از سخنان امام ( ع ) که درباره زهد در دنيا و تشويق به آخرت فرموده است [11] اي مردم دنيا سراي گذر است و آخرت خانه قرار و هميشگي پس از گذرگاه خويش براي سرمنزل قرار خود توشه تهيه کنيد [12] و پرده خويش را در پيش کسي که از اسرارتان آگاه است ندريد . [13] پيش از اينکه بدنتان از جهان خارج گردد قلبتان را از آن خارج سازيد در دنيا آزمايش مي شويد و براي غير از آن آفريده شده ايد . [14] آن دم که کسي بميرد مردم مي گويند : چه باقي گذاشت ؟ 000 [1] ولي فرشتگان مي گويند چه چيز پيش فرستاده ؟ خدا پدرتان را رحمت کند مقداري از ثروت خويش را از پيش بفرستيد تا به عنوان قرض [ در پيشگاه خدا ] برايتان باقي بماند [2] و همه را مگذاريد که فريضه سنگيني برايتان خواهد داشت [ و آن پاسخگوئي روز قيامت است ] خطبه شماره 204 و من کلام له عليه السلام [3] کان کثيرا ما ينادي به اصحابه [4] تجهزوا رحمکم الله فقد نودي فيکم بالرحيل ، و اقلوا العرجه علي الدنيا ، [5] وانقلبوا بصالح ما بحضرتکم من الزاد ، فان امامکم عقبه کوؤدا [6] و منازل مخوفه مهوله ، لابد من الورود عليها ، والوقوف عندها [7] واعلموا ان ملاحظ المنيه نحوکم دانيه ،[8] و کانکم بمخالبها و قد نشبت فيکم ،و قد دهمتکم فيها مفظعات الامور ، و معضلات المحذور [9] فقطعوا علائق الدنيا واستظهروا بزاد التقوي [10] و قد مضي شي ء من هذا الکلام فيما تقدم ، بخلاف هذه الروايه ترجمه [3] از سخنان امام عليه السلام که همواره اصحاب خويش را با آن مخاطب مي ساخته است . [4] خداي شما را رحمت کند آماده حرکت شويد که نداي رحيل و کوچ در ميان شما بلند شده است . علاقه به اقامت در دنيا را کم کنيد [5] و با تهيه زاد و توشه اعمال نيک به سوي آخرت بازگرديد که گردنه هاي سخت و دشوار [6] و سرمنزلهاي خوفناک در پيش داريد و بايد در آنها فرودآئيد و در آنجا توقف کنيد [7] آگاه باشيد که فاصله نگاههاي مرگ به شما کوتاه و نزديک است [8] و گويا مرگ چنگالهايش را در جان شما فروبرده کردارهاي بد مشکلات زندگي و کژيها و ناروائيها مرگ را از شما پنهان داشته اند [9] بنابر اين علائق و وابستگيهاي دنيا را از خويش کم کنيد و کمر خويش را با توشه تقوا محکم ببنديد [10] قسمتي از اين سخن قبلا گذشت ولي با اين روايت تفاوت داشت خطبه شماره 205 و من کلام له عليه السلام [11] کلم به طلحه و الزبير بعد بيعته بالخلافه و قد عتبا عليه من ترک مشورتهما ، و الاستعانه في الامور بهما [12] لقد نقمتما يسيرا ، و ارجاتما کثيرا الا تخبراني ، [13] اي شي ء کان لکما فيه حق دفعتکما عنه ? [1] ام اي قسم استاثرت [ نهج البلاغه م 21 ] عليکما به ? ام اي حق رفعه الي احد من المسلمين ضعفت عنه ، ام جهلته ام اخطات ، بابه [2] والله ما کانت لي في الخلاقه رغبه ، و لا في الولايه اربه ، [3] ولکنکم دعوتموني اليها ، وحملتموني عليها ، فلما افضت الي نظرت الي کتاب الله و ما وضع لنا ، [4] و امرنا بالحکم به فاتبعته ، و ما استن النبي ، صلي الله عليه و آله و سلم ، فاقتديته ، [5] فلم احتج في ذلک الي رايکما ، [6] ولا راي غيرکما ، و لا وقع حکم جهلته ، فاستشير کما و اخواني من المسلمين ، [7] و لو کان ذلک لم ارغب عنکما ، و لا عن غيرکما [8] و اما ما ذکرتما من امر الاسوه ، فان ذلکم امر لم احکم انا فيه برايي ، [9] و لا وليته هوي مني ،بل وجدت انا و انتما ما جاء به رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قد فرغ منه ، [10] فلم احتج اليکما فيما قد فرغ الله من قسمه ، و امضي فيه حکمه ، فليس لکما ، [11] والله ، عندي و لا لغير کما في هذا عتبي [12] اخذ الله بقلوبنا و قلوبکم الي الحق ، و الهمنا و اياکم الصبر [13] ثم قال عليه السلام : رحم الله رجلا راي حقا فاعان عليه ، [14] او راي جورا فرده و کان عونا بالحق علي صاحبه ترجمه [11] يکي از سخنان امام ( ع ) هنگاميکه طلحه و زبير پس از بيعت به امام ( ع ) اعتراض کردند که چرا در امور با آنان مشورت نکرده و از آنها کمک نگرفته است امام ( ع ) اين سخن را در پاسخ آنها فرمود . [12] براي امور ناچيزي خشم گرفتيد و خوبيهاي فراوان را ناديده انگاشتيد آيا ممکن است مرا آگاه سازيد [13] که شما چه حقي داشته ايد که آن را از شما بازداشته ام ؟ يا کدام سهم بوده که من متصرف شده 000 و بر شما ستم روا داشته ام ؟ [1] و يا کدام شکايت و حقي بوده که يکي از مسلمانان پيش من آورده و من در برابر [ گرفتن و رسيدگي به آن ] ضعف نشان داده ام ؟ و يا کدام [ حق و يا فرمان الهي بوده ] که به آن جاهل و يا راه آن را اشتباه پيموده ام ؟ [2] به خدا سوگند من به خلافت رغبتي نداشتم و به ولايت و زمامداري شما علاقه اي نشان نمي دادم . [3] و اين شما بوديد که مرا به آن دعوت کرديد و آنرا به من تحميل نموديد . و آنگاه که حکومت و زمامداري به من رسيد من در کتاب خدا نظر انداختم [4] هر دستوري که داده و هر امري که فرموده بود متابعت کردم . به سنت و روش پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم توجه نموده به آن اقتدا نمودم [5] لذا هيچ نيازي به حکم و راي شما و ديگران پيدا نکردم . [6] هنوز حکمي پيش نيامده که آن را ندانم و نياز به مشورت شما و برادران مسلمان خود پيدا کنم . [7] اگر چنين پيشامدي مي شد از شما و ديگران روي گردان نبودم . [8] و اما [ اعتراض ] شما در مورد اينکه [ چرا بين شما و سائر مسلمانان ] به تساوي رفتار کرده ام اين حکمي نبوده که من به راي خود صادر کرده [9] و بر طبق خواسته دلم انجام داده باشم بلکه من و شما مي دانيم که اين همان دستورالعملي است که پيامبر ( ص ) آورده و انجام داده است . [10] و در آنچه خداوند سهم بندي آن را مشخص نموده و فرمان آن را صادر کرده به شما نيازي نداشتم . [11] به خدا سوگند نه شما و نه ديگري نمي تواند به من اعتراضي داشته باشد . [12] خداوند قلبهاي ما و شما را به سوي حق متوجه سازد و شکيبائي و استقامت [ تحمل حق ] را به ما الهام نمايد [13] سپس امام ( ع ) فرمود : خداي رحمت کند آن کس که هرگاه حقي را ببيند اعانت کند [14] و يا اگر ستمي را مشاهده نمايد آن را از بين ببرد به ياري صاحب حق برخيزد و بر ضد ستمگر قيام نمايد خطبه شماره 206 و من کلام له عليه السلام [1] و قد سمع قوما من اصحابه يسبون اهل الشام ايام حربهم بصفين [2] اني اکره لکم ان تکونوا سبابين ، ولکنکم لو وصفتم اعمالهم ، [3] و ذکرتم حالهم ، کان اصوب في القول ، و ابلغ في العذر ، و قلتم مکان سبکم اياهم : [4] اللهم احقن دماءنا و دماءهم ، و اصلح ذات بيننا و بينهم ،[5] واهدهم من ضلالتهم ، حتي يعرف الحق من جهله ، [6] و يرعوي عن الغي و العدوان من لهج به ترجمه [1] از سخنان امام ( ع ) اين سخن را هنگامي فرمود که شنيد عده اي ازاصحابش شاميان را در صفين دشنام مي دادند . [2] من خوش ندارم که شما دشنام دهنده باشيد اما اگر کردارشان را يادآور مي شديد [3] و گمراهيها و کارهاي ناشايسته آنان را برمي شمرديد به راست نزديکتر و معذورتر بود شما بايد به جاي دشنام به آنها مي گفتيد : بار پروردگارا خون ما و آنها را حفظ کن بين ما و آنها را اصلاح نما [5] و آنان را از گمراهي به راه راست هدايت فرما تا آنان که جاهلند حق را بشناسند [6] و کساني که ستيزگي و دشمني با حق مي کنند دست بردارند و بازگردند خطبه شماره 207 و من کلام له عليه السلام [7] في بعض ايام صفين و قد راي الحسن ابنه عليه السلام يتسرع الي الحرب [8] املکوا عني هذا الغلام لا يهدني ، [9] فانني انفس بهذين يعني الحسن والحسين عليهما السلام علي الموت [10] لئلا ينقطع بهما نسل رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [11] قال السيد الشريف : و قوله عليه السلام [[املکوا عني هذا الغلام ] ] من اعلي الکلام وافصحه ترجمه [7] از سخنان امام ( ع ) اين سخن را امام ( ع ) هنگامي فرمود که در بعضي از روزهاي جنگ صفين مشاهده کرد فرزندش امام حسن ( ع ) به سوي نبرد به سرعت در حرکت است . [8] اين جوان را به شدت بگيريد و نگاهش داريد تا [ مرگ او ] مرا در هم نکوبد . [9] من در مرگ اين دو حسن و حسين ( ع ) بخل مي ورزم [10] نکند با مرگ آنها نسل رسولخدا ( ص ) قطع گردد [11] سيدرضي مي فرمايد : جمله :املکوا عني هذا الغلام : در
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
خطبه شماره 180 و من خطبه له عليه السلام [8] في ذم العاصين من اصحابه [9] احمد الله علي ما قضي من امر ، و قدر من فعل ، [10] و علي ابتلائي بکم ايتها الفرقه التي اذا امرت لم تطع ، و اذا دعوت لم تجب [11] ان امهلتم خضتم ، و ان حوربتم خرتم و ان اجتمع الناس علي امام طعنتم [12] و ان اجئتم الي مشاقه نکصتم لا ابا لغيرکم [13] ما تنتظرون بنصرکم و الجهاد علي حقکم ? الموت او الذل لکم ? [14] فو الله لئن جاء يومي و لياتيني ليفرقن بيني و بينکم [15] و انا لصحبتکم قال ، و بکم غير کثير لله انتم اما دين يجمعکم [1] و لا حميه تشحذکم اوليس عجبا ان معاويه يدعو الجفاه الطغام فيتبعونه علي غير معونه و لا عطاء ، [2] و انا ادعوکم و انتم تريکه الاسلام ، و بقيه الناس الي المعونه او طائفه من العطاء ، [3] فتفرقون عني و تختلفون علي ? انه لا يخرج اليکم من امري رضي فترضونه ، [4] و لا سخط فتجتمعون عليه ، و ان احب ما انا لاق الي الموت [5] قد دارستکم الکتاب ، و فاتحتکم لحجاج ، [6] و عرفتکم ما انکرتم ، و سوغتکم ما مججتم ، لو کان الاعمي يلحظ ، او النائم يستيقظ [7] و اقرب بقوم من الجهل بالله قائدهم معاويه و مؤدبهم ابن النابغه ترجمه [8] از خطبه هاي امام عليه السلام که در نکوهش ياران نافرمانش ايرادفرموده است [9] خداوند را بر آنچه فرمان داده و هر کار که مقدر فرموده مي ستايم . [10] و پروردگار را بر گرفتاري خود به گروهي که هرگاه فرمان داده ام اطاعت نکرديد و هر زمان که دعوتتان نمودم اجابت ننموديد ستايش مي کنم [11] [ همان شما که ] هرگاه مهلتتان دهم در بيهودگي فرومي رويد و هنگامي که با جنگ و نبرد روبرو شويد ضعف و ناتواني نشان مي دهيد . اگر مردم اطراف پيشوائي گرد آيند طعنه مي زنيد [12] و اگر شما را به سوي مشکلي بکشانند عقب نشيني مي کنيد . دشمن شما بي پدر باد [ ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
خطبه شماره 21 21 و من خطبه له عليه السلام [11] و هي کلمه جامعه للعظه و الحکمه [12] فان الغايه امامکم ، و ان وراءکم الساعه تحدوکم تخففوا تلحقوا، [1] فانما ينتظر باولکم آخرکم [2] قال السيد الشريف : اقول : ان هذا الکلام لو وزن بعد کلام الله سبحانه و بعد کلام رسول الله صلي الله علي و آله بکل کلام لمال به راجحا ، و برز عليه سابقا قوله عليه السلام : [[ تخففوا تلحقوا ] ] فما سمع کلام اقل منه مسموعا و لا اکثر منه محصولا ، و ما ابعد غورها من کلمه و انقع نطفتها من حکمه و قد نبهنا في کتاب [[ الخصائص ] ] علي عظم قدرها و شرف جوهرها ترجمه [11] سبکبار شويد تا به قافله برسيد [12] رستاخيز و قيامت در برابر شما است و مرگ همچنان شما را مي راند سبکبار شويد تا به قافله برسيد [1] پيشينيان شما در انتظار عقب ماندگان هستند . [2] مرحوم سيدرضي مي گويد : اين سخن امام پس از سخن خدا و پيغمبر ( ص ) با هر سخني سنجيده شود بر آن برتري خواهد داشت و از آن پيشي خواهد گرفت و اما جمله تخففوا تلحقوا : [ سبکبار شويد تا به قافله برسيد ] کلامي کوتاهتر و پر معني تر از آن شنيده نشده چه کلمه ژرف و عميقي ؟ چه جمله پر معني و حکمت آميزي است که تشنگي دانش را برطرف مي کند ؟ ما عظمت و شرافت اين جمله را در کتاب خود به نام الخصائص بيان کرده ايم ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
بِنَا اهْتَدَيْتُمْ فِي الظَّلْماءِ وَ تَسَنَّمْتُمُ الْعَلْيَاءَ وَ بِنَا انْفَجَرْتُمْ عَنِ السِّرارِ وُقِرَ سَمْعٌ لَمْ يَفْقَهِ الْوَاعِيَةَ وَ كَيْفَ يُرَاعِي النَّبْاءَةَ مَنْ اءَصَمَّتْهُ الصَّيْحَةُ؟ رَبَطَ جَنانٌ لَمْ يُفَارِقْهُ الْخَفَقانُ، مَا زِلْتُ اءَنْتَظِرُ بِكُمْ عَوَاقِبَ الْغَدْرِ وَ اءَتَوَسَّمُكُمْ بِحِلْيَةِ الْمُغْتَرِّينَ حَتَّى سَتَرَنِي عَنْكُمْ جِلْبابُ الدِّينِ وَ بَصَّرَنِيكُمْ صِدْقُ النِّيَّةِ اءَقَمْتُ لَكُمْ عَلَى سَنَنِ الْحَقِّ فِي جَوَادِّ الْمَضَلَّةِ حَيْثُ تَلْتَقُونَ وَ لاَ دَلِيلَ وَ تَحْتَفِرُونَ وَ لاَ تُمِيهُونَ، الْيَوْمَ اءُنْطِقُ لَكُمُ الْعَجْمَاءَ ذَاتَ الْبَيَانِ! عَزَبَ رَاءْيُ امْرِئٍ تَخَلَّفَ عَنِّي مَا شَكَكْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ اءُرِيتُهُ، لَمْ يُوجِسْ مُوسَى ع خِيفَةً عَلَى نَفْسِهِ بَلْ اءَشْفَقَ مِنْ غَلَبَةِ الْجُهَّالِ وَ دُوَلِ الضَّلاَلِ، الْيَوْمَ تَوَافَقْنَا عَلَى سَبِيلِ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ مَنْ وَثِقَ بِمَاءٍ لَمْ يَظْمَاْ.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
خطبه شماره 1: اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِى لا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقائِلُونَ، وَ لا يُحْصِى نَعْماءَهُ الْعادُّونَ، وَ لا يُودِّى حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ، اَلَّذِى لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ، وَ لا يَنالُهُ غَوْصُ الْفَطِنِ، اَلَّذِى لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدُّ مَحْدُوْدٌ، وَ لا نَعْتٌ مَوْجُودٌ، وَ لا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لا اَجَلٌ مَمْدُودٌ، فَطَرَ الْخَلائِقَ بِقَدْرَتِهِ، وَ نَشَرَ الرِّياحَ بِرَحْمَتِهِ، وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدانَ اَرْضِهِ. ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط سلمان پناه
|
|
SCRIPT
{
|